
هادسون ویو : وقتی دیدم که رفتش همینطور نگاهم دنبالش میکرد ، دستی به موهام کشیدم و به راهم ادامه دادم . از صبح تو فکرش بودم ، واقعا دختر محشریه ... رسیدم خونه و رفتم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم ، اومد بیرون و ساعت هفت عصر بود تصمیم گرفتم به سیسِل ( سیسِل دوست صمیمی هادسون'عه ) زنگ بزنم تا باهاش حرف بزنم ... مندی ویو : وقتی رسیدم خونه مستقیم رفتم تو حموم و حدود نیم ساعت بعد اومدم بیرون و رفتم یه فیلم گذاشتم ... همینطور که فیلم رو میدیدم، دیدم گوشیم زنگ میخوره ، فیونا بود ،خوشحال شدم و جواب دادم & سلام جوزو + سلام فوبی & چیکارا میکنی زیبارو ؟ + هیچی نشستم دارم فیلم میبینم & میخوای بیام پیشت !؟ + اره حتمی بیا منتظرتم & خیلی خوب ساعت هشت اونجام جوزو تلفن رو قطع کردم و به ادامه فیلم رو تماشا کردم تا فیونا بیاد ...
هادسون ویو : با سیسِل حرف زدم تصمیم گرفتیم فردا همو تو کافه ببینیم ... تلویزیون رو روشن کردم و شروع کردم به فیلم دیدن ... مندی ویو : ساعت هشت و نیم شب + فیوناااااا ، اون بستنیه منه تو شکلاتی بخور & نخیر من توت فرنگی میخواممممم + میگیرم میزنم بشر اونو بدهههههه & نههههههههه تو کل خونه دنبال هم دویدیم و میخندیدم ،
+ تادااااا . من بردم ، بستی توت فرنگی عزیزم & آفرین برنده بیا بگیر بشین + تو خوب میتونی آدم و خوشحال کنی فیونا لبخندی زد ، بستنی'م رو برام باز کرد و بهم داد و بستنی خودش هم باز کرد ، بستنی هامون رو بهم زدیم وشروع به خوردن کردیم ، ( فیونا از مندی یک سال بزرگتره ) فیونا یه عالمه خوراکی خریده بود ، و باهم نشستیم کلش رو خوردیم ، فردا روز اف'م بود برای همین تا صبح بیدار موندیم و فیلم دیدیم ...
اسلاید اضافه :/
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)