
ناظر عزیز منتشر کن لطفا به خدا چیزی بدی نداره 🙏
تو رویای خودم غرق شده بودم، همه جا سفید بود. سفیدی مطلق، نمی تونستم بفهمم کجام اما حس میکردم میخواد اتفاقی برای من بیوفته چند بار به دور و بر نگاه کردم ناگهان صحنه ای جلوی چشمام ظاهر شد صدای گریه بچه بود، بچه؟؟ بیشتر که دقت کردم بچه ای که داشت گریه میکرد خودم بودم 😳 توجهم را به خودش جلب کرد جلو تر رفتم ببینم چه خبره اما پرستاری نزدیک بچه شد و اونو برداشت برد، پشت سرش راه افتادم پرستار نزدیک زن و مردی شد و بچه رو در آغوش زن قرار داد زن از شدت شوق اشک میریخت اونا.. یعنی مادر پدر واقعی من اونا بودن، دیگه نتونستم بیش از این اونجا بمونم سرمو چرخوندم و صحنه ی دیگه ای جلو چشمانم ظاهر شد صحنه تلخی که باعث عوض شدن سرنوشت من شد تصادفی مادر و پدر واقعیم اشک هام روی گونه ام می چکیدن نمی تونستم همچین صحنه ای رو تصویر کنم نتونستم ببینمش یکمی جلو تر رفتم دوباره صحنه ای جلوم ظاهر شد خانمی بچه به بغل داشت تو عابر پیاده راه میرفت بچه ای با موهای ابریشمی اما چند دقیقه بعد مردی دستمالی رو جلوی دهان خانم گذاشت اونو بیهوش کرد بچه را به بغل گرفت و اونو دزدید یعنی اون هم کاگامی بود که بخاطر من مجازات شد 😢 نمیشه اینطوری نمیشه سرمو تند، تند تکون میدادم که ناگهان صحنه ی دیگه ای جلوم ظاهر شد پسری که سیم های دستگاه پزشکی بهش وصل شده بودن و اون مدام سرفه میکرد جلو تر رفتم که
در باز شد و دختر بچه ای با موهای ابریشمی وارد اونجا شد دختر بچه نزدیک پسره رفت پسرک موهای بلوند زیبا و درخشانی داشت موهاش برام آشنا بود حتی اون دختر بچه پس از چند دقیقه پسرک چشماش رو باز کرد چشمای سبز نعنایی قلبم تند، تند تپید ناگهان از اونجا دور شدم و چشمام رو با شوکی که بهم وارد شده بود باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت نگران لوکا بود لوکا با نگرانی و بغض گفت :خوبی؟ 😟 میخواستم بغلش کنم و بهش بگم داداش اما نمیشد هیچ وقت نمیشد من نمیخوام راز هام رو به کسی بگم گریه ام گرفته بود اون دختر من بودم و اون پسر دوست بچگیم، همه چیش یادم رفته بود، اون نگاهش، لبخند هاش، چرا اصلا چرا من از اون جدا شدم سرمو چرخوندم اره نینو اونجا ایستاده بود برام مهم نبود قرارمون امروز بود یا فردا با صدای از ته چاهی که داشتم اسمشو صدا زدم و گفتم نینو این جلو تر اومد و گفت: بله گفتم میشه امروز بریم دیدن اون دوستت خواهش میکنم حالم خوب نیست تو رو خدا نینو التماست میکنم نینو لبخند تلخی زد و گفت :باشه آروم باش بعدم به لوکا نگا کرد لوکا هم سرشو تکون داد چی داشت از اون اجازه میگرفت آه ولش کن خواستم از تخت پاشم که آلیا جلو اومد و کمکم کرد بلند شدم و به سمت حمامی که تو اتاقم بود رفتم شیر آب رو باز کردم و آبی به دست و صورتم زدم تو آینه خودمو رصد کردم چقدر تو این دو روز شکسته بنظر میومدم آب رو بستم
به سمت اتاق رفتم، هیچ کس جز آلیا تو اتاق نبود. آلیا به سمتم اومد و گفت: چت شده رفیق لبخند تلخی تحویلش دادم و در کمدم رو باز کردم لباسی رو انتخاب کردم و به پشت پاروان رفتم لباس رو پوشیدم و بیرون اومدم موهام رو شونه کردم و بستم به سمت در اتاقم رفتم که صدای داد آلیا بلند شد، هیی اصلا میفهمی کجایی اصلا متوجهی داری کدوم گ*و*ر*ی میری بهش توجه نکردم و در اتاق رو باز کردم و پله هارو طی کردم به سمت نینو رفتم و با اخم گفتم من آماده ام بریم آلیا از پشت سری اومد و گفت کجا خانم نینو آلیا رو گرفت و اروم طوری که من نشنوم ولی شنیدم 😐گفت :آروم اون الان نیاز به مراقبت داره اگه میخوای باهامون بیا ولی چیزی بهش نگو آلیا