چی بگم خودتون برین ببینید 😂😐
میخواست شکنجم کنه که یهو یه مردی با لباس سبز اومد گفت پادشاه میخوان جادوگرو ببینن کسی که بهش میگفتن بازرس ارشد دو تا از زیر دستهاشو فرستاد بلندم کردم و از تموم قلب میترسیدم نکنه بخواد بکشتم یا بخواد خدمتکارش بشم قلبم داشت میریخ تو گلوم
رسیدیم به یه قصر با شکوه با ستون های خیره کننده خیلی برام آشنا بود من اینجا رو دیدم . فهمیدم اینجا کاخ پادشاه دوم چینه ولی خیلی نو نوار تره نه نه این واقعی نیست من بر نگشتم به ۱۰۰۰۰ سال قبل شاید خوابه یا یه شوخی رسیدم به قصر رفتم داخل و
اونو دیدم امپراطور جون سانگ باورم نمیشه خون خوار ترین امپراطور قرن البته صادقانه خیلی خوش گل تر از عکساییه که ازش کشیدن و باقی مونده
وقتی منو دید گفت این همون جادو گره ؟ همون مرد لباس سبز گفت بله عالیجناب بازرس مین یانگو خودشو گفتن امپراطور نگاهم کرد و داد زد بدو یه جادو انجام بده حالاااا مثل سگ ترسیده بودم اما محکم گفتم من جادوگر نیستم و داشتم مثل یک آدم راه میرفتم نمیدونم چرا این سرباز ها منو گرفتن پادشاه باورش نمیشد اما مدرک هم نداشت پس منو چند روز در زندان رها کردن
نیویورک زمان حال همون کوچه ایی که ای که پورتال درست شد پروفسور انیشتکن فهمید که دستگاه برخورد دهنده زمانی اش کار کرد ولی نه به جا از زبان پرفسور باید بفهمم کی از دستگاه من استفاده کرده و یا به کدوم زمان رفت بایدفرکانس زمانی اش رو پیدا کنم ۵ دقیقه بعد وای خدای من باور نمیشه بدبخت شدم
خب اگه خوشتون اومد حتما تو کامنتا بگین😉
اِ پن داستانتو گم کرده بودم😔
خیلی باحاله ادامه بده😃😃