بچه ها نمی دونم چرا هر چقدر برا تست هام کاور تست میذارم نمیشه😐💔( ناظر عزیز منتشر کن لطفا 🙏)
( از زبان مرینت) از اینکه همچین دوست هایی داشتم خوشحال بودم از اینکه بهم دل داری دادن خوشحال بودم آلیا بلند شد و گفت مری الان حالت خوبه گفتم اهم آلیا گفت :خب آجی جونم اگه مشکلی نداری من برم پایین و یه سری به خاله بزنم سرمو به معنای باشه تکون دادم آلیا رفت پایین نینو موند تو اتاقم برگشتم سمت نینو و گفتم خب آقا پسر چه خبرا نینو لبخندی زد و گفت: هیچی والا گفتم راستی اون دوستت رو از کی میشناسی یکم درباره اش بهم بگو تا وقتی رفتم جلوش نشستم آبروم نره 😐💔 نینو دستشو زیر چانه اش گذاشت و ژست متفکرانه ای برا خودش گرفت و گفت : خب منو و ادری گفتم ادری؟ نینوگفت:آره ادری به ادرین میگم ادری گفتم آهان نینو ادامه داد من و آدری از ۵ سالگی باهم دوستیم ادرین وقتی بچه بودم مشکل تنفسی پیدا کرد و، وقتی بردنش بیمارستان گفتن آسم داره و بعضی وقتا وقتی سرفه میکنه از سرفه اش خون میاد خب اونم سختی های زیادی رو تحمل کرده اما دوست داره مشکلات همه رو حل کنه و به همه چیز های جدید یاد بده
ادرین از وقتی بچه بود دوست داشت استاد دانشگاه بشه درست شبیه پدر بزرگش پسر مهربونیه، قلب مهربونی داره اما آسیب های زیادی دیده آسیب های بچه گیش که کلا جراب ناپذیرن خب آقا وقتی بچه بود عا، شق هم شده اما عش، قش رو گم کرده ادرین پسریه که بعد از دست دادن دوست بچه گیش یا همون عش، قش به هیچ دختری نگا نمیکنه اون کلا عوض شد الانم خانواده اش بخاطر اینکه اون وارث شرکت اگرسته نمیخوان استاد دانشگاه بشه چون میگن اون باید مثل یک جنتلمن پشت میز ریاست بشینه البته این نظریه پدرشه 😐یه خواهر همسن تو و آلیا داره اسمش کلویی اگرسته خب اینم اطلاعات درباره پرفسور اگرست دیگه چی میخوای رفتم تو فکر، خانواده اگرست رو میشناختم یعنی یه جورایی اسمشونو شنیده بودم اگرست، ادرین اگرست چقدر اسمش آشنا بود ادرین کی بود اون چه کسی بود؟( از زبان آلیا ) به سمت پایین رفتم خاله رو کاناپه نشسته بود با دیدن من زودی بلند شد و به سمتم اومد گفتم خاله جان شما چرا پاشدید بیاید اینجا بشینیم من و خاله رو یه کاناپه دونفره نشستیم گفتم آخه مرینت چی داره میگه من متوجه نشدم داشت میگفت اون بچه ی شما نیست و شما زن عمو و عموش هستید و از این حرفا اینا چه معنیه ای میده یعنی چی اخه خاله سابین دستش رو، روی پام گذاشت و گفت : خب مرینت داشت سعی میکرد بهت خلاصه ای از واقعیت رو بگه اما اون هیچی درباره واقعیت نمیدونه تا همین جاش هم که فهمیده بچه ی ما نیست براش خطرناکه میدونی چیه آلیا تو باید مراقبش باشی