پوفی کشید و گفت :باشه 😒 سه تایی از در خونه زدیم بیرون وقتی خواستم درو ببندم چهره ناراحت مامان رو دیدم اما نمیشد برم بغلش کنم اشکی که نمیدونم کی رو گونه ام چکیده بود رو پاک کردم و با بچه ها به سمت ماشین نینو رفتیم و سوار شدیم نینو از اینه بهم نگاهی انداخت و گفت :با ادرین هماهنگ کردم و بهش گفتم میایم تو بیمارستان تو رو ببینیم اونم قبول کرد سرمو به معنی متشکرم تکون دادم و تا رسیدن به بیمارستان چشم به جاده دوختم، نینو آروم وارد محوطه بیمارستان شد و ماشین رو پارک کرد، سه تامون پیدا شدیم آلیا دستمو گرفت و کشید سمت خودش انگار که من بچه اش بودم 😐
وارد سالن بیمارستان شدیم نینو به سمت آسانسور رفت ما هم مثل جوجه دنبالش افتادیم وارد آسانسور شدیم نینو دکمه طبقه پنجم رو زد و آسانسور شروع به حرکت کرد نفس عمیقی کشیدم این بیمارستان برام آشنا بود نمیدونم می و کجا دیدمش اما برای بار دومه که حس میکردم اینجا بودم آسانسور ایستاد و ما دوباره دنبال نینو شروع به حرکت کردیم استرس داشتم نمیدونم چرا اما خب این استرس برام ناخوشایند بود نینو به سمت یکی از اتاق ها رفت، اتاق 306 در اتاق رو زد تعجب کردم نینو همیشه مثل چی وارد میشد😐 اما الان چرا درو زد 😒از عجایب خلقت ندیده بودیم که دیدیم😐 نینو درو باز کرد و با صحنه بشدت 🔞 رو به رو شدن اخه مرد مومن یه بار هم تو در زدی کسی جواب نداد همین میشه دیگه خب صبر میکردی یکی بگه بله پسری که قرار بود بریم دیدنش ل*خ*ت بود و دکتر هم بالا سرش 😐😶( از زبان ادرین ) نمیدونم نینو چش شده بود که یدفعه زنگ زد و گفت باید امروز همو ببینیم منم قبول مردم یعنی چاره ای نداشتم😐 قبل از اینکه نینو اینا بیان دکتر به اتاقم اومد و گفت باید علائم حیاتی مو باید چک کنه 😐 دکمه لباس هامو باید باز میکردم و این کارو جلوی یه پرستار دختر هم انجام دادم 😐 دکتر گوشی پزشکی رو، روی سینه ام گذاشت و بهم گفت نفس بکشم منم همین کار رو انجام میدادم که در اتاق به صدا در اومد ولی نباید حرفی میزدم حتی یک بله( مگه عروسی که داری بله میدی 😐) در اتاق مثل در ط*و*ی*ل*ه باز شد و چهره
خیلی زشت نینو جلو در نمایان شد اخه این بشر آدام نیست جلو یه پرستار دختر همه جام دیده شد دیگه تو چرا،دوتا دختر پشت سرش بودن آهان بیا و خوبی کن نینو ایشاالله بری زیر هجده چرخ 😬بیشتر که دقت کردم یکی از دختر ها آلیا بود اون یکی کی بود موهای ابریشمی چشمای اقیانوسی چقدر چهره اش آشنا بود داشت سعی میکرد که داخل رو ببینه یا خدا اینجوری نمیشه شد سری پتو روی تخت رو دوی خودم پیچیدم که با چهره خندان دکتر رو برو شدم سرخ، سرخ شده بودم شبیه دخترایی که واسشون خ*و*ا*س*ت*گ*ا*ر میاد نینو ایشاالله بمیری میکشمت بخدا دکتر گفت خب آقای اگرست من دیگه میرم، ای بری و دیگه بر نگردی همه اش تقصیر توعه دیگه 😒😬 نینو و آلیا و اون دختر وارد اتاق شدن اونم مثل من سرخ شده بود چه چهره زیبایی موهای سرمه ای، چشمای اقیانوسی، گونه های سرخ، ل*ب*ا*ی کوچولو، چشمام داشت برق میزد اما برام آشنا بود کجا دیده بودمش من اینو؟؟، چشمام روی ل*ب*ا*ش ثابت مونده بود سرمو تکون دادم و گفتم معذرت میخوام که اینجوری باهام مواجعه شدید دکتر داشت منو معالجه میکرد بخاطر همین مجبور شدم دکمه هامو باز نگه دارم، نینو به سمتم اومد و گفت :خب حالا تو ام فهمیدیم راستی رفیق میخوام دوستمو بهت معرفی کنم مرینت همون دختری که بهت گفته بودم، مرینت چه اسم قشنگی هم داشت اما چرا حس میکنم یه جا دیده بودمش،
