
در جهان من، تو ستارهای پرنور بودی؛ آنقدر درخشان که هیچ غبار آسمان، توان کمرنگ کردن نورت را نداشت. اما چه شد؟ چه شد که ناگهان از ستاره به شهابسنگی بدل شدی و بر جانم فرود آمدی؟ تو همان کسی بودی که شبهای سیاه زندگیام را روشن میکرد، پس چرا امروز، همان روشنایی، ویرانی آبادی دلم شد؟ تو قرار بود آسمانم باشی، نه زخمی که هر بار به آن نگاه میکنم، ویرانههای دلم را به یادم بیاورد.

ماکارونیو دوغ خاطره ای که منو یاد بچگیم میندازه. کلا خیلی حس گرم و قشنگی میده به من شما هم چند تا از ترکیب های گاد رو بگید....🌟
نشسته بود و مشغول کارش بود. من اما بیشتر از کاری که انجام میداد، حواسم به خودش بود. به نگاهش وقتی تمرکز میکرد؛ اون حالت خاصی که انگار تمام فکرش فقط همون لحظه بود. چشمهاش وقتی روی چیزی ثابت میشد، لبخند کوچیکی که گاهی بیاختیار میاومد و حرکتهای سادهای که شاید خودش هیچوقت متوجهشون نشه. نمیدونم چرا، ولی بعضی لحظههای معمولی از بعضی آدمها، بیشتر از هر چیزی توی ذهن میمونن.
بعضی آدمها شبیه شخصیتهای کتابها نیستند؛ آنها خودشان انگار از دل یک داستان بیرون آمدهاند. نه فقط به خاطر ظاهرشان، نه فقط به خاطر حرفهایشان… به خاطر حسی که منتقل میکنند. به خاطر دنیایی که در ذهنشان دارند، چیزهایی که مینویسند و نگاه متفاوتی که به دنیا دارند. گاهی یک نفر را میبینی و نمیدانی دقیقا چرا، اما حس میکنی قبلا جایی خواندهایش… شاید بین صفحههای یک کتاب، شاید در یک داستان که هنوز نوشته نشده. و قشنگترین بخشش این است که خودش نمیداند چقدر خاص است.

کاش یه جا بود واسه فرار من و تو... من و تو... اینجا نشد اون دنیا باشه قرار من و تو... من و تو...🖤

از خستگی به ستوه آمدهام. بندبند وجودم در هم میساید. انگار روزهاست بیل به جان کوهی انداختهام که از همان ابتدا قرار نبود انسانی از پس کندنش برآید.