Part 1
سلام من بهار هستم🥹🍓 از الان میخوام بهترین داستان های توی تسکین را بنویسم اول اینکه حمایت کنید دوم اینکه نظر بدید حتما شخصیت های اصلی داستان:ادرین ( A)مرینت(M) شروع!! ♥راستی 20 پارت قراره باشه☺︎ مرینت: بهوش اومدم روی تخت بیمارستان بودم پدر و مادرم نبودن من کیم؟ اینجا کجاس چرا من اینجام هیچی یادم نبود تا اینکه پرستار اومد و گفت خانم مرینت چطورید بهترین گفتم من کیم؟ گفت شما مرینت دوپن چنگ هستید و تو بیمارستان هستید شما یک تصادف بد کردید والان اینجایید ولی یه سوال شما اون اقا را میشناسید؟
مرینت:نه پرستار:اخه اوشون هم با شما تو یک ماشین بودن مرینت ولی من نمیشناسمشون پرستار:خب بله راستش شما دچار فراموشی شدید یادم نبود😊 مرینت: میشه بگید پدر و مادرم بیان پرستار: شما 10 سال پیش پدر مادرتون را از دست دادین مرینت :شوهر چی شوهر دارم؟ پرستار: اینو نمیدونم مرینت: 🥺 پرستار :شما 2 ساعت دیگه مرخص هستی میتونی بری مرینت:باشه ممنون پرستار:خواهش میکنم چیزی خواستی بگو .مرینت:باشه ❤ پرستار رفت و من شروع کردم به گریه کردن😭 هیچ چیز یادم نیست حتی پدر و مادرم را 😢الان کجا برم پیش کی؟؟ کی هست؟ یهو دیدم اون پسره که ظاهرا با من تو یک ماشین بوده بیدار شد گفت سلام مرینت 🥺❥ چیشده چرا اینجاییم؟ چرا داری گریه میکنی گفتم :تو منو میشناسی؟؟ 🥺 پسره :اره منم ادرین چرا یادت نیست نکنه نکنه فراموشی گرفته باشی؟؟؟؟؟ سرم را به نشانه بله تکان دادم ❢ اومد بقلم نشست گفت مرینت من شوهرتم چطور یادت نیست؟؟؟ ⃢😭 من وتو بزرگ ترین شرکت را تو پاریس داریم چطوری یادت نیست 🥺⃢❥ وقتی بقلم کرده بود بهترین حس توی دنیا را داشتم 🫠 بعد دکتر اومد گفت مرینت دوپن چنگ و ادرین اگر ست خوبید؟ گفتیم بله گفت ما شما را تو خونتون پیدا کردیم امکان داره کسی که باهاش دشمن هستید توی خونه ی شما اومده باشه یهو یه صحنه جلوی چشام سپری شد ( صحنه : ادرین :مرینت نههههه مرینت😭 چیکارش کردی 😭😭😭 ) ( صحنه بعدی :مرینت :ادرین اون اینجاس خیلی عصبانیه نمیدونم چرا 😢😢ادرین ادرین ادرین چیشده؟؟؟؟؟؟ 😭😭😭😭) یهو به خودم اومدم دیدم که ادرین خوابش برده تو بغلم 🥺♥ مرخص شدیم رفتیم خونمون یادم نبود همش به این فکر بودم که به ادرین بگم صحنه ها رو یا نه!! 🥺❤️🩹
مرسی از اینکه همراهم بودید فردا امتحان دارم دعا کنید 💜💙💚💛🧡❤
🟩🟪🔵🧡🟢💛🔵💚🟤💜⚫💜🧡🔵🔵🟪🟡🟣💛🔵🔵🧡🔵