
شرلوک هلمز و در-ن-د-ۀ باسکرویل نویسنده سر ارتور کنان دویل { زندانی فراری }
آقای استپلتُن همان روز عصر برای دیدار سِر هنری به هال آمد . صبح فردای آن روز ما را به جایی برد که سِر هوگوی شریر م-ر-ده بود . بعد در پن هاوس ناهار خوردیم . پیدا بود که سِر هنری دوشیزه استپلتُن را خیلی پسندیده . همه جا چشمش دنبال او بود . از دوشیزه استپلتُن خیلی خوشش آمد ، و یقین دارم که او هم همان احساس را نسبت به سِر هنری داشت . در راه خانه مدام با هم حرف می زدند . پس از ملاقات نخست تقریباً هر روز آن دو را می دیدم . بعد از مدت کوتاهی آشکار بود که سِر هنری سخت به دام ع-شق دوشیزه استپلتُن افتاده است . ابتدا تصور می کرد که استپلتُن خیلی خوشحال می شود که خواهرش با سِر هنری ازدواج کند . اما بزودی دریافتم که او نمی خواهد دوستی آنها به روابط عا-ش-قا-نه کشیده شود . زیرا هر کاری از دستش ساخته بود ، می کرد تا آن دو با هم تنها نشوند . یکی دو بار که غافلگیرشان کرد از دیدنشان با یکدیگر خوشحال نشد .
طولی نکشید که همسایه دیگر سِر هنری را دیدم . نامش آقای فرانکلَند بود و در شش کیلومتری جنوب هال زندگی می کرد . پیر مردی بود با صورتی سرخ و موهایی سفید . دو سرگرمی داشت . اولی جرّ و بحث بود . با هرکسی جرّ و بحث می کرد . دومی بررسی ستارگان . برای این کار تلسکوپ بزرگی داشت . روز های زیادی خلنگزار را با تلسکوپ تماشا می کرد . می خواست سِلدِن ، قاتل فراری را پیدا کند . دو هفته ای می شد که هیچکس زندانی را ندیده بود ، و همه خیال می کردیم شاید از خلنگزار رفته باشد . چند شب بعد حدود ساعت دو بعد از نیمه شب از سر و صدایی بیدار شدم . شنیدم کسی نرم و آرام از پشت در اتاقم گذشت . بلند شدم ، در را باز کردم و پاییدم . دیدم که باریمور با احتیاط و آرام دور می شود . تا آنجا که می توانسنم بی سر و صدا دنبالش کردم . باریمور به یکی از اتاق خواب های خالی رفت و در را باز گذاشت . من آرام به سوی در رفتم و به درون اتاق نگاه کردم .
باریمور پشت پنجره ایستاده بود . چپراغی در دست داشت و خلنگزار را می پایید . چند دقیقه بی حرکت ایستاد و بعد چراغ را خاموش کرد . من بی درنگ به اتاقم برگشتم . پند لحظه بعد شنیدم که باریمور به نرمی از پشت در اتاق گذشت . صبح روز بعد آنچه را دیده بودم برای سِر هنری تعریف کرد . سِر هنری گفت : « باید تعقیبش کنیم و بفهمیم چه می کند . اگر با دقت عمل کنیم ، صدای ما را نخواهد شنید . » آن شب در اتاق سِر هنری به انتظار نشستیم . حدود ساعت سۀ بعد از نیمه شب صدای گامهای بیرون اتاق را شنیدیم . به بیرون نگاه کردیم و باریمور را دیدیم . هر چه سریع تر دنبالش کردیم . او به همان اتاق پیشین رفت . ما به در رسیدیم و نگاه کردیم . باریمور چراغ در دست آنجا بود و درست مثل شب پیش خلنگزار را برانداز می کرد . سِر هنری نگاهی به اتاق انداخت و گفت : « اینجا چه می کنی ، باریمور ؟ » گفت : « هیچی . » همچنان که دستش می لرزید ، سایه هایی که در پرتو چراغ به دیوار می افتاد بالا و پایین می پرید . « به پنجره سرکشی کردم ، قربان . شبها به همه جا سر می زنم تا ببینم پنجره ها بسته است یا نه ، و این یکی بسته نبود . » سِر هنری گفت : « بس است ، باریمور . دروغ نگو . با آن چراغ چه می کردی ؟ آن را نزدیک پنجره نگهداشته بودی . » ناگهان فکری به سرم زد . « به نظرم داشت پیام می فرستاد . بگذارید ببینم کسی از خلنگزار جواب می دهد . » چراغ را در بالای پنجره نگهداشتم و به تاریکی زل ردم . ناگهان نوری از خلنگزار به آن پاسخ داد . فریاد زدم : « ببینید . » چراغ را پشت پنجره به این سو و آن سو بردم . نور خلنگزار به همان ترتیب پاسخ داد . « خوب ، باریمور ، دوستت در خلنگزار کیست ؟ موضوع از چه قرار است ؟ » باریمور گفت : « به خودم مربوط است . نمی گویم . » سِر هنری گفت : « علیه من توطئه می چینی ؟ »
