نمیدونم چی شد که تصمیم بگیرم دوباره داستان بنویسم
لیام تو فکر بود مثل همیشه که هنری صداش میکنه| لیام هی لیام دوباره رفتی تو فکر؟| ها نه نه خوبم فقط به فکر کلاس بعدی بودم| من که تورو میشناسم بابا ۲۴ ساعته تو فکر چیزای بی ارزشی یکم به خودت بیا| هی بیخیال هنری مگه چمه؟| چیو بیخیال؟ هر وقت میبینمت یا تو فکری یا تو کتاب نمیخوای یکم با بقیه بری بیرون؟ یکم ارتباطتت رو با بقیه بیشتر کنی؟| تو که میدونی خوشم نمیاد| تو همیشه تنهایی میخوای بازم به این تنهایی ادامه بدی؟ تو فقط یک رفیق داری اونم منم| همین برام بسه ᎠᎬᎯᎠ ᎷᎨᏒᏒᎾᏒ
لیام و هنری میرن سر کلاس بعد از تموم شدن کلاس لیام میره به خونه ای که تازه توی اون شهر اجاره کرده بود خونه خوبی بود کمی دور از شهر و دور از هر صدایی یک حیاط متوسط داشت که همیشه روی صندلی توی حیاط مینشست علاقه زیادی به گل و گیاه داشت و هرروز به گل و درختا میرسید از جمع شدن و با بقیه بودن لذتی نمیبرد و به نظرش با این کار وقتش هدر میرفت هرچند تنها با رفیقش هنری گاهی میرفت بیرون لیام به رشته ریاضی علاقه زیادی داشت و توی اون رشته فعال بود ورزش براش خیلی مهم بود و بوکسور حرفه ای بود. لیام ۲۰ سالشه و از پدر و مادرش جداس و تو یک شهری دور از اونا زندگی میکنه
هنری رفیق لیام با پدر و مادرش زندگی میکرد همسن لیام بود همیشه سعی داشت به لیام کمک کنه لیام حال روحی خوبی اصلا نداره و هنری توی این قضیه همیشه کمک حالشه و تنها دوست لیام هم بود تنها کسی که لیام به عنوان یک دوست صمیمی میدیدش
فردای اون روز دانشگاه برای لیام متفاوت گذشت اون مجبور بود برای تحقیق هاش با یک نفر دیگه هم گروه بشه که از قضا با یک دختری به اسم تلما هم گروهی شد تلما یک سال از خودش کوچیک تر بود و دختر درس خونی بود اون تازه وارد بود و امسال سال اولش توی اون دانشگاه بود و پدر و مادرش هم توی یک کشور دیگه زندگی میکردن و خودش تنهای توی اون کشور بود
👋👍🏻👏🙌🤝🏻
عالیییییییی
ممنون
جالب بود ادامه بده🤝
🤝
این پیام فقط جهت حمایت از شما میباشد🥲🖤
حمایت شد..✨️
عه تست ساختی؟!
چه عجببب
تو ذهنم بود یک داستانی بنویسیم واسه اوقات فراغتم
سلام
قرعهکشی ۶ هزار امتیازی داریم 🤩
هر ۳۰۰ امتیاز = یک شانس دریافت میکنی 😇
سازنده تست فرشته! 💚
ممنونت میشم پین کنی 💙
عالی بود 🌷
🤝