
(نکته:از قسمت شادی توی فصل ۵ شروع میشه داستان)(یه نکته ی دیگه: الآن توی داستان شبه موقع خواب😴) از زبان آدرین💚:سرمو روی بالش گذاشتم،همین که خواستم بخوابم یاد اون رویا افتادم که آقای داماکلیس برام درست کرد؛یعنی روزی میرسه که اون اتفاقات بیافتن ولی توی واقعیت؟ نکنه هیچوقت نتونم اون روز رو ببینم😖؟ یعنی اون پسر چی داره که من ندارم🤔؟ اصلاً چرا نمیرم سراغ یکی دیگه و بانو رو فراموش کنم؟ اصلاً برای چی الآن بانو صداش کردم😶؟ مگه نمیخواستم فراموشش کنم؟(خلاااااصه آدرین یه سره این فکر ها رو میکنه و میخوابه😴😺) "فردا" دوباره از زبان آدرین💚: اصلاً نفهمیدم چجوری دیشب با اوووون حجم از افکار ، خوابیدم😮! یهو دیدم که..................
یه چند تا چیز سفت،افتادن روی سرم🤕🤕🙆! نگاه کردم دیدم که......
پلگ داره با اشک(اینجوری:😿)پنیر هاشو میندازه روی سرم. ولی پنیر آخر رو کوبوند توی سرم. مثل یه بازیکن بسکتبال که میخواد توپ رو بندازه توی سبد(نمیدونم منظورمو گرفتید یا نه😄) همزمان با کوبوندن پنیر آخر، گفت:«من تو رو دوست ندارم!خیلی خوش بو بودی! چی میشد بوی جوراب میدادی؟» بعد که فهمید بیدار شدم........
بهم گفت:«چه عجب! بالاخره بیدار شدید!! ببین به خاطر اینکه بیدار شی چه بلایی سر پنیرای خوشگلم آوردم😭😭!!!!!!!!». بعد شروع کرد به عذر خواهی از پنیراش که :«همش تقصیر این صاحبِ کله خر*ابِ منه!اون مجبورم کرد پرتتون کنم دردتون بیاد😿! اِاااااای واااااااااااااااااااااااااااااییییی! تخم مرغ گندیده(اسم پنیرشه😂) چرا له شدی😭😭😭😭😭😭؟»(کل اسلاید شد حرف های پلگ😐)
منم همینجوری پلگو نگاه میکردم و جلوی خندمو میگرفتم😂! که دیدم مدرسه م دیر شد😱😱😱!! سریع رفتم بیرون و بادیگاردم منو رسوند مدرسه 🏫
از زبان آلیا🧡:خانوم داشت درس ولی منو مرینت با نامه، با هم حرف میزدیم(همون کاغذهایی که توش حرفمونو مینوشتیم بعد میدادیم به طرف تا حرفامونو خانوم نشنوه)مرینت💖💌:امروز قراری که با دخترا داشتیم رو لغو کن. آلیا🧡💌:مگه نمیخواستی برنامتو بچینی تا به آدرین اعتراف کنی؟. مرینت💖💌:نه! دیگه نه! آلیا🧡💌:*یه ایموجی😂 نقاشی کرد و داد به مرینت*. مرینت💖💌:من جدیم🤨. آلیا🧡💌: خداااااااااااااااروشکر دیگه مرینت خانوم اونقدری بزرگ شده که بدون برنامه،بتونه به عشقش اعترافشو بکنه🙃! مرینت: نه آل!......(اینجا رو میدونم خودتون فهمیدید ولی میذارم بعداً بنویسم😁😁)(بچه ها وقتی علامت"💌" میذاشتم یعنی حرفشونو توی نامه میزدم) بخوام صادق باشم!باورم نمیشد مرینت این کار ازش بر بیاد😀

از زبان آقای رامیر🕊️:یکی از کبوترام داشت پرواز میکرد که یکی از پر هاش افتاد یهو(خودتون فهمیدید چی شد دیگه😄 آقای رامیر با هر بهونه ای😈میشه 😂 عکس اسلاید هم یه تقلب بزرگ بهتون رسوند😂)

از زبان پلگ😺: داشتم کانال ها رو عوض میکردم که یهو دیدم اخبار داره میگه: 🌐نادیا🌐:«آقای رامیه برای ۹۹۹۹۹ مین بار آکوماتیز شده،و به آقای کبوتر تبدیل شده،از لیدی باگ و کت نوار میخوایم که یه فکری به حال احساسات منفی این آقا بکنن(دیگه نادیا هم کم آورد🤣).» به ضد پنیر(بابت اسلاید اول و دوم از آدرین عصبانیه و این لقبو به آدرین داده🤣🤣.چالش هم همینه:دوست دارید همین لقب ماندگار بشه یا موقتی باشه؟) گفتم:«بیا کارِتون در اومد😒!!» مود آدرین در همون لحظه:*👆به عکس اسلاید مراجعه کن👆 *
