
گفتی باید بری. منم بمونم که به ماهیام آب بدم، بیابونو جارو کنم، فیلمارو گوش کنم و آهنگارو ببینم، چای بخونم و کتاب دم کنم، روی تلوزیون بشینم و صندلی نگاه کنم، کفشامو بپوشم و برم توی تخت. برای پرنده ها استخون بندازم و لب پنجره برای سگا دون بپاشم. تختمو مرتب کنم و رو زمین بخوابم. زنگ بزنم به اورژانس و بگم چه کمکی ازم بر میاد. با دستمال آب استخرو خشک کنم. عینک آفتابیمو بزنم و بشینم به تماشای ستارهها. بری که من بمونم و هر چیزی که یادم نمیاد قبل تو چطور انجام میدادم.
وقتی مامانم میگه بیا ظرفا رو بشور یعنی تو نیم صدم ثانیه وقت داری خودت رو به ظرفشویی برسونی وگرنه من خودم میشورم و هیچکس تو این خونه به من کمک نمیکنه و بیچاره اون خونهای که تو در آینده میخوای بچرخونی.

جدیدا در من مسئولی ژاپنی همهش در پی عذرخواهیه تا خدایی نکرده کسی رو ناراحت نکرده باشه.

ونسان ونگوک در نامهای بهبرادرش مینویسد: «با من طوری برخورد شده که انگار قلب ندارم.»

احساس میکنم امشب تموم "نا"ها هستم. ناراحت، ناکافی، نادرست، ناامید، ناامن، ناچیز و احتمالا ناپدید.

میگن تا پنج دقیقه بعد از مرگ هم قلب میتپه، پس تو تا ابد و پنج دقیقه در قلبم زندگی میکنی.

عزیزم، چشم بذار؛ فعلا هم بازشون نکن. تا هر جا بلدی بشمار، تا من اول خودمو پیدا کنم.

در میان پروانههایی که از پیله پر میکشیدند و رهایی مییافتند، منی که در خلاف جهت شروع به حرکت کردم، دستآویز مرگ شدم؛ گویی مرگ پیلهی من بود!