*آتسوشی* {اخبار: امروز دو زن ، شخصی به جرم قتل و شخصی به جرم ضرب و شتم دستگیر شدند، قاضی برای هردو تصمیم به حکم حبس ابد دارد، صحبت های متهمان را...}آکو تلویزیون را خاموش کرد و گفت:(خودشون انتخاب کردند و با کار های تو هیچی درست نمیشه، اون اشک ها رو پاک کن) (باشه) (حالا هم حاضر شو دازای و چویا بعد از قرن ها همه رو دعوت کردن) (باشه) از جام بلند شدم و لباس سفید بلندی پوشیدم. نگاهی به میز کردم. یک گل سیاه تو گلدون بود. برداشتمش و لای موهای سفیدم گذاشتم. خودنمایی می کرد.همون لحظه ایده ای به ذهنم رسید .لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم. آکو منتظر من بود. رفتم رو به روش ایستادم.(گل قشنگیه) گل سفیدی جلوش گرفتم و گفتم:(میدونم من سفیدم و تو سیاه ، میدونم تو جز رنگ پایین موهات هیچ وقت سفید نمی پوشی و منم هیچ وقت سیاه نمی پوشم ولی بیا یک بار هم که شده رنگ های هم را قرض بگیریم.) آکو به گل سفید نگاهی انداخت و اون رو بین انگشت هاش قرار داد ولی گل را پر پر کرد . (آکو!) نگاه سردی بهم انداخت ولی بعد خندید و گفت :
(من نمی تونم گل را به خودم وصل کنم ولی گلبرگ هاش رو می تونم روی کتم پخش کنم.) لبخند روی لب هاش رو دوست داشتم. سوار ماشین شدیم . سرم را به شیشه تکیه دادم و به آهنگ گوش دادم. *گین* ترسیده بودم. تاچیهارا لبخندی زد و گفت:(فقط میخوایم خبر ازدواج بدیماا)(ولی اگه...)(کسی ایندفعه ما رو پس نمیزنه فرشته ی سیاه من)(درسته)زنگ در را زد. خانه ی چویا و دازای با اینکه کوچک بود ولی زیبا بود. هیچ کس نمی دونست تو این مدت چه بر سر چویا و دازای اومده بود ولی دیدن لبخندشون کافی بود. *آکوتاگاوا* همه از اتفاق های اخیر می گفتند و می خندیدند. جای زخم های آتسوشی هنوز بخیه بودند. چویا با خنده گفت:(پس تاچیهارا تو به گین گفتی گین هم به آکو گفت؟)(درسته) با لبخند گفتم:(ازت ممنونیم تاچیهارا) (خواهش میکنم)آتسوشی دست من رو محکم گرفت و یا لبخند گفت:(حالا گین تو گفتی یک خبر مهم داری ) گین سرخ شد و به تاچیهارا نگاه کرد. با صدای آرومی گفت:(خب من و تاچیهارا الان با هم هستیم و تصمیم داریم ازدواج کنیم ) سکوت همه جا رو فرا گرفت . آروم گفتم:(ولی مامان و بابا...)(مقاومت میکنم همونطوری که که تو آتسوشی کردید.)
آتسوشی با خنده گفت:(شما می تونید،من مطمئنم)دازای بعد از مدت ها سکوت گفت:(مبارک باشه) همه به دازای خیره شدند که یک گوشه نشسته بود. (خوبی دازای؟ ) (راستش داشتم فکر میکردم این حرف رو چطور بهتون بگم...راستش میخوام جلو شما بگم که چویا تو عمل انجام شده قرار بگیره)چویا لباسش را مرتب کرد و گفت(چی شده درازم؟)(من میخوام بابا بشم!)سکوت کل جمع رو فرا گرفت . چویا یا از خجالت یا از عصبانیت سرخ شده بود. یکدفعه گین شروع کرد قهقهه زدن و آتسوشی هم همراهیش کرد.اشک از چشماشون راه افتاده بود.چویا در مرز انفجار بود. تاچیهارا در سکوت چاییش رو می خورد.دازای با نگاه مصمم به چویا زل زده بود و منم نگاهشون می کردم. بالاخره دوباره جمع سکوت شد. چویا جیغ فرابنفشی کشید و گفت:(هوی خفه شو! میخوای بابا شی به من چه!چرا جلوی این احمق ها میگی؟...آتسو خانم،گین چان بالاخره نوبت شما هم میشه)دست آتسو رو گرفتم و گفتم:(اگه نوبت آتسو بشه من مشکلی ندارم،چون قراره یک بچه از گوشت و استخوان هم داشته باشیم،ترکیبی از هر دوتامون) ایندفعه نوبت آتسوشی بود که بهش خندیده بشه.
آتسوشی به لحن معترضانه ای گفت :(گین هم وقتشه) تاچیهارا با لبخند عمیقی گفت:(من بچه نمیخوام)گین نفس عمیقی کشید.امیدوارم بودم همیچن شب هایی هیچ وقت نمیمیرن.*آتسوشی* بعد از خداحافظی با همه و بعد از اینکه رسیدیم خونه،آکو از خستگی نمی تونست حرف بزنه. کنارش نشستم و گفتم:(خوش گذشت) (اوهوم بدک نبود) (میگم...) (چی شده؟) (اگه نجاتم نداده بودید الان کنار اون کیویکو بودم) (بهش فکر نکن) از جاش بلند شد. (چرا؟) (از این به بعد زندگی تو بعد و قبل از ورود من تنظیم میشه. لطفا تو زندگیمون فقط به من فکر کن. انگار نه انگار فئودور یا کیویکو وجود داشته . میدونم از خون های اونایی ولی تو الان برای این خانواده ای پس بیا فراموشش کنیم) (میدونی چیه؟ بعضی وقتا خیلی خوشحالم که از پل به داخل رودخانه افتادم تا سرم ضربه ببینه تا تو عاشقم بشی تا تو به هیچکس دل نبندی و مال من باشی) (منم خوشحالم)(دوستت دارم آکوتاگاوا ریونوسکه ) (منم دوستت دارم فرشته ی من، ممنون که این شیطان را انتخاب کردی ) *پایان*
https://uploadb.me/4l90aqw6rr1h/نبض احمقانه.pdf.html
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسیییییی
عالی بودددددد 😍😍😍😍
عالییییییییییییی عالییییییییییییییی عالیییییییییییییییییییی
خییلییییییی منتظر بودمممممممممممممممممممم عررررررر💗💗💗
مرسیییی
واقعا از شما خواننده عزیز برای دنبال کردنش متشکرم
😘😘😘😘
بالاخرععععع اومد