روزی بارانی بود. با نیم بوت های مشکی اش در خیابان راه میرفت مثل همیشه هندزفری اش اهنگ هارا در گوش هایش روانه میساخت دختر آهنگین ! یا دختر جنگنده با دردهایش ! دختری از جنس هر دوی اینها روی نیمکت پارک نشست..
به درخت ها نگاه میکرد که شبنم ها از آنها آویزان میشدند و مثل قطره های اشک هایش که دیشب از چشمانش چکیده بودند، روی زمین میچکیدند
باد گَهگُداری درخت ها را مانند دست های خودش که دیشب در تنهایی غمناکش اورا در آغوش گرفته و نوازش میکردند، نوازش میکرد
به آسمانی که باران را میبارید نگاه کرد درست مثل چشمانش که اشک هارا میباریدند برایش جالب بود که چقدر با طبیعت تفاهم دارد !
هندزفری را از گوش هایش برداشت به صدای طنین آمیز باران گوش سپرد باز هم داشت اهنگ گوش میداد اما این بار آواز باران را باران ترانه مینواخت و اهنگ میخواند..
چشمانش را بست و نفسی کشید عطر خاک باران خورده را به ریه هایش برد چشمانش را باز کرد و نگاهش را دوباره به باران و منظره ی روبه رویش داد
بلند شد هندزفری را در گوش هایش گذاشت و به پاهایش اجازه ی حرکت داد رفت و رفت تا به مقصد نامعلوم بعدیش برسد ..!
دنبالم کن میخوام باهات چت کنم)
فالوت کردم
حتما بیا حرف بزنیم^^
تنک