خب اینم پارت دوم
فردای اون روز داشتم به سمت محل کارم میرفتم که جیمین رو دیدم ا/ت:سلام جیمین :سلام حیمین :اگه داری میری سرکار برسونمت ا/ت:نه ممنون 😊 جیمین :سوار شو دیگه 😐 ا/ت باشه 😬 بعد من رسیدم و از جیمین تشکر کردم و رفتم سمت در با خودم فکر میکردم که جیمین چه مرد خوبیه انگار یه حسایی بهش داشتم که یهو ........
کلم با یه چیز نرم برخورد کرد دیدم نزدیک بوده با کله برم توی دیوار🤣 که جیمین دستش رو گذاشته جلوی سرم وای خدا آبروم رفته بود 🤦♀️ جیمین : حواست کجاست ؟ ا/ت : وای توی فکر بودم😬😶 جیمین یه لبخند زد و گفت :باشه ازین به بعد حواست باشه خب من برم خداحافظ
همش داشتم سر کار به جیمین فکر میکردم وقتی که برگشتم خونه دیدم که جیمین پیام داده امروز برم توی خونش ببینمش چون میخاد راجب دکوراسیون بهم یه چیزایی بگه
من هم کم کم حاضر شدم و سمت خونه جیمین راه افتادم چند دقیقه بعد رسیدم
ا/ت :سلام 😉 جیمین : سلام ا/ت:خب میخواستی راجب خونه چیزی بگی ؟ جیمین :اره ا/ت:خب بگو دیگه جیمین : خب........
خب تموم شد میدونم کمه ولی حالم خوب نبود بیشتر ازین نمیتونستم بنویسم و اینکه داستان پارت های بعد تازه شروع میشه تا اینجا بیشتر مقدمه بوده اگه غلط املایی داشتم ببخشید
خدا حافظ لایک و نظر یادت نره 😉
داستانت عالی بود ولی من یه ماه که منتظرم لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار
خیلی خیلی کممینویسی😐
❤عالی ❤
عالیهه فن فیکتو ادامه بدههه کارت حرف نداره موچی کوچولو💜💜💜💜