سلااااام
بعد خوردن بستنی به دخترا زنگ زدم بیان خونم. طبق عادت همیشگی ، هممون دور هم ولو شدیم و شوگا به جمعمون پیوست. هلیا: بچه ها من گرسنمه. من: منم. بعد به رستوران زنگ زدم شیشتا نودل سفارش دادم. شوگا: نفس لپتاب داری؟ من: اره. چطور؟ شوگا: بیا یه فیلم بزاریم با نودل بخوریم.
وسط فیلم یه دفعه گوشیم زنگ خوردش. مامانو بابام میخواستن باهام ویدیو کال کنن.جواب ندادمو گوشیو پرت کردم رو مبل هروقت یاد نیما میوفتم مباصعا ( برعکس بخونید )خورد میشه چطوری جرات کرد باهام همچین کاری کنه. بچه ها ماتو مبهوت به من نگا میکردن. من: مامانو بابام بودن.شوگا: اونا پدرو مادرت اوناکه تقصیری نداشتن جوابشونو بده عزیزم.
من: چی میخوان بگن مگه؟ صدامو مردونه کردم و گفتم: نفس جان حتما مشتری بوده شاید اشنای فامیلی بوده اصن شاید مشتری دائمش بوده. نرگس: بگو دیدم دست دختررو گرفته و دیدم داشتن باهم میخندیدن. من: اوک😔 و با استرس زیاد جواب دادم. و به خیرو خوشی گذشتش. خداروشک مث همیشه باهم حرف زدیم و هیچ حرفی هم اَ نیما نشدش. قطع کردم و همشون پریدن ملغب( برعکس بخونید ) و فقط شوگای خجالتی نیومد. همه بهش گفتیم بیاد و اونم اومد در اغوش گرم دوستانه یا خانواده چون ما مث خانواده ایم
بچه ها یه نکته میخواستم بگم اگه یه کلمه عجیب و غریب دیدین برعکس بخونید تنکس فالو=لایک
نظرات بازدیدکنندگان (6)