
سلام بچه ها ما اومدیم با داستان جدید👋🏻 خب برای شروع امیدوارم پارت زیرو یا معرفی رو تو اکانت همکارم یعنی Loki.t عزیز خونده باشید🚶🏻♀️ ما یکی در میون پارت ها رو توی اکانتامون میزاریم🤝🏻
خب پس داستانو شروع میکنیم از آرسس: صبح بود. یه صبح قشنگ که جون میداد برای پیادهروی جنگلی. آرسس یه لحظه با خودش فکر کرد: وای من باید زود تر بیدار میشدم تا تمیزکاری کنم... اما بعد به یاد آورد که از اون زمانی که اون مجبور به این کار بود خیلی میگذره که اون الان تو آزگارد تو قصره و یه فرمانده بلند پایهست و به کسی جز ملکه جواب پس نمیده. پس کاری رو کرد که یه فرد عادی تو یه روز قشنگ که جون میده برای پیاده روی تو جنگل انجام میده: پیادهروی توی جنگل. صدای آواز پرنده ها در جنگل می پیچید حس راه رفتن توی اون جنگل قابل توصیف نبود. آرسس مثل هر روزی که این جا میومد هوای جنگلی رو به ریه هاش راه داد. این کار همیشه به اون آرامش میداد. البته اون اسم اینو آرامش قبل از توفان میگذاشت. به محض اینکه پاش رو توی مقر فرماندهی توی قصر می گذاشت طوفان شروع میشد.
یک عالمه کار براش اونجا بود و یه عالمه جرم توی آزگارد در حال انجام بود. شاید گاها از این همه کار خسته میشد اما اون به عنوان فرمانده ملکه وظیفه داشت تا آزگارد رو امن نگهداره. اگه اون شغلش رو جدی نمیگرفت و این کار رو نمیکرد امنیت کل جهان ا.ی.ز.د.ا.ن به خطر میافتاد. آرسس آهی کشید و با خودش گفت: فکر و خیال بسه فعلا از زیبایی طبیعت لذت میبرم. پس از طبیعت لذت برد. نسیم موهاش رو تکون تکون میداد. نفسی عمیق کشید و بوی جنگل بینیش رو پر کرد. صدای آواز پرنده ها گوشاش رو نوازش میکرد به ساعتش نگاه کرد متاسفانه دیگه باید برمی گشت به قصر تا روز کاریش رو شروع کنه. آهی کشید و گفت : خب... وقت آرامش گرفتن تمومه.
به محض ورود آرسس به مقر همه فرماندهها پریدن سرش. همه سعی داشتند یه موضوع رو بهش بگن اما با شلوغکاری هاشون و همهمه آزاردهندهشون نمیزاشتن اون چیزی بفهمه. اعصابش خورد شد و داد زد : ساااااااکت . همه با حرف شنوی ساکت شدن. گفت :یکی یکی حرف بزنین. یکی از فرمانده ها جلو اومد و گفت: یکی از اهالی موسپل هایم به آزگارد نفوذ کرده. دوباره همهمه شروع شد. آرسس فریاد زد: ساکت. زبون به دهن بگیرین بفهمم چی شده. همه از ترس ساکت شدن و فرمانده ادامه داد: سوژه یه دختره تقریبا جوونه. که گوشای تیز و دم آتشینش لوش دادن. آرسس گفت: چه عوضیایی یه دختر نوجوونو برای همچین کاری فرستادن. فرمانده ادامه داد: تقریبا شش ماهه که توی آزگارده وکار مشکوکی نکرده. فقط هر چند وقت یه بار به غار جنون میره. ما احتمال میدیم از اونجا با موسپل هایم ارتباط برقرار میکنه. یه یگان آمادهست تا برای دستگیریش اقدام کنه. آرسس گفت: لازم نیست خودم تنهایی حلش میکنم
خب حالا میریم پیش فلر: بیدار شد و نگاهی به دور و اطراف انداخت و مثل هر روز لحظه ای طول کشید تا بفهمه تو خونه نیست و مامان باباش قرار نیست بیدارش کنن و برادر کوچولوش قرار نیست طبقه پایین رو تخت خواب باشه. خسته و ناراحت به یاد آورد که تو آزگارده و توی حاشیه شهر نزدیک غار خاطرات زندگی میکنه. بلند شد و کش و قوسی به خودش داد. سعی کرد مثل هر روز یه لیست از چیزای که خوشحالش میکنن آماده کنه. اون هر روز این کار رو انجام میداد. مورد اول: من تو یه کلبه دنج زندگی میکنم. مورد دوم: یه جنگل زیبا کنارمه. مورد سوم: کسی بهم دستور نمیده. مورد چهارم: من توی یه سرزمین جادویی زندگی میکنم.
