
اینم پارت پنج👩🏻🦯 پارت های قبل یکی در میون در اکانت من و رفیقم Loki.t هستن🌊
آرسس لباس هایش را عوض کرد. حالا کاملا تیپ یه انسان جوونو داشت. فلر هم با لباس هایش کمی عجیب به نظر میرسید اما خب اینجا نیویورک بود و این استایل زیادی برای عجیب بودن عادی بود. فلر گفت: حالا نوبت غذاست. این وضع اونو یاد اون سال هایی انداخت که سرگردون بود. اون موقع انقدر کوچک بود که بعضیا رایگان بهش غذا بدن اما بازم مجبور به دزدی میشد. وانمود کرد که مشکلی با این موضوع نداره، که وقتی دزدی میکنه وجدانش ناراحت نمیشه اما خب فلر بازیگر خوبی نبود. آرسس میدید که فلر ناراحته اما قبل از اینکه فرصت کنه حرفی بزنه فلر گفت: خب خب جناب فرمانده دلت میخواد با یکی از بهترین غذا های زمین آشنا بشی؟ آرسس گفت: این هم دزدیه؟ فلر گفت: متاسفانه بله ولی اگه بخوایم یه وعده غذا خوب و البته شرافتمندانه بخوریم باید پول داشته باشیم که نه من و نه تو نداریم. لحظه ای ناراحت شد اما بعد دوباره گفت: خب بیخیال همه اینا و پیش به سوی پیتزا.
فلر یک نگاهی به اطراف انداخت تا نزدیک ترین پیتزا فروشی رو پیدا کرد. به آرسس گفت: عادی رفتار کن فرمانده. وانمود کن خیلی عادیی و پول غذا رو داری. میریم تو، میشینیم، غذا سفارش میدیم، میخوریم و قبل از این که حساب کنیم میزنیم به چاک. آرسس: با دلخوری گفت: باشه. ده دقیقه بعد دیگه اثری از دلخوری تو چهره آرسس نبود. آرسس از زمین خوشش اومده بود اما عاشق غذاش شده بود. پیتزا فوق العاده بود. نوشابه هم همینطور. فلر که داشت ذوق آرسس رو نگاه میکرد گگفت: حالا که انقدر خوبه باید شکلات رو هم بهت نشون بدم. اون دیگه شاهکاره. اما دید که گارسون داره به میز اونا نزدیک میشه تا حساب کنن. آروم گفت: آرسس باید بریم. مچ آرسس رو گرفت و گفت: بدو. و بعد هر دو به سمت در دویدن و قبل از اینکه گارسون و بقیه بفهمن چی شده فرار کردن. اونا بدو بدو تو یکی از پسکوچه ها قایم شدن. فلر زیرلب گفت: آدمو یاد روزای ناخوش قدیم میندازه. آرسس داشت به این حرف فکر میکرد، یعنی زندگی فلر چطور بوده. تو آزگارد که به خاطر آتیشش همش تحت تعقیب بوده اما تو زمین چه اتفاقی براش افتاده؟
فلر که نگاه خیره آرسس رو روی خودش حس کرده بود روشو به سمت اون برگردوند. با دیدن نگاه ترحم برانگیز آرسس فهمید که اون چی میخواد بگه پس گفت: نپرس. آرسس جواب نداد. خیلی دلش میخواست بدونه که چه اتفاقاتی تو گذشتش افتاده اما درک میکرد که چرا نمیخواد چیزی بگه. فلر که فهمید آرسس داره به چی فکر میکنه گفت: باشه فقط اگه بعدش ازت نشانه ای از ترحم ببینم لباسای جدیدت هم میسوزونم. آرسس گفت: ممنون. تهدید کوبنده ای بود. فلر شروع به تعریف داستان کرد: میدونی همه چی تا یازده سالگیم عادی بود پس اونا رو رد میکنم. من یه داداش کوچولو داشتم. یه روز ما داشتیم با همدیگه بازی میکردیم چون من و اون عاشق این کار بودیم. اما وسط بازی نمیدونم چرا یا چطور اما من عصبانی شدم. یه عصبانیت معمولی بود اما باعث شد شعله ور بشم. برای اولین بار... من خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم چه اتفاقی برام افتاده و عمین باعث شد شعلهور تر بشم تا جایی که خونه آتیش گرفت. مادرم طبقه بالا بود و به موقع فرار کرد. من توی شعله ها مونده بودم و نمیدونستم چطور خاموششون کنم پس از در پشتی فرار کردم. خانوادهام فکر کردن من مردم و منم رفتم تا بلایی سرشون نیاد و تا شش پاه پیش تو زمین تنها زندگی میکردم. خب دیگه همین بود.
آرسس خیلی برای فلر ناراحت بود اما قبل از این که بخواد چیزی بگه یه اتفاق دیگه افتاد. چند تا مامور ریختن تو کوچه. آرسس ترس رو تو چهره فلر دید. اونا کی بودن که انقدر اونو ترسوندن؟ یکی از مامور ها گفت: لطفا باهامون همکاری کنین و با ما بیاین و گرنه مجبورم از راه خشن وارد بشم. فلر گفت: نه نه نه من دیگه با شما نمیام. مامور گفتن: خانم جوون لطفا همکاری کنین تا کسی صدمه نبینه. این حرف خیلی بیشتر از تحمل فلر بود... چطور افراد شیلد جرأت میکردن این حرفو بزنن؟ بعد از این همه کاری که باهاش کردن؟ گفت: چطور... چطور جرأت میکنین... آرسس گفت: فلر آروم باش. اما دیگه دیر بود. فلر کاملا غرق در آتیش شده بود. خشم و ترس با هم قاطی شده بودن و شعله هاشو قوی تر کرده بودن. جادوی پنهان کننده آرسس از کار افتاد و حالا مامور ها هم شعله ها رو میدیدن. این دفعه آرسس فریاد زد: فلر این کار رو نکن! اینجوری همه مون میسوزیم. اما انگار فلر دیگه تو وجودش نبود. چشماش کاملا تبدیل به آتیش شده بودن. اگه این جوری ادامه پیدا میکد واقعا همه میسوختن.
مامور ها چیزی که دیدن رو باور نمیکردن. یکی از اونا گفت: شیاطین پلید دور شوید... شیاطین پلید دور شوید. البته در اون لحظه فلر واقعا مثل یه شیطان شده بود، غرق در آتش با چشمانی آتشین، گوش های تیز و دمی از شعله. حالا که جادو به خاطر شعله ها از کار افتاده بود شاخ های آرسس و گوش های تیزش هم معلوم بودن. تنها ماموری که از شوک بیرون اومده بود تفنگش رو بالا آورد و شلیک کرد. دو تیر بیهوش کننده به فلر و آرسس خوردن. شعله های فلر بلافاصله خاموش شد و سقوط کرد. آرسس به دلیل شیطان بودنش کمی در مقابل بیهوش کننده مقاومت کرد اما اون هم در آخر بیهوش شد.
مرسی که تا اینجا خوندین🤍 از ناظر عزیز برای رد و شخصی نکردن ممنونم🙏🏻💙
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییییی چقدررررر خفنننننننننن😎
فلر.. آرسس چطوری تونستین بدون من برین پیتزا بخوریننننننن ؟؟؟؟
آها راستی من نویسنده دیگه امممم 🤗
نایس🦥🤍
پارت ۷؟!
منتظرم🥲
وی در دوره امتحانات میانترم است...
Me too