سلاووومممم. منم با پارتی جدید
یونا: بعد یک ساعت گذراندن در کنار جونگکوک داشت نظرم نسبت بهش تغیر میکرد . انگار اون آدمی که صبح باهام اون رفتار رو داشت نبود جونگکوک: تو اون چند ساعتی که باهاش گذروندم انگار شقشاع(برعکس بخون) شده بودم. به خودم قول دادم شب بهش pishnahad بدم در حین همین افکار جین اومد و مارو برد
جونگکوک:وقتی که داشتم باهاش قدم زنان میرفتم خونه که ماشینش رو برداره گفتم:شب خوبی بود یونا: تو بازداشتگاه داشتی شحف (برعکس بخون) میدادی. جونگکوک :ف ش.... ندادم. ولی.... خب میرم سر اصل مطلب. یونا:چی؟ اصل مطلب مگه اتفاقی افتاده؟ خ... اوکی ب....... رررررر سس.رم نکنه واسه لورا و ته یونگ اتفاقی افتاده؟ جونگکوک:اول از همه من باتو بودم اگه اتفاقی واسشون افتاده باشه خبر ندارم دوما موضوع یه چیز دیگس
یونا:چیه؟ جونگکوک: عاممممم راستش من ازت خ......... ووووووووو........ شششش... مممممم او.... مد.. ه و میخوام دو. سست.... دختر.....م باشی البته میتونی راجبش فکر کنی یونا:واییییی خداااا آیدل مورد علاقم بهم داهنشیپ (برعکس بخون) داده ههههه تو دلم عروسی بود ولی گفتم اوکی بهش فکر میکنم
یونا :وقتی رسیدم خونه فکر کردم لورا خوابه برای همین سرصدا نکردم دیدم خواب نیست بلکه
تا پارت بعدی بدرود
نظرات بازدیدکنندگان (0)