دیگه چیزی به ذهنش نرسید. اون خانواده ای نداشت. چون اونا توی زمین بودن و فکر میکردن اون مرده. دوستی نداشت چون همه اینجا فکر میکردن اون از اهالی یه سرزمین آتیشی و پر از هیولاست. با فکر کردن به اینا دوباره دم اتشینش بیرون اومد و یکم از موهاش تبدیل به آتیش شد. خودشو آروم کرد و با خودش گفت: یه عالمه چیز خوب هست... به اونا فکر کن. بخشای بد میگذره. اما خب دم همونجا موند. همیشه میموند فقط وقتی که خواب بود از شرش خلاص میشد. شکمش قار و قوری کرد که بهش میگفت وقت صبحونهست. از اتاق کوچیکش بیدون رفت و بعد پنج قدم به آشپزخونه رسید. آتیش کوچولویی درست کرد و روش یکم پنکیک زمینی برای خودش درست کرد. با خودش فکر کرد: کاش تو آزگارد شکلات بود اما از اونجایی که تو آزگارد شکلاتی نبود از چند تا تیکه انگور استفاده کرد و پنکیکشو خورد.
از جلوی آینه که رد شد یه خنده به خودش کرد. مو های کوتاه آتیشی رنگش خوابزده شده بودن و گوشای تیزش رو بیشتر از همیشه نشون میدادن. لباسش یه تیشرت بود که از کوتاه کردن یکی از اون لباسای عجیب بلند آزگاردیا درست کرده بود و یه شلوارک که اونم مثل تیشرتش خودش درست کرده بود. هر دو ضدآتیش بودن. تو آزگارد راحت تر میشد لباس ضدآتیش رو دزدید...چیزه... گیر آورد. از خونه رفت بیرون و نفس عمیقی کشید. حداقل هوای اینجا ار زمین تمیزتر بود. نگاهش به غار افتاد و فکر کرد: چند هفتهست به غار نرفتم و حس عذاب وجدان گرفت. اون همیشه به غار میرفت تا با خاطرات بدش رو به بشه و به یاد بیاره که چرا نمیخواد بره بین مردم زندگی کنه.
اینجا ترکیب میشه اتفاقا یکی در میون از زبون فلر و آرسسه: 🔥فلر جلوی ورودی غار ایستاد و نگاهی به اونجا انداخت🔥 💚آرسس راه افتاده بود تا به غار جنون برسه و الان تقریبا نزدیک اونجا بود که اون دخترو دید💚 🔥فلر وارد غار شد🔥 💚آرسس سریع تر رفت اما دختر قبل از اینکه آرسس بهش برسه وارد غار شد. آرسس تا حالا وارد غار جنون نشده بود و حتی تا مدتی فکر میکرد فقط یه شایعهست💚 🔥فلر به اینجا میگفت غار خاطرات چون ورود به اونجا باعث میشد تا تمام خاطراتش دوباره تو سرش بیاد.🔥 💚آرسس به ورودی غار رسید. نگاهی به اونجا انداخت و وارد شد. اسم اونجا غار جنون بود چون هر کی واردش میشد دیوونه میشد💚 🔥فلر تا وسطای غار رفت. اینجا تقریبا مال خاطرات ۸ سالگیش بود. اون موقعها که هنوز قدرتش آشکار نشده بود. لبخند تلخی زد و به راهش ادامه داد🔥 💚 ناگهان خاطراتی از کودکی که تقریبا همه مردم فراموش میکردن به یاد آورد. حجوم این خاطرات همه با هم معمولا مردمو دیوونه میکرد. اما اراده آرسس قوی تر از این حرفا بود. نادیدهشون گرفت و با سرعت بیشتر به راهش ادامه داد💚 🔥فلر دیگه داشت به آخر غار میرسید. حالا به دو سال قبل رسید که هنوز روی زمین سرگردان بود اما ناگهان یه صدایی گفت: به نام ارتش آزگارد. همونجا که هستی وایسا تو به اتهام جاسوسی برای موسپل هایم دستگیری🔥 💚آرسس خیلی جلو رفته بود. الان دیگه به خاطرات این چند سال اخیر رسیده بود. که دختر رو دید. فریاد زد: به نام ارتش آزگارد. همونجا که هستی وایسا تو به اتهام جاسوسی برای موسپل هایم دستگیری💚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دروددد به خواننده ها و ر.ف.ق.ا 💚
من نویسنده دیگه هستم .... پارت دو رو می تونید توی اکانت من بخونید🔥
واووووو اون آخرش که تیکه تیکه کردی خیلیییییییییی باحال بود میدوستممممممممم(✯ᴗ✯)🤍🤍🤍🤍
گربونت که میدوستی☆~☆
(◕દ◕)
♡~♡
هاییییی بنده مسابقه داستان نویسی راه انداختم جایزشم دستاورد و ۶۰۰۰ امتیازه! خوشحال میشم شرکت کنی!🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