
داستان درمورد پسر نوجوانی در سال ۱۸۴۵ است برای درک بهتر داستان پیشنهاد میشود قسمت های قبل را بخوانید
اینکه من مشتاقم چیز عجیبی نیست بالاخره جانم در خطر بود شاید شما هم این فکر بر سرتان می آید وقتی به سرعت به سمت کلانتر میرفتم اما موضوع اصلی من در خطر بودن جانم نیست من از مرگ نمیترسم اما چرا من رو می خواستن به قتل برسانند یعنی باید به حرف پدر گوش میکردم و می پذیرفتم که چون جانشین آینده ی این خاندان من هستم قصر کشتن من را دارند اما چرا وقتی برادر بزرگ من را ۳ سال پیش به قتل رساندن سراغ من نیامدند مرگ برادرم هم در هاله ای از ابهام بود چون اگر از پدر بپرسی میگوید که در جنگ او را کشته اند اما
برادرم دقیقه یک روز قبل از مرگش در خانه ما بود و مثل همیشه خشک و بی روح در گوشه ای کتاب می خواند همون روز هم بود که به من گفت که به جنگ باز نمیگردد چون می خواهد از کشور فرار کند راستش اون موقع حرفش را جدی نگرفتم اما وقتی که خبر مرگش به گوشم رسید میدانستم که اگر در جبهه باشد هفته ها یا شاید ماه ها طول بکشد تا خبر مرگش به گوش ما برسد و قضیه کمی برایم مشکوک بود میدانستم که پدر هم این موضوع را باور نکرده است چون اصلا به کسی اعتماد ندارد و هر وقت درمورد این موضوع از او سوال میپرسم از جواب دادن طفره میرود اما به یاد می آورم که آن روز این خبر را بدون اینکه برسی کند یا حتی در گفتنش درنگ کند به ما بازگو کرد
به کلانتر که رسیدم دستم را روی شونه اش گذاشتم و نفس زنان او را به سمت خودم برگرداندم کلانتر به سربازان اش گفت که به ژاندارمری بروند و با لبخند بسیار محسوس به من گفت:خاویر همه چیز خوب پیش میرود ترست را کنترل کن.سرش را نزدیک گوشم آورد و به آرامی گفت: از جانشین سلطنت در خاندانی به این بزرگی بعید است که انقدر بترسد. بعد از گفتن این حرف رو به عقب برگشت و به سمت عمارت رفت من در جایم ایستاده بودم نمیدانم آن لحظه چرا انقدر غروب برایم جذاب بود در عالم هپروت بودم که صدای نرم و لطیفی اسم من را صدا زد ...
ویکتوریا بود قبل از اینکه برگردم و به او نگاه کنم در کنارم ایستاد و فضا کاملا رومانتیک بود شاید الان انتظار دارید که به او احساساتم رو بگویم اما گذشته ی من این اجازه رو نمیداد که ذهنم رو به چیزی منحرف کنم. ویکتوریا با چهره ای کاملا جدی اما آروم گفت: چرا انقدر به همه اعتماد کردی؟ بعد از گفتن این جمله تعجب سراسر وجودم را فرا گرفته بود ،اعتماد؟اونم من امکان نداره یعنی منظور.. قبل از اینکه این فکرامو کامل کنم خاطره تاریو مبهم از گذشته به یادم آمد،حس حالش آشنا بود اما به نظر نمیرسید که واقعی باشد خیلی مبهم بود انگار اون موقع خیلی کوچک بودم اما پدر را میدیدم که داشت با یکی مبارزه میکرد صورتش مشخص نبود یا اگرم بود من به یاد نمی آوردم همین طور که به خودم فشار میآوردم که آن خاطره را به صورت کامل به یاد بیاورم ویکتوریا سرش رو به سمت من چرخاند با دستش به در عمارت اشاره کرد و آرام گفت:به خودت فشار نیار اگر می خوای بدانی اآن چه چیزی ایست باید از اینجا بری ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام 🧶
دنبال یه کلوپ خاصی؟ 🎊
پس کـلـوپ الـمـاس منتظر توهست🎡
این کلوپ کلی فعالیت داره🍕
و هرهفته جشن داره🍟
با کلی حقوق و جایزه💯
اگه میخوای عضو شی برو توی پروفایل 🍯honey🍯 (خودم) و یکی از شرایط رو انجام بده و شغلت رو انتخاب کن🎼
زود باش تا ظرفیت پر نشده🍜
ادمین فرشته پین؟ 🧚🏻♀️
عالی
❤
*این کامنت صرفا جهت حمایت از شماست و هیچ کاربرد دیگری ندارد*
😂❤
وایبش 🛐🛐
ممنون ❤
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
ممنونم❤
خواهش می کنم