
سلام!حالتون چطوره؟ با اینکه حمایت ها خیلییی کمه اما باز پارت جدید رو گذاشتم. امیدوارم از این پارت از داستان خوشتون بیاد
همونجور که با حرص وسایلم رو تو کیف میذاشتم هانارو مورد عنایت قرار دادم+ای خدا لعنتت کنه اخه من بین شما بیام چیکار کنم. بعد از اینکه شارژ و کیف پولم رو تو کیف گذاشتم،با عجله از اتاق خارج شدم. با دیدن مامان که تو آشپزخانه مشغول آشپزی بود خنده ای کردم و اروم از پشت بغلش کردم+ دوست دارم مامان جونم زود برمیگردم_بابا بیا برو دختر ولم کن مگه میخوای بری سفر قندهار؟! خنده ای کردم و ازش جدا شدم. به سمت بابا رفت و بوسه ای رو گونش گذاشتم +ممنون از اینکه ماشینو بهم میدی. بابا اخم مصنوعی کرد و گفت_ بدو برو تا پشیمون نشدم. + چشم. وسایلم رو از رو پله ها برداشتم و بعد از گفتن خداحافظی نسبتا بلندی، از خونه خارج شدم و تنها چیزی که شنیدم این بود که بابا گفت مراقب خودم باشم. کیفم رو صندلی عقب گذاشتم و سمت راننده نشستم. اگه شما بدونید که من برای اینکه با ماشین بابا برم چقدر تلاش کردم و پدر گرامی رو راضی کردم و بالاخره به بنده اعتماد کردند. حالا باید برم جزیره ججو!
من اگه دستم به هانا برسه زنده اش نمیزارم . اخه یکی نیست بگه دختر خنگ زنگ زدی به بابام اجازه بگیری مگه من بچه دوسالم؟؟؟ هرچند که قراره بیشتر از دوروز نمونم و پنجشنبه برگردم. همانطور که سری از تاسف برای هانا تکون میدادم از پارکینگ خونه خارج شدم و راه افتادم ~~~~~~~~~ نگاهی به ویلا روبهروم انداختم و با دیدنش سوتی کشیدم و بوقی زدم. سریعا نگهبانی اومد و در رو باز کرد. با ماشین وارد خونه شدم . با دیدن دوتا ماشین روبه روم حدس زدم که همه اومدن. بعد از چک کردن صورتم و موهام از ماشین پیاده شدم و کیف کولیمو برداشتم و ماشین رو قفل کردم. نگاهی به هانا انداختم و با لبخند حرص داری بغلش کردم_خوشحالم که اومدی!+بله منم اگه زنگ میزدم به بابای یه نفر و راضیش میکردم بزاره دخترش بیاد جزیره ججو خوشحال میشدم._حالا مگه بده زحمتتو کم کردم+برو گمشو حرف نزن. خنده ای کرد و به داخل خونه راهنماییم کرد.
روبه روی در آشپزخونه بود با دیدن تهیونگ و جیمین که باهم تو آشپزخانه دعوا میکردن خنده ای کردم روبه هانا گفتم+ چه خبره؟ _ قرار شد امروز ظهر اینا آشپزی کنن.اما این صدای هانا نبود. به سمت صاحب صدا برگشتم و با دیدن میا لبخندی زدم_خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت+ممنونم.همچنین. به سمت آشپزخونه رفتم و اروم سلامی کردم_به به ببین کی اینجاست خانم هنرمند. لبخندی از حرف تهیونگ زدم و در جواب گفتم+لطف داری. و این صدای رو مخ جیمین بود که زد تو حالم_اصلا هم لطف نداره،داره چاپلوسی میکنه. پوزخندی زدم+رسم ادب اینه که اول سلام کنید. بزارید از اول شروع کنیم. سلام آقای پارک از دیدنتون خوشحالم. _همچنین خانم لی. و کاملا تونستم لحن تمسخر آمیز رو در صداش تشخیص بدم. ای خدا اگر نامزدت نبود که الان مامان و بابات داشتن برات فاتحه میخوندن. _ خب جه هوآ جان طبقه بالا سمت راست اولین اتاق سمت چپ برای توعه. میتونی لباساتو عوض کنی تا ناهار آماده بشه. و این صدای هانا بود که منو از نقشه قتل جیمین دور کرد.
