
بلونا : نمی تونستم قبول کنم.اقیانوس ؟ بهش زل زده بودم. ♡چطور باور کنم؟ ¤ اینطوری از پنجره با سرعت وارد شود و ولونا رو بغل کرد. چند ثانیه بعد غیب شد و فقط ازش یک گرد سفید موند . آلیسا برگشت گفت : باید باور کنی ، گرد سفید فقط برای اقیانوسه!♡ اینجا چه خبره ؟ ☆ هان ؟ ♡ اول که سر و کله کلارا پیدا میشه و بعد اسم ققنوس سیاه میاد الانم میگی اقیانوس برگشته. ☆ اممم... راستش ♡ چی رو داری ازم مخفی میکنی ؟ ☆ هیچی رو ! ⊙ بلونا ! ♡ چیه ؟ ⊙ این برگه چیه ؟ و نوشته ای که آرینا کشف کرده بود رو نشونم داد. ♡ آرینا پیداش کرده ⊙ میدونی روش چی نوشته ؟ ♡نه ! ⊙ نوشته بلونا جان زحمت نکش من دو تا تیکه دیگه ی گردنبند رو پیدا کردم مال تو هم وقتی حواست نبود برداشتم ! ♡ چی ؟ چطور ممکنه ؟ سریع رفتم سراغ صندوقچه ام رو جعبه ای رو کشید مبیرون . درش رو باز کردم. خالی بود ! ♡خدای من ! اون دختره ی احمق ، اولویا ♢⊙ اولیویا ♡ حالا هر چی ! چطور سروکله اش پیدا شد ! اصلا چرا گردنبند رو میخواست ؟ تو چیزی میدونی آلیسا ؟ ☆ اممم راستش ♡حرف بزن ☆ خب اگه اون گردنبند تو تولد 16 سالگی تو شکسته بشه نفرین نور تا ابد میمونه و جادو از بین نمیره ♡ یعنی چی جادو از بین نمیره؟ ☆هان ؟ من همچین حرفی زدم ؟ ♡راستش رو بگو آلیسا ! چی رو ازم مخفی میکنی ؟ ☆ من...من نمیتونم حرف بزنم شرمنده .

♡ آلیسا راستش رو بگو ☆ اگه بگم میمیرم ⊙ بلونا اینو نگاه کن .برگشتم سمت ماریبل دفترچه خاطرات تینا تو دستش باز بود و بهم نشونش داد . یک عکس بود که زیرش نوشته بود : اولین فرزند در پیوند نسل رویس و کاستال (جوهان رویس همسر عزیزم بخاطر جنگ نتونست در این تابلو خانوادگی باشد پس با پدرش ، پادشاه رویس این نقاشی را کشیدیم ) به عکس نگاه کردم اون مرد حتما پدر جوهان بود ولی اون نمی تونست تینا باشه ، موهای تینا سفید و چشمانش آبی بود . به اسامی نگاه کردم : چارلز رویس ، رزان رویس ، هانا رویس صبر کن ...هانا رویس دیگه کی بود ؟ رفتم صفحه های بعد یک سری جملات روزمره تا رسیدیم به اسم هانا با صدای بلند خواندم :{ هانا خواهر جوهان بود و عزیزدردانه برادرش . هر وقت او اینجا بود جوهان من و دخترمان را فراموش می کرد. اون اصرار داشت ما صاحب پسر بشیم.من هم بالاخره با سختی بسیار تونستم یک پسر دنیا بیارم ولی هانا پسر رو به سبک های خودش بزرگ می کرد .اون می گفت دختری که برادرانش تو جنگ ک.ش.ت.ه شدند، خواهرش و مادرش خود...ی کرده لیاقت بچه پسر بزرگ کردن ندارد. من هم صبری داشتم ، بالاخره با دست های خودم هانا رو ک.ش.ت.م چون مبخواست دخترم رو ب.ک.ش.ه ، جوهان ازم معذرت خواهی کرد و منو مقصر ندانست ولی واقعا مادر من خود...ی کرده بود ؟} صبر کن فلورا خود...ی کرده بود؟(عکس)
