وضعیت
گناهکار 1 ماه پیش
عکس

بی تو من باز به تماشای دریا نشستم. با دیدن جای خالی تو من باز شکستم. اینبار به زیبایی گیسوان آب دل نبستم‌. ریسمانی بود میان من و تو که رفت ز دستم. ریسمانی که شبی به زلف روی تو بستم. هنوزم به یاد تبسمی از سوی تو مس.تم. ای کاش بدانی بی تو من همانم که هستم. با تو باران بود ؛ جان بود ؛ درد و درمان بود. بی تو باران رفت ؛ جان رفت و تنها درد بود. چطور شده؟

خاطره
گناهکار 2 ماه پیش
عکس

— .مارگارت سعی کرد با اعتمادبه‌نفس حرف بزند، اما صدایش لرزش داشت : این وظیفه ای در راه خداوند است. چشم‌هایش خیره به خالکوبی گل پامچال روی گردن کلودین بود. گلی کوچک روی پوستی ناپاک. چه تناقض دردناکی. کلودین خندید، اما این بار خنده‌اش صدایی تهی داشت :خداوند؟ ( سرش را به شکلی تمسخرآمیز کج کرد.) + خدای تو احتمالا همین الان مشغول حساب‌وکتاب با فرشته‌هاست، دخترک. به درد اینجا نمی‌خوره. دستش را به سمت میدان شلوغ و آلوده برد. + آه مگان کوچک من ! . نگاه کن ! اینجا خاکستریه.

خاطره
گناهکار 2 ماه پیش
عکس

اوایل، فکر می‌کرد آن زن مجسمه‌ای از گناه است،هشداری از سوی خداوند. موهایش کوتاه و موج دار، بلوند روشن و فرمان‌ناپذیر بود. دودی که از سیگار نازکش برمی‌خاست، دعای صبحگاهی او را آلوده می‌کرد. همیشه لباسی به رنگ شرابی تیره می‌پوشید که خیلی تنگ بود و روی گردنش ؛—خدایا !—آن نشان وحشتناک، خالکوبی کوچک به شکل گل پامچال، دیده می‌شد. خواهر بزرگ به آنها هشدار داده بود: “شیطان گاهی در زیباترین ظاهرها می‌آید.” مارگارت همواره سرش را پایین می‌انداخت و از کنارش می‌گذشت. تا امروز صبح.

خاطره
گناهکار 2 ماه پیش
عکس

تو در اثنای جاده ی پر پیچ و خم خیالم ، خانه ای داری ؛ خانه ای که حتی سیلاب فراموشی و طوفان غم و اندوه ، نمیتواند ویرانش کند ....... یاد تو در روح و جان من دمیده شده و خاطراتم بی تو ، همچو شاخه های عریان درختانی است که در خزان در سوگ برگ هایشان می گریند ..... سرای دیگر تو ، در اعماق اقیانوس عقیق فام قلبم است؛ جایی که تنها برای توست و فقط برای تو میتپد ، جایی که حتی اگر خودت نباشی ، تا ابد زمزمه ی عشق از آن برمی خیزد!...

وضعیت
گناهکار 3 ماه پیش
عکس

به گمانم در آن روز های بدون تو ، آشیان ویران دلم را در پشت تبسمی دروغین از جنس بهار پنهان کرده بودم ، بدین امید که درد نبودنت را تنها خود ، با ذره ذره ی وجودم بچشم ، لمسش کنم و آرزو کنم تا تو بیایی ، در حوالی این اندوه ، نمیرم. آری ؛ این منم ، تنها منی که زمانی عا.ش.ق تو بود...... واقعا چرا ساعت ۸ شب اینو نوشتم:/ نمیدونم چرا این به ذهنم رسید ولی دیدم بدک نیست گفتم همینجوری بنویسمش.

خاطره
گناهکار 4 ماه پیش
عکس

■○●تابستان تاکستان برگ برگ وجودم در سوگ آخرین برگ زمردین تاک ، آرام به زمین میریزد. کنون که دیگر تابستانی نیست ، خزان سرکش ، قلمی سرخ فام و به رنگ نارنجی نارج و ترنج را در دست گرفته و نقش نقاش ، با گیسوانی آتشین پیدایی میکند. آتشی که از سرور نیست. آه ! شرم بر تو باد پاییز غم بار!. تاکستان سبز را دیگر جان در بدن نیست. ناقوس مرگ تابستان ، در تاکستان نواخته میشود. گوش هایم را بسته ام. بسته ام در برابر غوغای غرش خزان!. بدین امید که باری دیگر تابستان و بهاری برخیزد.