
رفتم بیرون و صداش زدم ویوین: دراکو... دراکو صبرکن... صبرکن قضیه اونجوری که تو فکرمیکنی نیست صبرکن عصبی بود دراکو: چیو میخوای توضیح بدی هان... بی توجه بودی بهم گفتم حق داری ازت مخفی کردم که خانوادم کین اوکی بهت فرصت میدم ولی من کلا تو توهم خودم بودم تو دلت پیش اون خوشگل پسر هافلپافی بوده دلت پیش اون دیگوری بوده من فکر میکردم حالت بخاطر من حالت بده گریهم افتاد و لب زدم ویوین: نه باورکن ماجرا اون جوری که تو فکرمیکنی نیست.. بهم فرصت بده بذار برات توضیح بدم... نزدیکش شدم و دستمو نزدیک صورتش بردم و دستمو پس زد و گفت دراکو: دیگه نمیخوام ببینمت هرگز حرفشو زد و رفت زدم زیر گریه و نشستم روی زانو هام و بیشتر از قبل زدم زیر گریه [دراکو] حالم بد اندازه کافی بد بود با سرعت وارد سرویس بهداشتی شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم و شیر آبو بازکردم کمی آب به صورتم زدم از سردی بیش از حد آب نفسم بند اومد نتونستم تحمل کنم و گریم افتادم از تموم چیزایی که میترسدم داره سرم میاد نباید بذارم باید برم برم باهاشون حرف بزنم با خانوادم نمیدونم چه مدتی توی سرویس بودم و صورتمو شستم و رفتم بیرون وارد راه پله ها شدم و وارد اتاقم شد شاید بهتر باشه براشون نامه بنویسم نه نامه نوشتنم خوب نیست باید برم عمارت باهاشون حرف بزنم این بهترین راهه [ویوین] به تک درخت تکیه داده بودم گریه میکردم صدای قدم هایی اومد هری نگران روی پام زانو و بازو هامو گرفت و گفت هری: ویوین.. چت شده خوبی گریم شدت گرفت و لب زدم ویوین: هری خودمو پرت کردم توی آغوشش و بلند هق زدم
ویوین: هری..دراکو رو برای همیشه ازدست دادم هری سکوت کرده بود و موهامو نوازش میکرد و محکم تر در•آغو•شم کشید و گذاشت تا حدی که دلم میخواد گریه کنم باهم وارد مدرسه شدیم رفتیم سرمیز پروفسور دامبلدور طبق معمول داشت حرف میزد و منی که کلا ذهنم یه جای دیگر چقدر راحت همه چی از هم پاشید باید شک میکردم شک میکردم به روال شیرین زندگی الان زهر تلخشو بهم زد توی هوای خودم بودم که یهو زدم زیر گریه دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدام بلند نشه آنجلینا: ویوین چت شد؟ دست آزادمو براش تکون دادم و بلند شدم همون طور که داشتم گریه میکردم رفتم بیرون پشت کلبه هاگرید نشستم و زدم زیر گریه هاگرید: ویوین نگاهی به سمت راست کردم و هاگرید رو ددیدم ویوین: تو نرفتی توی سرسرا هاگرید اومد کنارم نشست و گفت هاگرید: نه... تو چت شده هنوز تو فکر حرف هری ویوین: نه هاگرید: پس چی ماجرا براش تعریف کردم هاگرید: پس که اینطور ویوین: اصلا دراکو نموند به حرفام گوش بده.. هاگرید: خب من واقعا نمیدونم چیکارکنم واست... میتونی امشبو توی کلبه بمونی و فردا هم نری سرکلاست... من با پروفسور دامبلدور حرف میزنم تا اجازه بده نری ویوین: ممنون هاگرید خب فکر خوبیه شاید یکم ازش دور باشم بهتر باشه وارد کلبه شدم و نشستم و هاگرید بعد از چند دقیقه اومد هاگرید: پروفسور دامبلدور و هری گفتم نگران نباش... ویوین: ممنون هاگرید... واقعا نمیدونم اگه تو نبودی چه اتفاقی می افتاد... خوشحالم که مامان و بابا یه دوستی مثل تو دارن ~چندروز بعد~ چندی روز گذشته بود و از کلبه هاگرید اومده بودم داشتم میرفتم توی سرسرا وقتی واردشدم هرچقدر نگاه کردم دراکو رو ندیدم نزدیک میز اسلیترین شدم و گفتم ویوین: پانسی دراکو کجاست؟ پانسی: نمیدونم چندروزی میشه ندیدمش سرکلاسام هم نبود شاید توی خوابگاهه کراب: نه پانسی دراکو توی خوابگاهم نیست ویوین: یعنی کجا میتونه رفته باشه گویل: نه نگران نباش احتمالا میرن عمارت مالفوی تا دوروز دیگه پیداش میشه ویوین: شاید... مرسی بچها
