با پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند در خدمتتون هستیم
پروفسور لوپین با حیرت گفت《یه،یه اژدهای بینهایت؟!》 ناگهان اژدها از بین رفت. و تمام هم گروهی های اسلیترینی،و نمام گریفیندوری ها بجز هانا لسترنج و دوستانش،او را تشویق کردند. تا آخر کلاس باز همعوتمرین میکردند و دنیز،باز هم مدام پاترانوسش را درست میکرد. اژدهایش هر دفعه،از دفعه پیش بزرگ تر میشد. فقط دو عدد پاترانوس در کل کلاس بیش از چند ثانیه باقی میماندند:اژدهای دتیز و مار نارسیسیا. بعد از دقایق طولانی،در نزدیکی پایان کلاس،ناگهان سومین پاترانوس کانل نیز از بین غبار و نور های آبینقرهای بیرون آمد! پروفیور لوپین با حیرت گفت《ریش مرلین!حیوانات افسانهای چرا انقدر زیاد شدن؟ اون مال توئه هانا؟ یه تک شاخ؟》 ولی تک شاخ بلافاصله از بین رفت. صدای زنگ به گوش رسید که لوپین گفت《خوب،ازتون میخوام یهونقاله کامل درمورد ماترانوس ها بنویسید. و البته اینکه،تمرین کنین. دنیز،هانا،پاترانوس هاتون بیشتر دووم بیارن. بقیه،امیدوارم تا جلسه بعد پاترانوس هاتون تبدیل به جانور بشن. تمرین فراموش نشه. میتونین برین.》
پروفسور لوپین با حیرت گفت《یه،یه اژدهای بینهایت؟!》 ناگهان اژدها از بین رفت. و تمام هم گروهی های اسلیترینی،و تمام گریفیندوری ها بجز هانا لسترنج و دوستانش،او را تشویق کردند. تا آخر کلاس باز همه تمرین میکردند و دنیز،باز هم مدام پاترانوسش را درست میکرد. اژدهایش هر دفعه،از دفعه پیش بزرگ تر میشد. فقط دو عدد پاترانوس در کل کلاس بیش از چند ثانیه باقی میماندند:اژدهای دنیز و مار نارسیسیا. بعد از دقایق طولانی، در نزدیکی پایان کلاس،ناگهان سومین پاترانوس کامل نیز از بین غبار و نور های آبینقرهای بیرون آمد! پروفیور لوپین با حیرت گفت《ریش مرلین!حیوانات افسانهای چرا انقدر زیاد شدن؟ اون مال توئه هانا؟ یه تک شاخ؟》 ولی تک شاخ بلافاصله از بین رفت. صدای زنگ به گوش رسید که لوپین گفت《خوب،ازتون میخوام یه مقاله کامل درمورد پاترانوس ها بنویسید. و البته اینکه،تمرین کنین. دنیز، هانا،پاترانوس هاتون بیشتر دووم بیارن. بقیه،امیدوارم تا جلسه بعد پاترانوس هاتون تبدیل به جانور بشن. تمرین فراموش نشه. میتونین برین.》
وقتی برای خوردن ناهار به سرسرا رسیدند، دنیز جای همیشگیاش نشست،و بعد از خوردن ناهار،سریع به سمت کلاس تغییرشکل رفت. وقتی پروفسور تانکس به کلاس آمد،و مقاله ها را گرفت،ورد جدید،و تبدیل جدید را آموزش داد. بعد از یکساعت و نیم صدای زنگ به گوش رسید. و حدود ده دقیقه بعد،زنگ دومکلاس شروع شد. و بعد از تمام شدن زنگ دوم،بلخره استراحت طولانی میان زنگ ها،که در برنامه سال سومی ها بود،رسید. دنیز کنار دریاچه نشسته و پاهایش را درون آب گذاشت. روز واقعا خوبی داشت. و امروز،بعد از چهل و پنج دقیقه استراحت،بلخره به کلاس موجودات جادویی میرفت. درحالی که پاهایش هنوز در آب بود،روی چمن ها دراز کشید و چشمانش را بست. نمیدانست چقدر گذشته،ولی ناگهان صدای جمیعتی را شنید. سریع بلند شده و اطرافش را نگاه کرد. هوا تقریبا گرگ و میش بود. سریع کفس و جورابش را پوشید،و متوجه جمیعتی از همکلاسی هایش،کنار هاگرید و اما شد. با عجله به سمتشان رفت و تقریبا میانشان گم شد. به چوب دستیاش تکانی داد و گفت《اگوامنتی》 آب از چوب دستیاش خارج شده و به سمت صورت دنیز آمد. وقتی خواب از سرش پرید،همراه بقیه راه افتاد. واقعا شانس آورده بود.
میدونم پارت ها یکم کوتاهن... ولی چون اواخر فصله یکم کم میشه
پاترونوسوووووو! اینو جلو عمو ولدی بزنی غ*ش میکنه چه برسه به دمنتور دیگهه
نفهمیدم اس آخر چی شد؟!
اون هایدرا هست اسمش نه اژدهای بی نهایت
در اسطوره های یونانی حیوانی هفت سر به نام هایدرا دجود داشت که اگه یکی از سر هاشو قطع می کردی، به جاش دوتا در میومد و تنها راه کشتن هایدرا منفجر کردنه
چرا پارتش نیوفتاده؟مطمئنم زدم p⁴⁶