ادامه پارت قبل
برایان ناگهان به خود آمد و یک موجود ب.د ترکیب که همان اسلندرمن بود را جلوی صورت خود دید . برایان گفت : چی از جون من میخوای؟؟ چرا منو با خودت اوردی اینجا؟؟ اصلا اینجا کجاس؟؟ . اسلندرمن شانه هایش را پایین آورد و گفت : اینجا قصر منه .. برایان با اخ.م جوابش داد : چه قصر زش.تی . منو برگردون خونه و اگرنه .. چیز .. ام .. ... اسلندرمن: مثل اینکه چیزی برای گفتن نداری .. الان هم باید منتظر مر.گ.ت باشی .. چون قراره بم.یری .. برایان : اوه اوه !!!! بعد هم اسلندرمن شاخک هایش را سمت برایان پرتاب کرد ،اما برایان هر بار جاخالی میداد . برایان سر یک ثانیه به سوی جنگل پابه فرار گذاشت .
اسلندرمن با خنده گفت : من عاش.ق بازی ام !! .. بعد هم دنبال پسر بی.چاره ی ما رفت . اسلندر، سر راهش درخت های زیادی را ناب.ود میکرد و برایان همانجور با آخرین نفس میدوید . اسلندرمن با شادی زیاد اما شرو.رانه گفت : کوچولوی شیرین !! وایستا !! .. برایان رفت و رفت تا به یک کلبه ی چوبی بزرگ که مترو.که هم بود رسید . خواست از داخل درش رد شود که داخل دستش یه میخ کوچک رفت که باعث شد دست برایان خو.نی شود . خودش را از دست اسلندرمن پنهان
کرد اما چه فایده! رد خو.ن روی میخ بود و اسلندرمن با بویایی فوقالعاده اش توانست ردش پیدا کند که به داخل کلبه کشیده میشد. اسلندرمن گفت: پیدات کردم کوچولو! .. برایان مضطرب شده بود و اطرافش را نگاه کرد ، بلکه شاید راه گریزی از دست اسلندر پیدا کند . صدای راه رفتن به گوش پسرک میرسید که نزدیک و نزدیک تر میشد . برایان خیلی ترس.یده بود ، ولی از جایش بلند شد و خودش را از صدای راه رفتن دور میکرد ..
اسلاید اضافه ..
عالی بود به داستانم سری میزنی؟
عالی بود
گودرت
ناظرت بودم و خودم از داستانت خوشم اومد 😔😂🤟🏻
عالی❤️
پارت بعد رو بزارررر
تا 60 تایی شدنم بک میدم
-----
تا 60 تایی شدنم بک میدم
-----
تا 60 تایی شدنم بک میدم
-----
ادمین مایل به پین؟