رفتم کنار هرماینی نشستم هری: دیرکردی ویوین: دراکونیست رون: گم شده؟ ویوین: نه رون دوستاش میگن رفته عمارت مالفوی هرماینی: خب بخاطر نفوذ پدرش میتونه توی اواسط سال هم بره خونه... نگران نباش ویوین لبخندی زدم سعی کردم یکم آروم بشم ولی نمیشد [عمارت مالفوی] نارسیسا: آروم باش لوسیوس اون عصبیه دراکو: بخاطر خودخواهی هاتون و وفاداریتون به ولدمورت من ویوین از/دست/دادم لوسیوس: پاترها دشمن لردسیاهن... تو فکرمیکنی من اجازه میدم تو یه دختر از خانواده پاتر رو بیاری توی عمارت و بشه عروس خانواده وسایلمو عصبی از روی زمین برداشتمو گفتم دراکو: من به اجازه شما نیازی ندارم از خونه بیرون اومدم که صدای مکرر مامان میومد ایستادم ولی برنگشتم مامان اومد و با نفس نفس زدن پرسید نارسیسا: کجا میخوای بری؟ دراکو: برمیگردم هاگوارتز نارسیسا: بیا بیاتو باهم حرف میزنیم دراکو: من با کسی که لردسیاه از پسرش واسش با ارزش تره حرفی ندارم از کنار مامان رد که بازم صدای دراکو گفتناشو شنیدم [هاگوارتز] مسیرو رفتم از طریق حیاط پشتی خونه رسیدم به هاگوارتز وسایلمو توی خوابگاه گذاشتمو رفتم توی سرسرا کنار کراب نشستم پانسی کمی رو به جلوخم شدولب زد پانسی: دراکو دراکو: هومم پانسی: ویوین نگرانت بود اومده بود سراغتو میگرفت... کراب: راست میگه دراکو پانسی: برو باهاش حرف بزن اون حالش نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم دراکو: ما باهم حرفی نداریم پانسی: داری اثبات میکنی لیاقت دوست/داشته شدنو نداری نگاهی بهش انداختم که زل زد به دامبلدور دستمو زیر چونم گذاشتم به میز زل زدم شاید واقعا همینه شاید من لیاقت ندارم کسی دوستم داشته باشه
[ویوین] اینکه دیدم دراکو اومد دلم آروم شد ولی هنوز مثل قبل نبودیم آخرین جمله پروفسور دامبلدور رو شنیدم که گفتـ دامبلدور: مدرسه دورمسترانگ به مناسبت وداع با شما و تشکر ازتون تصمیم داره فرداشب یه مهمونی برگزار کنه و تک تک تون دعوت میشه توی مهمونی حضور داشته باشین... رون این بار زودتر گفت رون: هرماینی میخوای باهم بریم مهمونی هرماینی سری تکون داد و همهمه افتاد بین بچها که میخواستن باهم برن هری: بنظرت به جینی بگم ویوین: اره چرا نگی فقط مثل رون زودتر بهش بگو آنجلینا: تو با کی میای فرداشب مهمونی ویوین نگاهی به سمت چپم انداختم و به آنجلینا گفتم ویوین: نمیدونم...به احتمال زیاد نمیام هرماینی: دیوونه شدی ویوین میخوای نیای ویوین: اره رون: بخاطر مالفوی سری تکون دادم رون: اره خب تو دراکو دیگه هرماینی پرید وسط حرفش و گفت هرماینی: رون رو به هرماینی گفتم ویوین: نه هرماینی درست میگه هری: اگه تو نباشی منم نمیرم تو تنها کسی هستی که برام باقی مونده ویوین: نه هری تو برو من یکم درس دارم هرماینی: خب اون درسا رو که ماهم داریم سعی کردم بغضمو قورت بدم و ادامه دادم ویوین: نه نمیتونم دراکو رو کنار یه نفر دیگه ببینم

نتونستم و زدم زیر گریه هری درآغ//•شم کشید و گونشو روی موهام گذاشت و با دستش کمرمو نوازش کرد هری: مقصرش منم نباید دراکو رو با خانوادش مقایسه کنم معذرت میخوام ویوین که زندگیتو نابود کردم از آغ/وشش بیرون اومدم و دستمال اشکامو پاک کزدم و گفتم ویوین: نه هری ماجـرا چیز دیگست هرماینی دوستانه پرسید هرماینی: ماجرا چیه؟ چرا نمیگی بهمون بلند شدم و در حینی که داشتم میرفتم گفتم ویوین: بیخیال شو هرماینی رفتم و خودم موندم و ناراحتیام چرا زندگی من این جوری چقدر باورنکردنی [سرسرا] هرماینی: هری.. حال دراکوهم زیاد خوب نیست ببین اونم زیاد تعریفی نداره [هری] برگشتم و نگاهش کردم هرماینی درست میگفت دراکوهم زیاد حال خوبی نداره دوتا دستاش روی میز بود و یکی از دستاش زیر چونش بود و اون دستش هم چوب دستیش بود و زل زده بود به میز برگشتم و گفتم هری: احساس میکنم تموم ماجرا مقصرش منم ویوین چون میخواد ناراحت نشم این حرفو زد رون: ه مقصر نباشی چی؟ اگه یه نفر دیگه این وسط باشه چی؟ هری: نمیدونم رون فقط درسته دراکو دشمن قسم خورده منه ولی بخاطر اینکه حال هردوشون خوب باشه این ر•اب•طه ازبین رفته رو التیام می بخشم ~شب مهمونی~ [ویوین] تنها یه گوشه نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم ناخوداگاه نگاهم روی دراکو افتاد اونم توی خودش بود و روی صندلی تنها نشسته بود و زل زده بود به غذاهای روی میز چقدر هردومون تنها بودیم چرا نموند براش توضیح بدم چرا نذاشت دامبلدور: ویوین نگاهم به پروفسور افتاد که پشت سن ایستاده بود و بلند اسممو صدا زد و همه داشتن نگاهم میکردن
آب دهنمو قورت دادم و گفتم ویوین: بله پروفسور پروفسور: بیا دخترم رفتم و وسط ایستادم داشتم سکته میکردم واز استرس که پروفسور دامبلدور گفت دامبلدور: یه نفر اینجا میخواد یه اتفاق خوب رو برات رقم بزنه تعجب کردم و پرسیدم ویوین: برای من پروفسور سری تکون داد و از بین جمعیت سدریک بیرون اومد به همه نگاه کردم همه میدونستن ماجرا چیه به جز من اینجا مقرر عذابه منه سدریک نزدیک شد و روی یکی زانوهاش نشست رو از جیبش یه جعبه دراورد و گفت سدریک: همراه روزای زندگی من میشی؟ صدای بد میز اومد نگاهمو به سمت راست کردم و دیدم دراکو عصبی از روی صندلی بلند شد و عصبی سرسرا رو ترک کرد میخواستم برم دنبالش که دستم کشید شد و برگشتم دیدم که سدریک دستمو گرفته بود فلور: کجا میخوای بری پرنسس جوابتو ندادی بهمون ویوین: فلور برمیگردم خب رفتم که دوباره دستم کشیده شد بازم سدریک بود نگاهش کردم که ایستاد بود و گفت سدریک: نمیخوای جوابتو به خواستگاریم بدی پرنسس این پسره زیادی رو مخ بود چون نصف دخترای هافلپاف غش میکنن براش دلیل نمیشه که عصبی دستمو از دستش کشیدم دادزدم ویوین: نه دویدم سمت دراکو کجا رفتی تو الان فکر میکنه واقعا یه چیزی بینمون هست تا جایی که تونستم گشتم و آخرین جایی که به ذهنم رسید سرویس بهداشتی پسرونه بود واردش شدم دراکو اونجا بود دستاشو گذاشته دو طرف روشور و داشت گریه میکرد خودمم گریم افتاده بود اینبار هر طورشده باید واسش توضیح بدم آروم نزدیکش شدم و لب زدم ویوین: موضوع اونطور که تو فکر میکنی نیست بذار این بار برات توضیح بدم برگشتم و گفت دراکو: گفتم که نمیخوام ببینمت ویوین: صبرکن بذار بهت بگم تو دچار سو تفاهم شدی دراکو: برو نمیخوام دیگه چشمم به چشمت بیوفته پاتر گریم شدت گرفت و گفتم ویوین: باهام غریبه نشو گوش کن به حرفم ببین.. نتونستم حرفمو کامل بزنم چون با چوب دستیش گرفت سمتم و گفت دراکو: سکتوم سمپرا [دراکو] بعداز اینکه این وردو بهش زدم صدای جیغش اومد وبرگشتم سمت آیینه و سرمو انداختم پایین سرمو بالا اوردم و توی آیینه نگاه کردم ویوین افتاد بود روی زمین و داشت ازش خون میرفت تازه یادم افتاد این چه وردیه ترسیده برگشتم سمتش و نزدیکش شدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه زود تر پارت بعد رو بزاریییییی
واااااااااااااااای خیلی جالب شده
ترو خدا زود پارت بعدی رو بزار تورو خدااااااااا
بعدی بعدی بعدی 😭😭
ترررررررررررررررو خدا پارت بعد رو زود بزار
وووااااییییی پارت بعد زوددددددددددد