دستمو رو دست خاله سابین گذاشتم و گفتم خاله من که چیزی درباره اش نمی دونم میتونید بهم توضیح بدید خاله سابین گفت :آلیا بهت توضیح میدم اما نباید این راز رو به کسی بگی اگه جون مرینت رو دوست داشته باشی قول بده به کسی نگی، باشه ای گفتم و خاله سابین شروع کرد به توضیح دادن ماجرا، سال ها پیش وقتی که مادر و پدر مرینت یعنی سابین و تام واقعی با هم ازدواج کردن همه ازشون متنفر شدن خانواده ما و خانواده آقا تام و لیام باهم دیگه دشمن بودن بعد از چند ماه علاقه من و لیام به هم شروع شد ما نمی تونستیم با هم باشیم نمیشد که باهم باشیم اما پس از طی چند اتفاق اونا اجازه دادن که من و لیام باهم ازدواج کنیم بعد از عروسی ما من لوکا رو بار، دار شدم دکتر ها میگفتن لوکا ناقص بدنیا میاد اما چون سابین پزشکی خونده بود بهم امید میداد و میگفت اینجوری نمیشه سابین و تام مشکل نازا،یی داشتن بعد از طی ۹ ماه لوکا بدنیا اومد و شد اولین پسر خانواده مون اما بازم بین خانواده من و لیام جنگ بر پا بود نمیشد این جنگ رو به صلح تبدل کرد و مقصر همه ی اینا کسی نبود جز، جمیز تسورگی، وقتی اسم تسورگی روشنیدم چشمام چهار تا شد غیرممکن بود، خاله ادامه داد جمیز عاشق مادر مرینت بود یا به عبارتی خواهرم، از اون طرف هم یه دختره عاشق تام بود
جمیز و اون دختره با هم دست به یکی کردن تا زندگیه تام و سابین رو بهم بریزن منو لیام هم خبر دار شده بودیم و نگرانشون بودیم تا اینکه سابین با کلی درمان مشکلش حل شد و مرینت رو بار، دار شد سابین ترسیده بود که شاید جمیز مرینت رو بکشه یا مرینت رو ازش جدا کنه تام به سابین روحیه میداد که هیچ اتفاقی نمیوفته اما خودش هم ترسیده بود که بلایی سر زن و بچه اش بیاد حال تام بدتر از سابین بود اما به روی خودش نمی آورد عجیب بود در دوران بار، داری سابین هیچ اتفاقی نیوفتاد و اما روز موعود فرا رسید و مرینت به دنیا اومد یه دختر زیبا با موهای ابریشمی و چشمای آبی دریایی همون موقعه بود که مهرش به دلم نشست یک ماه از به دنیا اومدن مرینت گذشته بود که من دخترم یعنی کاگامی رو بار، دار شدم کاگامی... 😢 خاله سابین دیگه نتونست ادامه بده و گریه اش شروع شد چقدر سخت بوده یک مادر بچه اش رو از دست بده دختری که بعد از چند سال پیدا کرده بود رو از دست بده حتی تصورش هم تلخ بود
خاله حالش اصلا خوب نبود به هق، هق افتاده بود و داشت گریه میکرد با هق، هق دوباره شروع کرد به تعریف خاطرات تلخ گذشته، وقتی که کاگامی به دنیا اومد من و لیام خیلی خوشحال بودیم چون دختر خیلی دوست داشتیم کاگامی شبیه مرینت بود اما با چشمای قهوه ای روشن مایل به عسلی لوکا، من، لیام سابین و تام و حتی مرینت از به دنیا اومدن کاگامی خیلی خوشحال بودیم، تا تولد دو سالگی مرینت هیچ اتفاقی نیوفتاده بود عجیب هم بود اما فقط تا تولد دو سالگی مرینت بعد از اون تهدید های جمیز دوباره شروع شد نمی دونستیم چی کار کنیم حتی یه بار نامه ای به دست سابین رسیده بود که توش نوشته شده بود مرینت رو می دزده و میکشه سابین و تام خیلی مراقب مرینت بودن نمی خواستن اونو از دست بدن خب هر مادر و پدری دوست نداره بچه شو از دست بده اما یک روز بعد وقتی که سابین و تام مرینت رو به من سپردن و خودشون برای یه سفر کاری به خارج از شهر رفتن ماشینشون دست کاری شده بود ترمز ماشین نگرفته بود و ماشین به ته دره رفته بود جعبه سیاه ماشین پیغامی که از صدای سابین ضبط کرده بود که سابین گفته بود از مرینت کوچولوش مراقبت کنم و با اسم اونا یعنی سابین و تام زندگی کنیم سخت بود که خواهر دوقلو تو از دست بدی خیلی سخت بود
