امروز روز تولدم بود . با خوشحالی از خواب پاشدم و صبحانه خوردم ، لباس مدرسه رو پوشیدم و رفتم بیرون . توی راه جنی رو دیدم که داره راجب تولد با یکی حف میزنه . من رفتم پیش جنی گفتم : سلام جنی خوبی راجب چی حرف میزدی ؟ جنی با استرس گفت : هیچی بعدا میبینمت . بعد رفت سمت کلاس .
امروز رفتار همه عجیب شده بود . مثلا توی راه جیهوپ رو دیدم که داره به گوشیش نگا میکنه و میخنده . از دو براش دست تکون دادم . اون یهو ترسید و بدو بدو رفت سمت کلاس .
یکم ناراحت شده بودم . اشکام پاک کردم و بغضم رو توی گلوم نگه داشتم . رفتم سمت کلاس . وارد کلاس شدم و همه داد زدن : تولدت مبارک مینسو . دیدم همه هستن و روی میزم پر کادو هست . گفتم : کی بهتون گفت امروز تولد من ؟ کوک گفت : ما با تهیونگ از ساعت ۵ صبح داشتیکلاس رو تزئین میکردیم تهیونگ برای تو یه عالمه برنامه ریزی کرده بود . تا اینو شنیدم پریدم بغل تهیونگ و گفتم ممنون که برام تولد گرفتی . تهیونگ گفت : امیدوارم برای تولد من تلافی کنی . من : حتما ( داخل ذهن : کور خوندی )عکس کلاس
بچه ها واقعا ببخشید اگه فعالیتم کم بود . لطفا گزارش نکنید ناظر خواهشا رد نکن بای ❤