از زبان کیمیا☠️:آدرین تبدیل شد و رفت با آقای کبوتر جنگید ولی بدون لیدی باگ! اونقدر جنگیدن با آقای کبوتر براشون تکراری شده بود که تونست تنهایی شکستش بده💪🏻. از زبان کیتی جون🐈⬛: بدون مای لیدی...چیز یعنی لیدی باگ😖(داره سعی میکنه لیدی رو فراموش کنه به دلایل اسلاید اول)آقای کبوتر رو شکست دادم.نکنه اتفاقی براش(لیدی باگ)افتاده و نتونسته بیاد😥😨؟؟؟!!!!!! اون عادت داره بدون من آکوماتیز ها رو شکست بده ولی عادت نداره اجازه بده من تنهایی آکوماتیز ها رو شکست بدم،هرچقدر هم که ساده باشه!! حتماً یه چیزی شده اما چی🤔؟! از زبان مرینت💖:وقتی اخبار رو شنیدم،تبدیل شدم و رفتم واسه مبارزه💪🏻 ولی وقتی کت رو دیدم که داره مبارزه میکنه،استرس گرفتم که نکنه جلوش سوتی بدم😰؟ نکنه بگه دوستم نداره 😰؟(بله درست متوجه شدید😁! حالا برید اون جاخالی توی اسلاید ۳توی نامه رو پر کنید😁)نکنه بهم گل🌹نده😰؟(ادامه در نتیجه👈🏿)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شرمنده بچه ها😅! چالش توی اسلاید ۲ نبود😅😅
وای دیالوگ های پلگ خدان
ممنون😁❤️💓
من خیلی این داستانو دوست دارم . واقعا خیلی هنرمندی . داستانای منم میخونی؟😁
ممنون😅💗💗💗
حتما میخونم عزیزم♥️
^^
ادامه قبلی....... نه هیجان نه احساسی در زمان خواندن احساس نکردم
۲ . نکته چیچیه دیگه ؟ تا حالا کتابی دیدی بالاش نوشته باشه نکته یا همچین چیزی ؟ باید داستان رو یه جور شروع کنی طرف بفهمه از کجا داره شروع می شه واقعا به نظر من این سه درجه کیفیت رو میاره پایین
آره متوجه شدم😁
فقط یه چیزی: زمانی که این پارت رو نوشتم، ۱۲ یا ۱۳ قسمت، از این تیکه که شروع شده بود، گذشته بود.
برای همینم گفتم شاید کسی نفهمه ولی راست میگی😃 ممنون😃❤️
می دونی باید با کلمات بفهمونی به مخاطب خودت داستان من رو که خوندی کاملا تا مشخص شروع شد ولی بعدش معلوم شد ولی بازم ببخشید اگر خیلی تند رفتم ☺️
°^°~°
نامه هاگواتزم رسیددددد
| 11 ساعت پیش
می دونی باید با کلمات بفهمونی به مخاطب خودت داستان من رو که خوندی کاملا تا مشخص شروع شد ولی.....
نه تند نرفتی اصلا😃.. واقعا ممنونم ازت❤️❤️
خواهش می کنم کاری نکردم 😘😘😘😘
( تو کامنت گفته بودی بیام نظر بدم )
ببین من چون میراکلس ندیدم نمی تونم هیچ نظری در مورد موضوع و درست پیش رفتن داستان بگم ولی برا جمله بندی
۱ فن بیانت خوبه ولی خیلی خیلی جا داره تا بهتر بشه من خودم به شخصه اگر بخواهم سخت گیری کنم راضی نبودم منظورم از فن بیان روش بروز دادن احساساته یعنی من واقعا
خیلی بین داستان میپری و حرف های بیرون از داستان میزنی و همین باعث میشه آدم خوب متوجه همه چیز نشه و کیفیت داستان بیاد پایین.
ببخشید خیلی رک میگم ولی توی داستان برای اینکه ابراز موقیت کنی کم کم باید با داستان پیش بری و اینکه یهو میپری وسط تا یه چیزی رو بگی ضعفه. البته یازم میگم ببخشید خیلی رک میگم😐❤️
نه اشکال نداره ممنون🍓👍
خییییلی عالییی بود منتظر صحنه های لیدی نواری هستم هاااا😆😆😆😍😻
چالش: موقتی باشه چون حیفه که به آدرین بگه ضد پنیر😂😂😂
باشه😄