
از روی زمین بلندشدم و رفتم سمت مدرسه واردش شدم یکم تغییر کرده بود شمع های سقف مشکی بودن و میز و صندلی های چوبی تیره شایدم چون هوای تاریک اینجوریه ولی شعما چی؟ رفتم سمت خوابگاه ووارد اتاقم شدم بله تختم خالیه پس هیچ سفری درکار نبوده روی تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد صبح با سر و صدای بچها بیدارشدم ولی چشمامو بازنکردم وقتی کامل رفتن بیرون بلندشدم و لباسامو پوشیدم و رفتم پایین
توی مسیر بودم ولی اینا هیچکدوم بچهای مدرسه ما نیستن ادامه راهمو رفتم و رسیدم به سرسرا نه واقعا اینا هیچکدومشون از بچهای مدرسه ما نیستن چی؟ در راس بچها یعنی همون جایی که پروفسور دامبلدور و بقیه مینشستن چهارموسس هاگوارتز بودن یعنی موفق شدم من تونستم تو زمان سفرکنم واقعا شد دستم کشیده شد نگاهی انداختم یه دختری با موهای طلایی و چشمای عسلی نگاهم کرد و بالبخند گفت: بیا اینجا بشین
نشستم کنارش و گفت: اسمت چیه ویوین: ویوین دختره: چه اسم خوشگلی لبخند زدم و تشکر کردم و پرسیدم ویوین: تو اسمت چیه دختره: دلفی ویوین: خوشبختم از آشنایت دلفی صبحانه در کمال آرامش خورده شد دلفی: پاشو ویوین کلاس داریم منی که هیچی از این زمان نمیدونستم دنبالش راه افتادم وارد کلاس شدیم روی صندلی کنارهم نشستیم حس غریبگی خاصی داشتم یع حالی بودم
در کلاس بازشد و پروفسور داخل شد روونا ریونکلاو رفت روی جایگاهش، و با اخم ایستاد یعنی شانس من به، چندسال قبلم که سفرکنم یه پروفسور اسنیپ هست با نگاهای ایشون که مثل پروفسور اسنیپ هست اصلا احساس غریب بودن ندارم ذیگه چرا داره اینجوری نگام میکنه معذب شدم و شروع به تدریس کرد وقتی کلاس تموم شد با نگاه خیره به من رفت بیرون وقتی رفت نفس راحتی کشیدم و داشتم، وسایلمو جمع میکردم، که دلفی اومد و گفت دلفی:ویوین پروفسور ریونکلاو و بقیه باهات کار دارن باید بری توی دفتر
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدی پلیزززز
پارته بعدی
عالی پارت بعد هم بذار