سلاااممم عزیزای خودم 😁💚 خوب خواستم بگم شرمنده دییر میشه 😐 چون واسه اینکه غلط املایی و.. نداشته باشه چند مرحله داره نوشتن داستانم یه کم سخته😅😐💚 بریم ببینیم که چه میشود 🙃یه سوپرایزم دارم، 😆😜 دوستون دارم بای😗💚💚💕
رسیدم خونه خیلی ازت ممنونم ابراهام🙂💚گفت:خواهش می کنم ☺️خدافظ 👋🏻لبخند زدم و در ماشین رو بستم مامانم منو دید گفت چطوری زیر این بارون اومدی خونه؟! گفتم:آبراهام رسوندم خونه و گر نه خیس اب میشدم😂مامانم گفت: خب پس بیا تو که سرما میخوری☺️ لباسام رو عوض کردم و نشستم یه شیر کاکائو داغ خوردم😋☕ (دلم خواست😂🥺😐) اخیش بعد یادم افتاد که لینیو رو گذاشتم تو اتاق زیر شیرونی تا کسی نفهمه اوردمش خونه😂🥺😐 بلند شدم رفتم تو اتاق زیر شیرونی
دیدم یه سری رنگ های لزج و شبرنگ ریخته رو زمین😐 وااییی این چیه دیگه 😐🤢 کف کفشم تو اون ماده لزج چسبید😂 مجبور شدم کفشم رو در بیارم و رفتم جلو تر دیدم لینیو داره همینجوری کثیف کاری میکنه 😐🙄از روی زمین برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن زمین نگاه کن چیکار کردی لینیو😐(نمیخوایش بده بدم بقیه خاطر خواه زیاد داره😂😁) عه 😐شما برو کاری به من نداشته باش😛 (باش😐🚶♀️)
رفت و یه دستمال انداخت رو سرش یعنی مثلا میخواست کمکم کنه😂😂☺️ سرش رو ناز کردم مامانم در زد گفت لیانا داری چیکار میکنی،؟؟ گفتم دارم تمیز میکنم الان میاااممم تند تند دستمال کشیدم🤦♀️😬اوففف خسته شدم😪اروم و یواشکی لینیو رو بردم تو اتاقم و در رو فقل کردم اومدم پایین مامانم گفت چیکار میکردی!؟ 🤔 گفتم امم هیچی داشتم تمیز میکردم😅🙄 اخه پر خاک شده بود😅😁😁 گفت:عه خب دستت درد نکنه خواهش میکنم مامان☺️🙄💚
یه لبخند ریز زدم🤭😝 تلفنم زنگ خورد نمیدونم کی بود سریع جواب دادم و گفتم : سلام بله گفت: سلام خانم جانسون؟ گفتم بله خودمم شما؟؟ گفت : از بیمارستان تماس گرفتم میخواستم بگم پدرتون بهوش اومده 🙂 گوشیم از دستم افتاد😮 گفت:الوو الوو!!؟ 😐 قطع کرد من رفتم سریع یه چی پوشیدم مامانم گف چی شده کجااا؟؟!! ولی من جواب ندادم 😐😂و تاکسی گرفتم به سمت بیمارستان
رسیدم بدو بدو رفتم طبقه بالا نزدیک بود بخورم زمین😐😂 در اتاقی که بابام توش بود رو باز کردم بلند گفتم بابااا 🥺چند تا دکتر و پرستار دور بابام جمع شده بودن و این منو نگران کرد! 🥺 😪 پستاره اومد و گفت اومدین خانم جانسون! ☺️ گفتم بله حال پدرم چطوره!؟؟ دیدم بابام چشاش رو باز کرده🥺🙂سرشو چرخوند طرف من و خوشحال شد🥺😍 اومدم بالا سرش:)
یه لبخند کوچیک رو لبش نقش بست🙂 دستشو محکم گرفتم گفتم خوشحالم حالت خوبه بابا🥺💚(وای 🥺🤧ببخشید🤭👋🏻) دکترا گفتن یه ساعت دیگه میتونه مرخص بشه از خوشحالی یه جیغ بلنددد کشیدم😂🥳🥳🥳🥳تو کل بیمارستان صدام پیچید همه داشتن چپ چپ نگام میکردن🤨🧐😐
منم با خجالت صحنه رو ترک کردم🤭😐😅 نشستم رو صندلی گوشیمو روشن کردم خاموشش کردم گذاشتم سر جاش😐😂(منم همینطورم😐😂🤧) چند ساعت بعدددد........ یه پرستار از اتاق بابام اومد بیرون من کم مونده بود خوابم ببره😅😴
منو صدا زد گفت: یه لحظه تشریف بیارید بلند شدم گفت :پدرتون با اجازه دکتر میتونن مرخص بشن☺️💚 یه ویلچر اوردن بابامو نشوندن روش اینقدر خوشحالم که حد نداره😍🥺بابامو سفت بغل کردم🥺😊به مامانم زنگ زدم... الو مامان بابا مرخص شده داریم میایم خونه 🥳و قطع کردم...
دکتر یه مشت دارو اینا گفت باید بهش بدم تشکر کردم و رفتم بیرون میخواستم ویلچر رو از پله های خروجی بیمارستان ببرم پایین ایتقدر خوشحال بودم ویلچر داش تند تند میرفت پایین وایی😱😂😂 سفت کشیدمش عقب اوفف😅😪با آمبولانس برش گردوندیم خونه بالاخره رسیدیم خونه مامانم از خوشحالی کم مونده بود بپره تو اسمون🥰😊😆
با چشم های پر از اشک بابامو بغل کرد بابام گفت: حالتون خوبه؟ 😃گفتم تو خوب باشی ما خوبیم:) مامانم واسش سوپ درست کرد 🥣ریختم تو کاسه گذاشتم جلوش تا بخوره این مدت که تو بیمارستان بوده ضعیف شده باید بخوره تا حالش بهتر بشه:) یواشکی رفتم تو اتاق زیر شیرونی ببینم لینیو داره چیکار میکنه :/لینیو خوابش برده بود اینقدر ورجه وورجه کرده بود که خسته شده بود و خوابیده😂😍🥺( اخی🥺)