
پارت جدید تقدیم نگاه های قشنگتون🤍🌚
مقدمه: +این دلتنگی داره دیوونم میکنه -امیلی اون دیگه رفته .. +ولی من دلم برای بلوندی گفتنش تنگ شده من دلم برای بغل گرمش تنگ شده ، من دلم برای وجود داشتنش تنگ شده... -امیلی.... -لطفا چیزی نگو دریکو ، فقط منو تو تاریکی تنها بزار ، میخوام با خاطراتی که توی تاریکی باهاش ساختم تنها باشم.
_تابستان سال 1996_ موهای بلوند بلندش را که در نور آفتاب میدرخشید را رها کرد و به شیشه کالسکه سرش را تکیه داد،تاحالا پدرش را ملاقات نکرده بود حتی نمیدانست که پدری هم دارد..! حرف های مادرش که چندین بار تاکید وار بهش گفته بود در سرش اکو شد +گستاخ نباش! با آرامش صحبت کن! بی احترامی به هیچکس مخصوصا پدرت و نامادریت و برادرت نکن! کاری نکن که توی شر بیوفتن!
نفسش را کلافه بیرون فرستاد که همان موقع کالسکه ایستاد، رسیده بودند...عمارت بزرگ و مجلل مالفوی ، در کالسکه باز شد و به آرامی پیاده شد ، با اینکه میتوانست با آپارات یا حتی ماشین پرنده به اینجا بیاید ترجیح داد مسیرش را تا حد ممکن کُند و طولانی کند و موفق هم بود! سه روز دیر تر به اینجا رسیده بود... همراه دو جن خانگی اش و خدمتکاری از عمارت مادرش ک فقط برای تحویل او به پدرش آمده بود به سمت عمارت قدم برداشت...
طبق انتظارش استقبال جالبی ازش نشده بود، زنی با موهای دورنگ بلوند و مشکی که با اخم خاصی به او نگاه میکرد و تمام مدت نگاه های سنگین اورا حس میکرد آزارش میداد و همچنین سردی شخصی که به اصطلاح برادرش بود اما پدرش را ندید! گویا او در یکی از جلسات با دارک لرد بود...بی توجه دنبال جن خانگی عمارت رفت و به اتاقش رسید ،چنددقیقه بعد اینکه اتاقش حاضر شد واردش شد و خودش را روی تخت انداخت خدمتکارش وارد اتاق شد و لب زد:برای شب پدرتون رو ملاقات میکنید امیلی آرام سرتکون داد:باشه ...ممنون برو استراحت کن خدمتکار از اتاق خارج شد و امیلی بلند شد واز پنجره به بیرون نگاه کرد چیزی تا موقع شام نمونده بود...بهتر بود زودتر آماده میشد ..!
اینم از پارت اول... خب فکر میکنید واکنش امیلی به پدرش چیه؟🌚🤌🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بک میدم
داستانتعالیبود:)
فالوتکردم.
دوتاتستاترولایککردم.
34بازدیدبراتزدم.
یونووبکهمممیدمم^^