ماریبل و آرینا هم انگار تعجب کرده باشند ، ورق زدم صفحه ی بعد :{تمام این مدت با دروغ زندگی میکردیم، مقصر یکی دیگه است خواهر من نمرده همه ی اینا زیر سر ...} دفترچه تموم شد. به بقیه نگاه کردم. ⊙مگه خواهر تینا خودش رو بخاطر جنگ قربانی نکرد ؟ ♢ و فلورا سرش رفت تو کوره ♡ مثل اینکه ققنوس و آلیسا خیلی چیزا دارن به من بگن . ■ نه تو خیلی چیزا داری به من بگی ! ♡ کارلوس ! ■ چیه ؟ ♡ نباید سرت رو همین جور بندازی و بیای تو اتاق یکی دیگه ■من هرکار بخوام میکنم... بعدشم چرا پرنسس نروس و دختر رئیس قبیله رومات باید تو اتاق تو باشه ؟ ♡ به تو ربطی نداره ! ■ بلونا دقیقا چه غلطی داری میکنی ؟ ♡ باید بهت جواب پس بدم ؟ ■ آژه چون برادرتم! ♡ تو هیچی نیستی ! ⊙ بس کنید شما دوتا! ■ به به! ماریبل خانم!⊙ چی میخوای ؟ ■ فلورا من همه چیز رو میدونم از ققنوس تا شیردال، اینکه کلارا اینجا بود ، اینکه چه اتفاق هایی تا الان افتاده . ♡منظور ؟ ■ بلونا! تو خواهر با ارزش منی ! بذار ازت محافظت کنم ! حتی اگر بخاطرش جونم رو از دست بدم . این برام باور پذیر نبود . پوزخند زدم و گفتم :چطور باورت کنم؟تو به خواسته که قلب دوتا ص.ی.غ.ه اول بود گوش ندادی ! (پارت 19)■ اگه امشب اون دوتا قلب رو بندازم جلوت قبول میکنی؟ ♡ چرا که نه برادر ! ■ پس منتظرم باش
کارلوس :اینکه بلونا رو به عنوان خواهرم قبول کردم برام سخت بود ولی تونستم. مجبورم کنار بلونا باشم تا آسیب نبینم. لباس سیاه پوشیدم تا تو تاریکی شب معلوم نباشم و رفتم روی شاخه درخت تا معلوم نشم. ص.ی.غ.ه اول خوش و خندان اومد تو اتاق . لباس خواب تنش بود. وقتی مطمئن شدم خدمتکاری تو اتاق نیست از پنجره وارد شدم.صدای پام رو نشنیده بود . شمشیر رو به موقعی کشیدم و بهش فرصت حرکت دادن ندادم. کل تختش پر از خون شده بود . قفسه سینه اش رو برش دادم. قلبش رو به زور کشیدم بیرون. خونی که روی لباس سیاهم لک انداخت رو با دست پاک کردم و از پنجره خارج شدم. 8 تا اتاق در این راهرو وجود داشت که مال ص.ی.غ.ه ها بود. صد در صد اتاق بعدی مال ص.ی.غ.ه دوم بود. پنجره اش رو باز گذاشته بود . چه احمقی ! ازش وارد شدم و رسیدم بالا سرش . چشم هاش رو باز کرد و با من چشم تو چشم شد. € اوه ! پرنس دوم ! بهش مهلت ندادم و شمشیر رو تو سرش فرو کردم. پس برادرم چطوری راحت آدم م.ی.ک.ش.ت؟ وقتی پوستشو می کندم فقط به بلونا فکر میکردم که شاید اینطوری متوجه اش نشم. در آوردن قلب آدما سخت بود . وقتی دوتا قلب تو دستم بود از اتاق خارج شدم و به سمت برج سرد دویدم. از گیاه مارپیچی رفتم بالا . پنجره رو شکوندم. بلونا برگشت و با تعجب نگاهم کرد. ♡چرا پنجره رو شکوندی؟ دوتا قلب رو انداختم جلو پاش. ■ حالا قبولم میکنی ؟ ⊙ بلونا ... بلونا: با تعجب به کارلوس نگاه کردم. روح اون واقعا نازک تر بود که این کار ها رو بکنه. سرم رو انداختم پایین و رفتم سمتش. انگار ترسید .رفت عقب تر. بالاخره خورد به دیوار و من بغلش کردم و گفتم : متاسفم . ازش جدا شدم رو و گفتم : باشه میتونی کنارم باشی و الان برو و لباساتو عوض کن . ■ باشه و از پنجره خارج شد . ♡ فقط نمی دونم چرا این برادر ابله من پنجره رو شکوند؟ ⊙♢ خودنمایی ⊙ میخواد با قلبا چیکار کنی ؟ ♡ بندازشون جلوی یه سگی چیزی بخوره . ⊙باشه . آرینا پنجره رو درست کرد و بالاخره میتونستم دوباره بعد از این آشوب روزانه چند ساعتی بخوابم