و سخت تر از اون، این بود که بچه تو از دست بدی تنها دخترو از دست بدی 😢 در اون زمان همه فکر میکردن که من و لیام مردیم و لوکا که بچه ی ما بود رو سابین و تام بزرگ کردن هیچ کس خبر نداشت که ما همون لیام و سلین هستیم که داغ خواهر و برادرمون رو چشیدیم چند ماه گذشت جمیز فکر میکرد من سابینم و شبیه سابین هم بودم یه روز وقتی که کاگامی تو بغلم بود و رفته بودم بیرون یکی کاگامی رو ازم دزدید و از اون موقعه خبری ازش نشد اونا فکر کردن که کاگامیه من همون مرینت سابینه اما اشتباه فکر میکردن چرا کاگامی چرا اون 😢( از زبان مرینت ) من همینجوری که داشتم فکر میکردم این اگرست ها کین و تشنه ام هم شده بود رو به نینو کردم و گفتم نینو من میرم پایین یه لیوان آب بخورن بیام اگه میخوای باهام بیا اگر هم نه اینجا بشین نینو گفت که تو اتاق میشینه و منم قبول کردم دستگیره در رو چرخوندم و درو باز کردم داشتم همین جوری که پله ها رو یکی به دو طی میکردم صدای مامان و آلیا رو شنیدم چی داشتن میگفتن شاید دارن از بدبختی های من حرف میزنن صدای مامان میومد که میگفت سابین و تام مرینت رو به من سپرن و جعبه سیاه ماشین پیغامی رو از سابین ضبط کرده بود که میگفت از مرینت کوچولوش محافظت کنه اشکم در اومده بود و در آخر با حرفی که زد دلم میخواست خو، د، کو، شی کنم کاگامی رو بامن اشتباه گرفتن و اونو دزدیدن یعنی تمام مدت اون بخاطر من زجر میکشیده حالم بد بود خیلی بد با قدم های سست به طرف مامان و آلیا رفتم و گفتم مامان من یعنی.... سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های لاو 🍓🌊
من توت فرنگی ام^_^ و به همه کمک میکنم که تبدیل به یه نویسنده بهتر بشن ^_^
خوشحال میشم ازم حمایت کنی لاو
پین؟
عالی
❤
ج چ:مهربون ، شر کلاس ، درسخون
افلین 😌😂 اما شر نیستم کمی شیطونم 😅
ببخشید آجی😅
اشکال نداره آجی جونم راستی بابت تاخیر پارت معذرت میخوام بخاطر کلیه ام دوروز بستری بودم
چی شده آجی؟
بخاطر سنگ کلیه 😟
الان خوبی؟
اره خوبم ولی کمی درد داره 🙁
ایشالله زود خوب بشی
پااااااااارت بعد
عالیییییییییی بود
ج چ: یه دختر شیطون، مهربون،
و...
درسخون؟
بل بل افلین ❤😌 👏راستی آجی کل خاندان ما جدی شدن من این وسط فقط شیطون موندم 😐💔
درکت میکنم
منم یه جورایی البته الان کم کم دارم آروم و جدی و خیییلی هم منطقی میشم
به قول مامانم دارم از بچگی در میام😁
بعدی رو زود تر بده...
چشم دارم روش کار میکنم 🙂
واااای عالی بود❤️
نظر لطفته آجی ❤
تست لایک و انجام شد🐿🍢🤎
خوشحال میشم به تستام سربزنی🐢🍡💚
ممنون بله حتما ❤