
هیونا ویو : +واقعا نمیفهمم چرا میخواید دانشگاه منو هیونجین رو عوض کنید؟ من به این دانشگاه عادت کردم! ÷اصن مگه ما چیکار کردیم؟ {پدر هیونا £} £هیچ کاری نکردین، ولی دیگه صلاح نمیدونم اونجا درس بخونید، این دانشگاه براتون بهتره، درضمن هیونا خانم بهتره تو این دانشگاه دیگه با قلدری هات کار دستمون ندی! +بااااشه ____ رفتم تو اتاقمو خودمو رو تختم پرت کردم، باورم نمیشه عالی شد! حالا باید از همه دوستام خداحافظی کنم! دلم واقعا براشون تنگ میشه! ولی خب شاید بچه های این دانشگاه مثل اینا اح.مق نباشن ، عجبااا (فردا) با صدای الارم از خواب بیدار شدم ساعت 𝟕 بود و من باید 𝟖 دانشگاه میبودم سریع رفتم یه دوش چند مینی گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین، +سلاااااام ÷سلام خنگول داداش +یااااا ÷شوخی کردم بدو صبحونه بخور دیر شد
(دانشگاه) با هیونجین سمت دفتر مدیر رفتیم و بهمون گفت نقشه کلاسا تو کتابخونه است و باید کتابامونو از کتابخونه برداریم کلاسمونم ساعت 𝟗 شروع میشه، دانشگاه خوبی بود از دانشگاه قبلیم قشنگ تر بود همینجوری داشتیم تو دانشگاه میچرخیدیم که دیدیم 𝟓 دقیقه مونده به کلاس و سریع رفتیم سمت کلاس، وقتی رفتیم استاد دم در بود و میخواست ورود کنه تا ما رو دید گفت : شما احتمالا اون دوتا تازه وارد هستید درسته؟ سرمونو به معنی بله تکون دادیم و گفت : دنبال من بیاید پشت سرش راه افتادیم و وقتی وارد کلاس شدیم استاد گفت : اینها همکلاسی های جدیدتون هستن بعد روبه ما ادامه داد اگه بخواید میتونید خودتونو معرفی کنید، ÷سلام من هوانگ هیونجین هستم و امیدوارم باهم کنار بیایم + من هوانگ هیونا هستم خواهر دوقلوی هیونجین امیدوارم باهم کنار بیایم
بعدش استاد گفت که میتونیم رو اون صندلی خالی بشینیم و منو هیونجین نشستیم از شانسم زنگ اول زیست داشتیم منم که عاشق زیست، کلاس که تموم شد یه دختری اومد سمتم که خیلی بامزه بود ×سلام من شین هو هستم +سلام منم هیونا هستم خوشحالم از دیدنت ×همچنین ، اسم قشنگی داری هیونا +ممنونم ×میای باهم بریم کتابخونه؟ +اره چرا که نه وقتی داشتم با شین هو به سمت کتابخونه میرفتم یه پسری با قد بلند موهای مشکی باهام برخورد کرد و با اینکه خودش مقصر بود سرم داد زد _هوی تازه وارد جلو راهتو نگاه کن منم عین خودش داد زدم +چطور جرئت میکنی سر من داد بزنی؟ اصن اگه نگاه نکنم چی میشه؟ _ببین بدجور داری میری رو مخم مجبورم نکن کاری کنم که نباید! +مثن میخوای چه غلطی کنی؟
که یه دفعه هیونجین و یه نفر دیگه اومدن سمت ما ÷هی چه خبرتونو دانشگاه رو گذاشتین رو سرتون *تهیونگ توهم دوباره از همین اول صبحی با همه دعوا راه ننداز ÷بیا بریم هیونا و منم با اخم اون مکانو ترک کردم، چطور جرئت میکنه سر من داد بزنه؟ اح.مق ( داستانهههه) تو همین فکرا بودم که هیونجین گفت ÷چند بار منو بابا باید بهت بگیم قلدری هاتو بزار کنار؟ +یاااا هیونجین خودت ندیدی چطور سرم داد زد؟ چطور هیچی نمیگفتم؟ ÷من نمیگم کارش درست بود فقط میگم دوباره با قلدری کردنات کار دستمون نده اوکی؟ +سخته ولی باشه ÷سیخته ویلی بیشه 🦖 + 😂😂😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
ممنون 🖤
های
بچها به رستورانم سر بزنید توی نظرسنجیه غذا زیاد داره