صدایی از پشت سرمان گفت : « نه ، اصلاً علیه شما نیست ، قربان . » خانم باریمور بود . دنبال ما آمده و حالا دم در ایستاده بود . « این کار را برای من می کند . برادر بدبختم در خلنگزار سرمازده و گرسنه است . نمی شود بگذاریم همانجا بمیرد . نور چراغ خبرش می کند که خوراکش آماده است . نور او هم نشانمان می دهد که کجاست . » سِر هنری شروع کرد به گفتن اینکه : « پس برادر شما ... » « زندانی فراری ، قربان . سِلدِن قاتل . برادر کوچک تر من است . کار های زشتی کرده ، اما برای من هنوز هم همان پسر کوچولویی است که دوستش می داشتم و تروخشکش می کردم . ناچار بودم کمکش کنم . هر کاری که شوهرم کرده ، به خاطر من بوده . لطفاً کارش را از او نگیرید . تقصیر او نیست . » سِر هنری رو به باریمور کرد و گفت : « نمی توانم تو را برای کمک به همسرت ملامت کنم . برو بخواب ف فردا صبح دربارۀ این موضوع حرف می زنیم . » زن و شوهر رفتند . سِر هنری گفت : « قاتل کنار آن چراغ منتظر است . این برای همه خطرناک است . من می خواهم دستگیرش کنم . واتسُن ، اگر شما می خواهید با من بیایید ، روِلوِرِتان را بردارید و بیایید برویم . » بی درنگ هال را ترک کردیم . سِر هنری گفت : « باید غافلگیرش کنیم . مرد خطرناکی است . خوب ، واتسُن ، اگر هلمز بود ، چه می گفت ؟ یادتان می آید در اوراق کهن چه نوشته بود ؟ نوشته بود که وقتی دنیا تاریک شد ، شیطان کارش را می کند . » موقعی که حرف می زد ، فریاد غریبی از خلنگزار به گوش رسید . همان فریادی بود که وقتی با استپلتُن کنار باتلاق بزرگ گریمپن بودم به گوش رسیده بود . سر هنری پرسید : « این صدا چیست ؟ » ایستاد و دستم را گرفت تا بایستم .
گفتم : « بیشتر هم آن را شنیده ام . استپلتُن می گوید فریاد پرنده است . » سِر هنری با صدای لرزان گفت : « واتسُن ، این فریاد در-ن-د-ه است . مردم محلی اسمش را چی گذاشته اند ؟ » « می گویند فریاد در-ن-د-ۀ باسکرویل است . » « می شود این داستان رنگ حقیقت داشته باشد ؟ آیا واقعاً خطر این شیطان تهدیدم می کند ؟ به نظرم شجاعت من از خیلی مرد ها کمتر نیست ، اما از این فریاد خون در رگم یخ می زند . با اینحال از خانه در آمدیم تا آن زندانی را دستگیر کنیم ، و خود ابلیس هم نمی تواند ما را برگرداند . » عبور از خلنگزار در تاریکی مشکل بود ، اما سرانجام به نور چراغ رسیدیم . نور از بالای صخره ای می تابید . ناگهان چهره ای تبهکار ، که بیش از انسان به حیوان می مانست ، از پشت صخره نگاه نگاهمان کرد زندانی فراری ما را دید و جیغ کشان برگشت تا بگریزد . گفتم : « بیشتر هم آن را شنیده ام . استپلتُن می گوید فریاد پرنده است . » سِر هنری با صدای لرزان گفت : « واتسُن ، این فریاد در-ن-د-ه است . مردم محلی اسمش را چی گذاشته اند ؟ » « می گویند فریاد در-ن-د-ۀ باسکرویل است . » « می شود این داستان رنگ حقیقت داشته باشد ؟ آیا واقعاً خطر این شیطان تهدیدم می کند ؟ به نظرم شجاعت من از خیلی مرد ها کمتر نیست ، اما از این فریاد خون در رگم یخ می زند . با اینحال از خانه در آمدیم تا آن زندانی را دستگیر کنیم ، و خود ابلیس هم نمی تواند ما را برگرداند . » عبور از خلنگزار در تاریکی مشکل بود ، اما سرانجام به نور چراغ رسیدیم . نور از بالای صخره ای می تابید . ناگهان چهره ای تبهکار ، که بیش از انسان به حیوان می مانست ، از پشت صخره نگاه نگاهمان کرد زندانی فراری ما را دید و جیغ کشان برگشت تا بگریزد .
کل کتاب 18 پارت هستش تا الان نصفش رو خوندید و من می خوام برای فان و کنجکاوی یه تست چند گزینه ای بسازم و هیچ اسپویلی قرار نیست داخل تست بشه فقط برای اینکه بدونید چقدر تا الان داستان رو خوب حدس زدید و تو نظرسنجی شرکت کنید تا من بفهمم کی این تستو درست کنم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وقتی کردی به پستای منم یه سر بزن زیبا
در ضمن پستت بسی زیبا و مفید بود:))*
حتمی
این کلوپ متفاوته🦋🪄
کلوپ کریستال بنفش!🎀
با 9 شغل متفاوت🦋
حقوق هفته ای🍡
جشن با حضور آیدل ها🎀
و... از دستش نده و به پروفایل کاربر
آࢪورا برو!🍓🔮