دلم میخواست مثل یه ماهی توی آب راحت و روان باشم. ولی همیشه احساس میکنم مثل یه ماهی بیرون افتاده از آبم ،نفسهام تنگ میشه و قلبم انگار میخواد از قفسه سینهم دربیاد.همه دور هم خندیدن و گرم گرفتن. منم وسطشونم. ولی انگار یه دیوار شیشهای کدر دورم کشیدن. صداهاشون میاد ولی گم میشه. دستامو نمیدونم کجا بذارم. به لبخندم فکر میکنم، نه زیادی مصنوعی باشه، نه زیادی جدی. همهچیز شده یه محاسبهی سخت ذهنی.از بیرون شاید آروم به نظر بیام، ولی تو دلم یه طوفانه. مدام از خودم میپرسم...(بعدی رو بخونید)



























