
به نرده پل تکیه داده بودم و به دریا نگاه می کردم که پام به یه چیزی برخورد کرد... با ترس سرمو آوردم پایین... حتی توان باز کردن چشمامو نداشتم... دستام میلرزید ... که بلاخره چشمامو باز کردم .. همون چیزی بود که ازش میترسیدم..اون گردنبندم بود.... اشک از چشمام جاری شد.. چطور میتونه این کارو با من بکنه.... من بهت گفته بودم ، تو به من قول دادی این گردنبندو در نیاری... تنها امیدم این گردنبند بود که فکر میکرم پیش توهه .. الان مثل دیوونه ها به نظر میام .. هیچ مدرکی نیست که نشون بده تو واقعی بودی....من حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ وقتی تو پیشم نیستی چطور زندگی کنم.......
همون جا روی زمین نشستم و به آسمون خیره شدم .... ساعت ها گذشت ، آفتاب غروب کرد همه جا تاریک شد و ماه توی آسمون درخشان شد... هنوز اونجا نشسته بودم ... و قصد دارم همونطوری اونجا بشینم....
نزدیک ۱۳ ساعت همونطوری اونجا نشستم دیگه داشت خورشید طلوع میکرد .. بی حال شده بودم. لبام خشک شده بود نیاز به آب داشتم و همینطور خواب ، بلاخره بلند شدم که به سمت خونه برم.. به خونه رسیدم و کلید و درآوردم، رفتم تو . همه جا خیلی سرد بود حتی از بیرونم سردتر بود... رفتم دم یخچال یکم آب خوردم و افتادم رو کاناپه و به سرعت به خواب رفتم.....شاید اگه میخوابیدم از فکرش میومدم بیرون....
چشمامو باز کردم و گوشیمو گرفتم جلو صورتم نزدیک هشت ساعت بود که خواب بودم... دوباره بلند شدمو رفتم دم یخچال و یکم دیگه آب خوردم... که صدای زنگ خونه رو شندیم با بی حالی رفتم درو باز کردم و دایی مو پشت در دیدم .... □دختر معلومه تو کجایی . جواب موبایلتو نمیدی مارو از نگرانی کشتی.... ☆دایی لطفا ولم کن حالم خوب نیست.. □من دیگه تجمل این رفتارتون ندارم نمیتونی هرکاری دوست داری با زندگیت بکنی ☆چرا نتونم؟ها؟ □تمومش کن... رنگ روت پریده مثل دیوار سفید شدی.. چیزی خوردی؟ ☆نمیخوام چیزی بخورم لطفا برو □بیست و یک ساعته که هیچی نخوردی تو تازه از کما در اومدی باید ویتامین بهت برسه.. ☆فقط بگو چیکار کنم ولم کنی □مثل اینه اصلا حوصله امو نداری وقتی بچه بودی خیلی دوستم داشتی... ☆هنوزم دوست دارم فقط میخوام تنها باشم □پس طبق روال قدیمی پیش میریم.. ☆خوبه □دفعه بعد که اودم دیدنت باید حالت خوب باشه ☆اوهوم □من نمیرم آمریکا .. فقط تنهات میذارم تا خودتو جمع جور کنی.. ☆باشه دایی خداحفظ □خداحفظ کوچولو
رفتم دوباره دراز کشیدم احساس خوبی ندارم چون همیشه وقتی داییم تنهام میذاره من بهش قول میدم تا دیدار دوباره مون حالم خوب بشه ... ولی این دفعه احساس میکنم حتی دیدار دوباره نداریم.....
فکر کنم نیاز به یه چیز قوی دارم... هودیمو پوشیدم و به سمت سوپر مارکت جلوی خونه راه افتادم و ۱۲ بسته الکل خریدم و برگشتم خونه... میدونم اگه شروعش کنم تموم کردنش با خداست ولی دردم زیاده نمیتونم .. پس در بطری اول و باز کردم شروع کردم به خوردن.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (5)