
رمان طنز و تخیلی که حتما سرگرمتون می کنه

(سهراب) _ من بهترینم. من می تونم . من عالیم. من بیستم........ همین جورکه داشتم به خودم روحیه می دادم که ایندفعه گند نمی زنم لبه ی پالتوی بلندم رو صاف کردم اینم از ادکلن خب من حاضرم . بعد صدامو شبیه باب اسفنجی کردموگفتم _ من حاضرم من آمادم من حاضرم من آمادم بعد بلند شبیه باب خندیدم وبه صورت مسخره ای تا در اتاق دویدم که بووووووووووووم در توسط یه گاو نر باز شد خدایی بد شانس تر از من نمی شه
( دیدین گفتم خله فکر کنم تا اینجای داستان با سهراب جان آشناشدید همه شانس دارن ماهم شنس داریم شخصیت رمان بقیه مردی بسی جذاب خشن ومغروره از من اینه خدایا کرمتو شکر) این صدای کی بود همیجوری که پهن زمین بودم صورتمو طرف سهند کردمو گفتم _ چقدر صدات نازک شده گاو نر اوه چرا این سرخ شده هوا که تو اتاقم خوبه وایستادم رو به روشو توی صورتش فوت کردمو گفتم _ نفس بکش تو می تونی پسر ، گاو نر منو تنها نزارررر چنان عربده ای زد که بنده به شخصه کپ کردم سهند _ سسسسسسههههههرررررااااببببببببب
_ گوشاااامممم مشششکلللل نداااارههه می شنووممم سهند _ اخه نفهم تو چرا هنو اینجایی خیر سرت مصاحبه کاری داری وایستاده برای من ادای باب اسفنجی در میاره بعد یقمو گرفت کشید سمت خودش سهند _ دفعه ی آخرت باشه بهم می گی گاو نررررر باور کنید من لباس قرمز تنم نبود این الکی رم می کنه بعد می گه بهم گاو نر نگو، با لودگی به چشاش خیره شدمو گفتم _ ژوووون چشات از نزدیک چه خوش رنگه یه ماچ به ما نمی دی؟ بعدم لبامو غنچه کردم سهند _ اه گمشو حالمو بهم زدی مسخره
یقمو ول کرد و برگشت که دوباره بوووووم ایندفعه سحر در رو باز کرده بود و خورده بود تو صورت سهند میگن چوب خدا صدا ندارد ها همینو میگن سحر که هول کرده بود تند تند داشت معذرت خواهی می کرد و سهند همینطور که با یه دست دماغش رو گرفته بود با چشم های خشمگین داشت نگاهش می کرد و این باعث شده بود سحر بیشتر بترسه همینطور یک نفس حرف بزنه و خودش رو توجیه تو همین موقعیت سهند دستش رو برداشت و سحر ساکت شد و ما تازه صورت سهند رو دیدیم قشنگ مثل دلقک ها دماغش به شدت قرمز شده بود و ما تمام تلاشمون رو می کردیم که نخندیم ولی همین که برگشتم و با سحر چشم تو چشم شدم دیگه نتونستم جلو خندم رو بگیرم و هر دو باهم شروع کردیم به خندیدن ،خندیدن ما همانا و منفجر شدن سهند از خشم همان
سهند _ هرچه زود تر از جلو چشام خفه شید از اینکه این جمله رو گفته بود خودشم تعجب کرد آخه این تیکه کلام من بود و اونم کاملا غیر ارادی این جمله رو تکرار کرده بود این باعث شده بود خنده منو سحر اوج بگیره سهند هم که کلا رفت و به قول خودش دیگه حوصلمون رو نداشت بعد از اینکه یه دل سیر خندیم رو کردم به سحر و گفتم _ کاری داشتی خرگوش داداش
این از پارت اول حتما نظرتون رو بهم بگید که خیلی برام ارزشمند❤️🔥
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حتما تو هم خیلی به امتیاز نیاز داری🌷
پس مشکلی نیست میتونی توی نظرسنجی آخر من شرکت کنی🌱
یه قرعه کشی ده هزار امتیازی!هرشانس فقط ۲۰۰ امتیازه.پس بدو و شانس خودت رو امتحان کن تا ظرفیت پر نشده
پین؟
جهت حمایت ❤️
خیلی خوب بوددد
نمیدونم چرا الان بیدارم، ساعت ۶:۳۲ صبحه و من هنوزم دارم سعی میکنم جلوی خندم رو بگیرم😭😂
خیلی خوشحالم که دوسش داشتی🤍
داستانت عالیه:)
همینجوری با اشتیاق ادامه بده ❤️🩹
از خودت بهترین نویسنده رو بساز 🍁
هیچوقت نام امید نشو ،
چون با کمی تلاش
میتونی بهترین خودت باشی 🌷
همیشه تلاشت رو ادامه بده تا به اهدافت برسی🥹
با آرزوی موفقیت : لونا 🌻
🤍🤍🥺
🌷🔮
عالییی
میشه به رمان منم سر بزنی؟
حتما عزیزم