کارول:● یعنی چی ؟ £ عالیجناب ما نمیدونم ولی ق.ا.ت.ل به طرز وحشیانه ای اینکار رو کرده ● آخه چرا یکی باید به اونا سوء قصد کنه ؟ £ بنده نمیدونم ولی هر دو نفر بدون قلب بودند و ما امروز قلبشون رو تو غذای یک سگ شکاری پیدا کردیم. ● به اون 6 تای دیگه هشدار بده ، سربازا رو افزایش بده و تحقیقات رو شروع کن £ بله عالیجناب ● مرخصی . در رو بست . از جام بلند شدم و بیرون رو نگاه کردم. دلم برای روینا تنگ شده بود. نگاهی به نقاشیش کردم . اون فرق داشت ! بلونا : داشتم موهام رو شونه میکردم که ماریبل در رو باز کرد و اومد تو . ♡ در بزن ! ⊙ این مهم نیست درمورد اولیویا یه چی پیدا کردم . ♡♢چی ؟ ⊙ ببین تو روز تولد تو فقط یک نفر متولد شده اونم همین اولیویا بوده . تو یک روستا نزدیک منطقه دوک نشین . اسم مادرش نایرا بوده . ♡ نایرا؟؟؟؟؟! ⊙ آره چطور مگه ؟ ♡ حاضر شید باید سریع بریم اونجا ... آرینا تو دایره تلپورت رو آماده کن . ♢ کدوم روستا ؟ ⊙ روستا شرقی. مثل همیشه من لباس سیاه ، آرینا لباس آبی سفید و ماریبل لباس بنفش سیاه . ♢ نباید به کارلوس بگی ؟ ♡ اون احتمالا داره از دیشب کابوس میبینه ولی براش یادداشت گذاشتم. وارد دروازه شدیم. بالاخره خودمون رو توی یک جای کاملا برفی دیدیم. ♡ دوک نشین همیشه اینقدر سرده ؟ ⊙ آره سرده . فعلا بیاین بریم تو اون مسافرخونه . اونجا برعکس بیرون خیلی گرم بود . زنی درشت هیکل پشت پیشخوان داشت کاراشو انجام میداد . رفتیم سمتش . ♡ سلام € نوشیدنی گرم تموم شده فقط شیر داریم ....صبر کن شما ها فقط یه مشت بچه اید. از تو جیبم دو تا سکه طلا گذاشتم رو میز و گفتم : نایرا € یکم از اینجا برید سمت چپ نزدیک یه چاه یه خونه خراب شده هست . اونجاست . ♡ ممنون و البته دفعه آخرت باشه به من میگی بچه زنیکه . دست هام رو مشت کردم و دوباره باز کردم. و شیشه ی تو دستش شکست . راه افتادیم. چرا این سرما طاقت فرسا بود ؟
خب دیگه بسه اتونه من برم تا بهمنم از پارت 30 خبری نیست . چالش: به نظر شما ققنوس چه چیزی رو از بلونا مخفی کرده ؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ج.چ: بنظرم خیلی از چیزا راجب گذشته،راجب خودش و خیلی دیگه دروغ بهش گفته
دقيقااااااااااا
عالییییهرچندکاملگیجشدم🗿💔💔💔💔
كجا رو گيج شدي
همهجاا🗿💔
وی در انتظار جمعه پوسیدن و نفت شد
خواهرم امتحان زیبای عربی دارم
سلام داستان هات واقعا جذابن من قبل از وارد شدن به تستچی داستان من دختر خودم شدم رو خونده بودم واقعا جذابن آجی میشی نوام منم یه داستان نوشتم که درباره یه شاهدخت جادوییه اگه بشه بخونش و نظرتو بهم بگو ❤
چشم مرسی از لطفت
حتما من مهسام 13 ساله
منم امروز میرم تو 14
برم خودمو از بالکن پرت کنم پایین تا بهمن برم تو کما😔👌
نکن یکم صبر کن اگه تو پارت جدید نبرد امپراطوری رو بدی منم شاید یه فکر کنم جمعه پارت بذارم
دارم مینویسم اسلاید آخرم امشب یا فردا میذارم
بی نظیررررر
ج چ:شاید همه چیز رو درباره ی نفرین نور کامل بهش نگفته باشن.
مثل اینکه اقیانوس قبل مرگ قدرتش رو به یکی انتقال داده....
مرسی
یکمش درست بود
باورت میشه الان داشتم میومدم بهت پیام بدم بپرسم کجایی
والا دارم عین چی واسه ترم درس میخونم
منم همینطور
چالش کل ماجرا رو دستکاری کردن و هیچی رو مثل ادم درست و حسابی توضیح ندادن
آفرین خواهرم