
سلام بر همگی خوبید خوشید خب دیگه زیاد صحبت نمیکنم فقط بگم که اگه بده چون اولین داستانم تو تستچی خب شروع میکنیم ۱،۲،۳ =
سلام دوستان این یه داستان جدیدم که میخوایم باهم بخونیم بریم برای شروع داستان از اینجا شروع شد که = ریچل = سلام من اومدم بابا = تو میگی یا من بهش بگم ریچل = اِم چی رو بهم بگین 🤨 بابا = اِ اومدی ندیدمت 😅 ریچل = خب مگه نباید میومدم 🤨😐 بابا = نه نه منظورم این نبود حالا کجا بودی دخترم ریچل بایه حالت تیکه وار گفت = هه کجا خب میخوام باشم بابا ها چرا اینقدر سوال های عجیب غریب میگید خب معلوم رقص خیابونی بودم 💃💃💃 بابا = دخترم ببین مگه بهت نگفته بودم که دیگه به رقص خیابونی نرو اخه دانشگاه به این خوبی قبول شدی چرا .........
ریچل یهو وسط حرفش پرید و گفت = بابا ببین هر بار و همیشه داریدم میگید که برم داخل اون دانشگاه نفرین شده ببین بابا من دیگه نمی خوام و دوست هم ندارم که این بهس و دوباره برام باز کنی باشه باشه مامان= اَه دخترم تو همیشه هم همین و میگی و درجا هم میری داخل اتاق و اهنگ های اون گروه رو گوش میدی وای اسمشون چی بود یه چیز خوبی بودا امم ریچل = BTS 😐 مامان = اره اره همون ریچل = هه مامان اصلا فکر کردی که چرا من اهنگ های اون ها رو گوش میدم ها یا بابا اصلافکر کردی که چرا به رقص خیابونی علاقه دارم اصلا فکر کردید که چرا من به اون دانشگاه نفرین شده نمیرم ها هه نه حتی یکم هم بهش فکر نکردید حتی یکمم مامان خواست یهو حرفی بزنه که ریچل گفت = هیش نه نه مامان چونکه به جای اینکه به این ها فکر کنین رفتین به اینکه مردم و همسایه ها چی میگن فکر کردید هه واقعا واستون متاسفم ( الان اینجا ریچل از خونه زد بیرون )
هه فقط و فقط و فقط همش به این فکر میکنن که وای الان همسایه ها چی میگن مردم چی میگن ( و اینکه ببخشید راستی ریچل یه دختر ۲۲ ساله درکره جنوبی داخل سول زندگی میکنه که یه رستوران هم دارن و اینکه وعض مالی شون هم زیاد خوب نیست خوب بریم ادامه ) تو فکر همین ها بودم که داخل خیابون خلوت یهو همه برق ها رفت و صدای جیغ از همه جا داشت پر میشد اینقدر صدا های جیغ بلند بود که با دو تا دست هام گوشام و گرفتم و رو زانو هام خم شدم وایی این دیگه چیه که .... ک......ه یهو دیدم 😳😳😳😳😳 ها زا......مب...ی ها زامبی ها حمله کردن درجا بدو بدو رفتم سراغ خونمون اونم بدو بدو وای نه نه در خونه باز بود نه نه نه نه تو رو خدا مامان بابا تا رفتم دیدم که مامان و بابام رو زمین اوفتادن و شونه و پا هاشون زخم ها نهههههههههههه مامان مامان تو رو خدا تورو خدا بلند شو مامان مامان من هنوز بهت احتیاج دارم مامان من و ببین تو رو خدا چشمات باز کن مامان مامان ببین دخترت اینجاست مامان مامان سرم و خم کرده بودم و رو پهلوی مامانم گذاشته بودم که دیدم بابام اون طرف سریع رفتم پیش بابام و گفتم = بابا بابا تورو خدا چشمات باز کن بابا باشه باشه به حرفت گوش میکنم به ون دانشگاه میرم فقط فقط چشم هات و باز کن بابا ( الان اینجا داره عر میزنه😐 ) بابا 😭😭😭
رفتم به اون دیوار تکیه دادم و فقط بهشون داشتم نگاه میکردم که ... که دیدم مامان و بابام دارن تکون میخورن هی نه نه نه تو رو خدا مامان بابا که یهو دیدم تبدیل به زامبی شدن و دنبال داشتن میومدن خشکم زده بود ولی خودم و جمع کردم و سریع از خونه زدم بیرون اونم با چشم های گریان و پف کرده رسیدم به خیابون اصلی ....... وای خدای من اینجا ... ااییینجا چه خبر شده کل خیارون خونی بود و زامبی و یه عالمه جنازه وای وای خدای من زیر لب همش داشتم زم زده میکردم بابا مامان تقصیر من من نباید از خونه میزدم بیرون که یهو رو زانو هم وسط خیابون زانو زدم و گریم شدید تر شد( الان اینجا با داد و عر زدن داره صحبت میکنه ) اخه اخه مگه من چه گناهی کردم که باید این همه بلا سرم بیاد ها اخه مگه از من بد بخت تر نبود ها بیچاره تر نبود اخه منی که حتی ۱ دوست هم ندارم خانواده هم ندارم چرا باید این بلا سرم بیاد ( الان اینجا تون صداش کم شد ) که یهو یه احساس سردی رو شونم کردم که ....
برگشتم دیدم که 😳😳😳😳 ها زامبی بود همینجوری عقب عقب رفتم که دیدم پشتم یه کوچه است در جا بلند شدم و بدو بدو کردم تو کوچه همینجوری که داشتم میدویدم برگشتم دیدم که زامبیه همینجوری داره دنبالم میاد اِیش عجب زامبیه کنه ای ولکن نیستا مثل اینکه که برگشتم جلوم و دیدم که حتما حدس زدید کوچه بمب بسته اه گندش و بزنم اخه اینم شانس که من دارم ها برگشتم و زامبیه رو یه نگاهی کردم و گفتم هه مغز فندقی .... ها 😳😐من من الان چی گفتم وای خدا همین و کم داشتم حالا عالی شد تا زامبیه اسم کلمه مغز و شنید با سرعت خیلی بیشتر به سمتم داشت میدوید وای حالا چیکار کنم ها دیدم که بغلم یه سطل آشغال که بغل اون سطل آشغال هم یه میله هست در جا اون و بر داشتم و محکم زدم تو کله زامبیه اوف ..... اخیش ...... تموم ..... شد .... بغل همون سطل آشغال خوابم برد ( همه این اتفاق ها شب اوفتاده و ریچل هم یه ربعی رو خواب بود بغل همون سطل آشغال ) ها صدای چی بود ..... 😳😳😳😳
خب خب امید وارم که خوشتون اومده لاشه و بی تی اس هم قرار به این جمع ما به پیونده و اینه لایک و نظر هم فراموش نشه و اگه خوشتون اومد هم یه نظری بدید بد نیست دلمان خوش میشود 😐🙂🤲
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییی خیلی خوب بود 😀😀😀👏💕
ورژن جدید اتفاقه😂😂
😅😂
مرسی 🙂
جونز بود😄✌️❤️
مرسی قشنگم 😄❤❤❤
مرسی قشنگام🙂😘😘
مرسی 😅🙂😘😘
اجی خیلی باحال بود😁
خیلی خوب بید اجی💞😄😆