
در اصل این داستان مال یه دختر به اسم دیزیه
اون یه دختر نو زاد بود که همین که چشمش رو باز کرد مادرش از ترس اون فرار کرد و او با پدر و خواهرش زندگی میکرد پدر اون مردی با شهامت و جنگجو بود و وقتی مادر آنها رفت پدرشان آنها را به قله بر از اونجایی که پدر آنها یه جنگجو بود در همین حال ژنرالی در سرزمین ( انسالین)هم بود. آن دو فرزند خود را در میان جنگجویان و سلطنتی ها بزرگ کرد او دو دختر داشت به اسم های( دانیار) و( دیزی) دانیار خواهر بزرگ دیزی بود و دیزی کسی که دارم به خاطر اون مینویسم دیزی اون دختر با چشم های قرمز و مو های سفید بود که علاقه بسیار شدیدی به مبارزه داشت ولی پدر اون این اجازه را نداد و آنها را به آموزشگاه فرستاد ولی بازم دیزی از این علاقه خود دست نکشید و ادامه داد تا اینکه اون ها یادگیری در آموزشگاه را تمام کردن. اون در حالی که 13 سال داشت و در یک روز میخواست کاری کنه که پدرش بهش اجازه بده تا یه جنگجو باشه و اون رفت به سوی تالار جنگجویان و شمشیری برداشت و به سمت پدرش یعنی ژنرال شینیوا گرفت و گفت: ژنرال من شما را به نبرد تن به تن دعوت میکنم.
ژنرال از شجاعت دیزی خوشش اومد و قبول کرد. و شروع به جنگیدن کردن ژنرال از قدرت خود استفاده نکرد چون هنوز دیزی قدرتش رو به دست نیاورده بود آنها همین طور میجنگیدند و کمکم روز داشت می گذشت و دورو بر میدان جنگ پر از تماشاچی شده بود. و دیزی و ژنرال هم داشتن کمکم خسته میشدن که ژنرال دیگه به دیزی آسون نگرفت و با یه ضربه دیزی رو پرت کرد و خورد به دیوار. دیزی گفت: پس این در اصل ضربه های یه ژنراله واقعا خوشم آمد و بلاخره بهم لذت مبارزه ای رو که میخواستم نشون داد. ژنرال با اون کار میخواست دیزی رو از جنگجو شدن پشیمون کنه اما برعکسش اتفاق افتاد. روز بعد ژنرال شینیوا دیزی رو پیش خود خواست و گفت:باورت دارم و از این به بعد بهت آموزش مبارزه میدم. دیزی تعجب نکرد چون مطمعن بود همچین روزی فرا می رسه. یک سال از اون روز گذشت و خواهر دیزی هم برای آزمون های خود به شهر پایتخت رفت یعنی شهر (آرگو) که بهش جزیرهای آرگو هم میگن. دیزی از اون روز تا به حال پیش ژنرال شینیوا داشت آموزش میافت و پیشرفت خوبی داشت.
در یکی از روز ها همین طور که دیزی در حال تمرین بود پرنسس میالا اومد اون یه بچه 6 سال بود که گفت: دیزی میشه بهم شمشیر بدی اما دیزی این کار رو نکرد و گفت: خودت رو زخمی میکنی. در همین عین ژنرال شینیوا اومد و گفت: دیزی بهت میخوام اولین ماموریتت رو بدم و نباید خرابش کنی. ماموریت این بود که نامهای از طرف پادشاه رو به پادشاه سرزمین زیرزمین ببره. دیزی قبول کرد ولی پرنسس میالا با گریهی بچه گانه گفت: دیزی باید کاری که من بهت گفتم رو انجام بدی. از اونجایی که دیزی از بچه های گریه ای بدش میومد پشتش هم نگاه نکرد و راه افتاد. اولین کاری که دیزی باید میکرد این بود که یه غار به سرزمین زیرزمین پیدا میکرد و خوشبختانه یه غار بیرون از انسالین بود که به طرف قصر سرزمین زیرزمین راه داشت.
دیزی به غار رسید و همین طور که جلو میرفت صدا های عجیبی می شنید و کنجکاو میشد و به ته غار رسید اونجا یه زن که بنظر میومد سنش حدود 300 سال است بود، و اون زن صدا زد: های کی اونجاست هر کی هستی زود بیا بیرون وگرنه میکشمت. اون :من لالوسی شاه دخت سرزمین زیرزمین هستم و تو باید جلوی من زانو بزنی تا برات راه رو باز کنم که بری در غیر این صورت میکشمت. دیزی:«هه؟! کدوم شاه دخت احمقی جلوی یه غار نگهبانی میده؟ .» لوسی:«احمق خودتی من از سرزمین جلوی شما بالایی ها محافظت میکنم، حالا زود باش زانو بزن.» دیزی با خودش گفت احتمالا دیوانهای چیزیه و شروع به راه رفتن کرد، ناگهان اون که یک جوجین گرگی بود تبدیل به یه گرگ شد و به دیزی حمله کرد، دیزی جا خالی داد اما دستش خراش برداشت. دیزی:«لعنتی واقعا دیوانست. حالا که خودت شروع کردی منم به این مبارزه پایان میدم. » 10 دقیقه بعد....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیه😍❤️
خیلیخوببودآفرینادامهبده
ممنون از نظرت(*^^*)//