ناظر چیز خاصی نداره فقط یه داستانه
با صدای غوغا گنجشکان از بیرون اتاق از خواب بیدار شدم. ساعتم را نگاه کردم.7 صبح بود. دقیقا 30 دقیقه قبل از زنگ خوردن ساعت بیدار شده بودم. به سراغ کمدم رفتم تا یکی دیگر از بی شمار لباس های سیاه با طرح های متفاوت را انتخاب کنم.ناگهان در وسط لباس های تیره و تار کمد که به من حس و حال شبی تاریک و بی امید را می داد چیزی دیدم که چراغ امیدم را روشن کرد. لباسی به سفیدی برف با طرح و نقش زیبا. یادم نمی امد کی و کجا این لباس را خریدم اما یقه لباس به من توضیح می داد
درون یقه لباس نامه ای بود بدون نام و نشان اما دست خط گویای همه چیز بود. نامه از طرف پسر عمویم کای بود. نامه را باز کردم و خواندم: از زن عمو شنیده بودم که امروز یه قرار مهم داری. میدونم برات مهم نیست اما ناراحت نشدم. این هم یه کادو که دیگه نخوام موفع به نتیجه رسیدن بیام. قرارت هم با این برو و نذار سیاهی دلت به دلش نفوذ کنه! -کسی که احساسش اهمیت ندادی،کای
لبخند ملیحی زدم. شاید روزی با او نامزد کرده بودم ولی کنون همه چیز تمام شده بود. ناگهان چیزی ذهنم را مشغول کرد:من به مادرم در رابطه با قرار چیزی نگفتم اما چگونه کای... امکان ندارد! نه، نه، نه! باید سریع به دیدار او می رفتم. سوم لباس سیاه از سمت چپ را به سرعت پوشیدم. به جای مرتب کردن مو ها کلاهی فرانسوی هم بر سر کردم. یک جوراب مشکی با طرح نقش سفید انتخاب کردم . پوتین هایم را با عجله برداشتم و به سمت خانه نامزد سابقم دویدم
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه اگه حمایت بالا باشه ممکنه ادامه دارباشه