دیوار های قصر مرا مورد حمله قرار دادهاند.دستانم در حالی که دور داس بزرگم حلقه شده بود می لرزدید.ابیگیل با چشم های به رنگ خون رنگ های بیرون زده و دندان های تیز به من زل زده بود.این بار قرار نبود فرار کنه.او به سمت من دوید و دوید تا به من رسید ولی در آن واحد یکی جلوم سبز شد دست من رو گرفت و با هم غیب شدیم.حس خوبی داشت داشتم پرواز می کردم تا اینکه.....
با صورت خوردم زمین. می هایش کوتاه بود و حالت پسر ها را داشت.ولی دختر بود.گفت:پاشو کلی کار داریم.اینجا فرای قلمروه پن است.اسم اینجا قلمروی ریوکیو است.تو باید ابیگیل رو به آدم تبدیل کنی.به دنیای زیرین بری و در اونجا با یه نفر دیگه آشنا بشی به اسم:دیچینا و اون بهت کمک میکنه. گفتم:صب کن ببینم!من قرار بود ابیگیل رو بکشم!
نخیرم دیگه نمیشه . . . خدایی چقدر بچه ای وایسا ببینم چند سالته؟ گفتم:14 جدی!خیلی پیرییییییی من 6سال نوری دارم گفتم:سال نوری!من چهارده سال خالی دارم نه سال نوری گفت:باشه.تو الان هم سن خواهر دو روزه ی منی واقعاً که دستت درد نکنه.به جای اینکه از خواهرت تعریف کنی منو ببر به جای درست درمون.. .
اگه می خوای بکشمت بفرما.....
خنجرش را توی قلبم فرو کرد ولی من هیچ چیز حس نکردم گفت: پس تو هم یه توانایی داری بد نیست ولی از مرگ طبیعی میمیری
بای کیوتا. ملکه خبیث یک رو بخونین و منتظر بعدی باشید
عالی