
🔥خب بچه ها اینم پارت ۳💚 🔥میتونید پارت قبل و بعد رو تو اکانت رفیق و همکارم Loki.t بخونید💚
داخل سیاهچاله خیلی عجیب بود. مثل گردابی از رنگ آبی و مشکی بود. تعجب آور بود چون آدم انتظار داره این جور جا ها مثل یک خلاء کاملا تاریک و این جور چیزا باشه. فلر آرسس رو میدید که داشت به دور و اطراف و بعد دوباره به اون نگاه میکرد. فلر نگاهی به خودش انداخت و دید درست وسط آتیشه. دیگه اعصابش خورد شده بود پس داد زد: اگه انقدر اصرار به دستگیر کردن من نداشتی الان تو خونهام بودم و داشتم کتاب میخوندم. آخه با من مشکلی داری؟ آرسس تعجب کرد. از وقتی فرمانده شده بود هیچکس جرئت نداشت با صداشو برای اون ببره بالا، حالا این بچه آتیشی داشت تو یه سیاهچاله عجیب سرش داد میزد. خواست جوابشو بده که یه نوری دید. انگار اون نور هم یه سیاهچاله دیگه بود که اونا رو به سمت خودش میکشید. فلر و آرسس پرت شدن داخل نور.
آرسس یا صورت روی زمین فرود اومد و درست وقتی خواست بلند بشه دوباره پخش زمین شد. البته نمیشد سرزنشش کرد چون هر کسی که یه دختر شونزده ساله روش سقوط کنه نمیتونه بلند بشه. فلر هم که انتظار داشت به یه زمین سفت و سخت بخوره وقتی روی یه چیز نسبتا نرم فرود اومد فهمید که فرمانده محترم ارتش ازگاردو له کرده. آرسس که داشت له میشد داد زد: هوی آتیشی! از رو من پاشو! دارم میسوزم! البته راست میگفت. فلر هنوز شعله ور بود و آرسس هم داشت میسوخت. فلر با خجالت خیلی سریع از روی آرسس بلند شد و شعله هاش کم کم آروم گرفت. آرسس با ناراحتی گفت: ای وای، نه! خب بازم حق داشت که اینو بگه. چون هر کسی که لباس گرون و شیک موردعلاقهش سوخته باشه ناراحت میشه.
یه سوختگی کوچیک هم نبود. پشت لباسش یه دایره بزرگ سوخته بود و دود میکرد اما حداقل نزاشته بود سوختگی به پوست آرسس برسه آرسس با اعصاب خوردی غر غر کرد: ببین چی کار کردی! اول که با آتیش بهم حمله کردی بعد لهم کردی حالا هم که لباسم... لباس عزیزمو سوزوندی! اما فلر جوابشو نداد. البته حق داشت. اونقدر تعجب کرده بود که زبونش بند اومده بود. اون خواست به دور بر نگاه کنه تا راه خونه رو پیدا کنه اما واضح بود که اون توی آزگارد نیست که بخواد بره به خونش. آزگارد آسمون خراش های نقره ای نداشت (ولی طلاییشونو زیاد داشت) آزگارد تلویزیون و صفحهنمایش های غولپیکر نداشت. اما زمین داشت. شهری که اون توش به دنیا اومده بود و زندگی کرده بود داشت. نیویورک داشت. اون داشت به نیویورک نگاه میکرد. کمی پیش اون تو آزگارد بود اما حالا برگشته بود نیویورک... و داشت از تو یکی از پس کوچه هایی که بین دو تا ساختمون بزرگ هست (نیویورک از اینجور جا ها زیاد داره) به نیویورک نگاه میکرد. اما یه چیزی فرق داشت. اینجا یه فرق خیلی بزرگ، بلند و باشکوه با نیویورک خودش داشت. نیویورکی که اون توش بزرگ شده بود جایی به اسم برج استارک نداشت.
آرسس که همچنان داشت در مورد لباس عزیزش غرغر میکرد بالاخره به خودش زحمت داد و نگاهی به اطراف کرد و فکش افتاد. یهو هزاران فکر تو سرش اومد که میخواست همه رو با هم بگه اما فقط یکی از اونا به زبونش اومد: هولی ش.ت. ما کدوم گوری هستیم. فلر که دوباره آتیش گرفته بود گفت: نیویورک زمین. و همون جوری که تو هپروت بود ادامه داد: اما این نیویورک من نیست... نیویورک من خیلی... فرق داشت. آرسس گفت: پس ما الان کجاییم؟ فلر گفت: نمیدونم. اما اینجا زمینه پس اولین کار اینه که یکم پول در بیاریم. احتمالا میدونی که چقدر لازممون میشه چون خیلی شرافتمندانه نیست که همه نیازامونو بدزدیم... اگه بتونیم در حد پول غذا رو جور کنیم من خودم یه لباس گیر میارم. آرسس با این که تعجب کرده بود چطور فلر انقدر راحت راجع به دزدی حرف میزنه گفت: خب قراره چه طوری پول در بیاریم؟ و با تمام وجودش امیدوار بود که فلر اسم خدمتکاری رو نیاره چون اون حتی برای جونش هم که شده دیگه خدمتکار نمیکرد. فلر گفت: ما عجیب غریبیم. و خب حقیقتا خیلی راهی نیست که هم مشکوک نباشه هم پول ساز پس مجبوریم رو هم ن دزدی مانور بدیم
آرسس گفت: خب اون وقت این کار چه کمکی به برگشت به آزگارد میکنه؟ فلر گفت: نمی دونم ولی برای زنده موندن خوبه. اما اول باید لباس گیر بیاریم. البته برای تو. آرسس گفت: و اون وقت برای تو چی؟ فلر گفت: من فقط میتونم ضدآتیش بپوشم و اینا هم فعلا وضعشون خوبه. آرسس گفت: خب پس منم باهات میام. فلر گفت: چرا؟ نکنه جناب فرمانده هم دزدی بلده؟ آرسس گفت: نه ولی تو به طور رسمی هنوز زندانی منی. وظیفه من ایجاب میکنه تا آزگارد همراهیت کنم تا یه وقت فرار نکنی. فلر که مو هاش از عصبانیت دوباره تبدیل به شعله شده بود گفت: باشه باشه بریم اینجا به نظر مناطق تجاری شهره. لباس فروشی راحت پیدا میشه.
خب بچه ها مرسی که خوندین💚🔥 از ناظر جون محترم هم برای رد یا شخصی نکردن ممنونم💙🙏🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییییی چه قدر باحاللللللللللللللللل ☆☆
نویسنده ای که از داستان مشترکش ذوق میکنه چیه ؟ ♤
یوهو من اون یکی نویسنده ام ♧◇
خوشحالم در طول سال تحصیلی اینو نخوندم وگرنه امتحانامو گند میزدم🤣💔
خیلیییییییییی خیلیییییییی باحالهههههه