با سر حرفشو تایید کردم و به سمت آدرسی که گفت راه افتادم. با رسیدن به اتاق نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم. با دیدن تم آبی اتاق فهمیدم سلیقه کسی نیست جز خر خودم! منظور از خر خوردم همون هانای خر خودمه. وارد اتاق شدم و کیف کولیم رو گوشه اتاق انداختم و رو تخت ولو شدم.~~~~~ بعد از پوشیدن شلوار اسپرت گشاد و بلوز دورس مشکی رنگ از اتاق خارج شدم. از پله ها پایین رفتنم. هیچ کس طبقه پایین نبود!بیا هنوز هیچی نشده منو ول کردن. با شنیدن صدای خنده به سمت حیاط حرکت کردم. نه خداروشکر هنوز امیدی هست! با دیدن هانا که بغل باربیکیو وایساده بود و با جیمین و تهیونگ حرف میزد لبخند حرص داری زدم! آنقدری که من از دست این اینشکلی میخندم میترسم صورتم همینجوری بمونه. به سمت میا که رو صندلی نشسته بود رفتم و رو یکی از صندلی های روبه روش نشستم. تو گوشی مشغول بود و با دیدن من لبخندی زد و به کارش ادامه داد. _به به عشق خودم. با شنیدن صدای نحسش لبخندی زدم و گفتم+ اینو باید به تهیونگ شی بگی نه من! _ اه اه تو اینجوری نبودی که! خنده ای کردم+ ای بابا از مزایای گشتن با شماست دیگه. _ گمشو. اومد کنارم نشست. تهیونگ:نظرتون چیه شام بریم بیرون؟!+ شما هنوز ناهار رو نخوردی بعد به فکر شامی! هانا: ببین من از دست این چی میکشم+گل؟ هانا: چی؟ + گل میکشی؟! پس گردنی نثارم کرد که دستمو به سمت گردنم بردم با قیافه گرفته ای گفتم + دستت سنگینه ها !تهیونگ شی حالا کجا میخوای ببریمون؟! تهیونگ: نظرتون با پیتزا چیه؟! هانا: عالی!~~~~~~~~از رستوران خارج شدیم. هانا: نظرتون چیه بریم پاساژ نزدیک اینجا، یه دور بزنیم. میا: مشکلی نداره فقط من میخوام برم یه بطری آب اونور خیابون از سوپر مارکت بگیرم. وایسید تا بیام.هانا: باشه عزیزم.جیمین: میخوای باهات بیام؟! میا : نه عزیزم خودم میرم. جیمین: مراقب باش. میا ازمون دور شد . نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۰:۳۷ دقیقه بود. در همون لحظه صدای وحشتناکی توجهمو جلب کرد و این صحنه روبه روم و داد جیمین بود که خون رو در رگ هام منجمد کرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جرر میا کوشتهه شدد😔😂
یسسسسس تصادف کردددددد
😆😆
خدایی پارت بعدی رو بزاری دیگه
دمت گرم خیلی خوبه
پارت بعد را زود بزار . لطفااااا
عالیهه
فقط به خاطر انکار میام تستچی میرما بقسشم بزار دیگ
جووون بلخره مرددد
پرفکت
ممنون
عالیییییییییییی
چرا دروغ خوشحال شدم که تصادف کرد اه اه دختره نکبت :///
ممنونم
احساس میکنم پارت بعد رو خوندی!
از کجا میدونی این دختره تصادف میکنه😂 ولی خب تازه قراره داستان شروع بشه
♥
نه نخوندم
نه دیگه ما اینیم پیشبینی کن :))))