بعضی وقتا کسایی که اصلاازشون در نگاه اول خوشمون نمیاد یا فکر میکنیم که دشمنمون هستن کس خیلی مهمی تو زندگیمون میشن واسه من کسی بود که یه روز یهویی پیداش شد و شد خواهرم و یکی از مهمترین افراد زندگیم میخوایین بدونین چطور؟ پس این داستان رو دنبال کنین تا بفهمین ْ🫠
من لیندا هستم ۱۸ سالمه و میرم دانشگاه (وضغیت درسیه لیندا خیلی خوب هست رتبه ی کنکورش ۷شد) امروز ترم اول دانشگاه تموم شد و میتونیم برگردیم خونه توخابگاه با دوستام وسایل هامون رو جمع کردیم اسم دوستهای من اِما و میا هست عکس اسلاید عکس اما و میا هست *
من و دوستام سه تامون تو یه شهر زندگی میکنیم سوار قطار شدیم و راه افتادیم تو راه داشتیم راجب این حرف میزدیمکه این چند ماه رو که تعطیلیم چی کار کنیم توی راه کلی حرف زدیم و خسته شدیم و یکم استراحت کردیم دیگه داشتیم کم کم میرسیدیم وقتی رسیدیم پیاده شدیم و از هم خداحافظی کردیم و هر کدوم به سمت خونه ی خودمون راه افتادیم.
به خونه رسیدم در زدم و پدر و مادرم در رو باز کردن و بغلم کردن بعد رفتیم داخل خونه و کای براشون از اولین ترم دانشگاهم تعریف کردم مامان و بابام بهم گفتن یه خبر خوب واست داریم گفتم چه خبری؟ گفتن قراره یه عضو جدید به خانوادمون اضافه شه بلند داد زدم ع ع عــــــــــــضـــــــــو ج جــــــــــدیــــــــــد؟!!! *عکس اسلاید عکس مامان و باباش هست* همون لحظه زنگ در رو زدن و............ ببخشید جای حساس تموم کردم
کی پارت دو رو میذاری خیییلی هیجان زدم
اوکی الان میرم سراغش
باحال بود ادامشو بساز!:)
حتما باشه ❤