سرمو تکون دادم و گفتم خوشبختم اونم سرشو تکون داد و گفت :همچنین اما هنوز سرش پایین بود و به کاشی های اتاق چشم دوخته بود، به نینو اشاره کردم که برا آلیا و مرینت صندلی بیاره اونم آورد بعدش با لبخندی که شبیه به ازت متنفرم به نینو گفتم نینو جان میشه از اونجا عینک منو بیاری ☺نینو چشماشو چپ کرد و گفت :وا چرا فاز گنگ بودم میگیری😒 یکی زدم به شکمش که با درد گفت :باشه، باشه میارم😖 لبخندی زدم و گفتم خوبه☺ جدی شدم و صاف نشستم و گفتم خب پس گفتید اسمتون مرینته، مرینت آروم گفت :بله گفتم میشه توضیح بدید مشکلتون چیه، مرینت میخواست توضیح بده که آلیا گفت مرینت بچه ی خانواده شدن نیست و بخاطر این موضوع ناراحته فکر میکنه یکی بخاطرش قربانی شده و عشق کودکیش رو از دست داده مرینت به سمت آلیا خیز برداشت و گفت :آلیا 😬 آلیا گفت :جانم مگه غیر از اینه 😌 خنده ام گرفته بود درست شبیه من و نینو بودن 😂 سرفه مصلحتی کردم و گفتم خب پس که این طور مرینت میشه خودت بیشتر بهم توضیح بدی البته اگه آلیا بذاره، آلیا چپ، چپ بهم نگا کرد مرینت ل*ب*ا*ی کوچولو شو تکون داد و گفت خب من نمیدونم کیم یا از کجا اومدم فقط اینو میدونم که من بچه ی اون خانواده نیستم من نمیدونم چجور بچه ای هستم یا نمیدونم کی این بلا هارو سر من آورده
کی سرنوشت منو عوض کرده من واقعا نمیفهمم چرا اینجوریم میدونی چیه من فقط اینو میخوام بدونم میخوام بفهمم کی هستم میخوام بفهمم چرا سرنوشت من اینجوری شده چرا باید من این همه درد و رنج رو تحمل کنم چرا فقط من باید اینجوری باشم چرا باید تو بچگی این همه شکست رو تجربه کنم چرا الان که 22سالمه باید بفهمم من بچه ی خانواده ام نیستم چرا باعث از بین رفتن یک انسان شدم چرا هان چرا الان اینجام فقط و فقط بخاطر اینکه اینو بفهمم که من واقعا کیم ازت خواهش میکنم من باید بفهمم کیم، سرشو بلند کرد و در همین حین چشمامون بهم گره خورد چشماش اره اون همون بود اون، اون همه کسم بود دختری که من چند ساله نفهمیدم کی بود و چجوری رفت، دنیا ایستاده بود و فقط من و اون به چشمای هم خیره شده بودیم چشمایی که شده بود تموم زندگیم اما چجوری، چجوری بعد سال ها اون چشمارو پیدا کردم، چجوری، مرینت من، اشک تو چشمام جمع شده بود رو خودم کنترل نداشتم بی اختیار دستام رو باز کردم و اونو تو ا*غ*و*ش کشیدم حس میکردم تعجب کرده چون هیچی نمیگفت فقط من بودم که ب*غ*ل*ش کرده بودم و داشتم هق، هق میکردم یکدفعه... مرسی که خوندی 😅❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
https://abzarek.ir/service-p/love1/1712704 بزن رو لینک
مایل به پین
یعنی من دارم حال میکنم پارت پشت سر هم ردیف 😁
😁❤
سکته زدم
عالی و خفنن و اکشنههههههههه
❤🙂
پارت بعد کو؟؟؟؟؟؟
آجی این ظلم رو نکن
آخه چرا جای حساس کات میکنی😭
فقط اونجایی که بغلش کرد...
بعدی رو زووووووود بده
منظورم از زود همین هفتهست نه همین ماه😐 بسکه دیر به دیر پارت میدی
چشم 😂 ولی نمی تونم قول بدم که جای حساس کات نکنم 👌😂
آجی دیروز از صبح نمی تونستم وارد سایت بشم😞
بخاطر همین نتونستم بنویسم الان روش داشتم کار میکردم
شاید فردا منتشر شه بخونش ❤
آجی فکر های شیطانیم رو کرده دارم واسه مرگشون کرم میریزم
پارت بببببببببببببببببببببعد
مرسیییی ❤آخ آخ دیدی چجوری بغلش کرد 😛
آره😍 به خاطر همون میخوام پارت بعد رو زودتر بخونم😂لوطفا
پس پارت بعد ایشاالله برا ۱ سال دیگه 😛😂
نننننننننننننننننننننننننننننه
ارههههه
هیچی دیگه آخرش اینجوری میشه مرینت هم ادرین رو بغل میکنه و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنن 👌😛😂
اجییییییییییییییی...
جان اجییی😂
اگه جونتو دوست داری پارت بعد رو بده 😂
نمو خوام 🙁
عالییییییییییییییییی بود آجیییی
بله حتما نوام 14 سالمه 😊❤