پارت 22 فصل دوم ناظر پلیز منتشر ♥🌌
رز : به جنگل خیره شده بودم دست یکی رو روی شونم احساس کردم برگشتم اسکورپیوس : رز..تو گریه کردی ؟ چی شده رز : هی...هیچی اسکورپیوس : آدم به خاطر هیچی گریه نمی کنه راستشو بگو....رز : متیو...متیو مرده💔 اسکورپیوس : چی..خب تو الان به خاطر اون گریه کردی ؟ رز : آره..تو..تو نمی دونی من نمیتونم فراموشش کنم....کلی خاطره باهاش داشتم....اسکورپیوس : ب...غلش کردم.... رز من تحمل ناراحتی تو رو ندارم متیو...خب چطور بگم اون دشمن تو ام بود...رز : نمی خوام...نمی خوام باور کنم اون همچین آدمی نبود....اون اهل نارو زدن نبود اسکورپیوس : اشکاشو پاک کردم ببین رز...همیشه زندگی اون جوری که می خوای نیست...بعضی وقتا اتفاقایی میوفته که واقعا قلبتو می شکنن رز : آخه همش...همش پشت سر هم؟ یه قلب چند بار می تونه بشکنه....هر وقت می خوام فراموشش کنم یاد آخرین لبخندی که زد میوفتم...واقعا حقش نبود...متیو از دلفی خیلی بهتر بود...اسکورپیوس : با گریه کردن چیزی درست نمیشه فقط به خودت آسیب می زنی....دستشو گرفتم...رز هر اتفاقی بیوفته من پیشتم....به نظر منم حق متیو مردن نبود....رز : واقعا نا حقیه می خوام بفهمم کار کی بوده...اسکورپیوس : آروم باش سرشو گذاشت رو شونم رز : حس آرامش داشتم...آرامشی تموم نشدنی آرامیس : دراکو اومدی چی شد؟ دراکو : خب...بردنش آزکابان صدای در اومد باز کیه...در و باز کردم بفرمایید کاری داشتید؟ × سلام آقای مالفوی؟ دراکو : بله خودمم × می خواستم بگم مراقب باشید دیشب متیو ریدل توسط چند افراد ناشناس کشته شده ممکنه اون افراد همه جا باشن دراکو : چی متیو مرده؟ خب ممنون در و بستم آرامیس : درست شنیدم ؟ متیو مرده؟ دراکو : یه نفس کشیدم آره آرامیس : دلفی چی؟ دراکو : نمی دونم چیزی نگفت راستی میدونستی متیو رز و دوست داشت؟ آرامیس : واقعا.... چه ع..ش...ق غمگینی دراکو : خیلی... به نظرم حق دلفی بود که بمیره آرامیس : بیا غذا بخوریم هرماینی : رون من واقعا نگران رزم به نظرم حالش خوب نیست....رون : خب منطقیه حالش خوب نباشه..یه مدت پیش بلاتریکس بوده یه انتظاری داری....
هرماینی : میرم ببینمش رون : وایسا با هم بریم سوار ماشین شدیم هر از گاهی به جاده ای که به هاگوارتز میرفت نگاه می کردم هرماینی آخرین بار یادته گفتی از هاگوارتز نفرت داری؟ هرماینی : اون موقع چون رز و ازم گرفته بود همه چی به خاطر اونجا بود به هاگوارتز رسیدیم رز و دیدم رو یه صندلی توی حیاط نشسته بود رفتم سمتش چطوری عزیزم؟ به چشماش نگاه کردم...رز چی شده چرا گریه کردی؟ رز : چطور حالم خوب باشه...چطور گریه نکنم اون..اون مرده هرماینی : کی ؟ رز : متیو...دوباره زدم زیر گریه هرماینی : چی متیو که تا چند وقت پیش خوب بود...چی شده چرا واسش ناراحتی رز : اون از همه چی پشیمون بود....هرماینی : سرشو روی شونم گذاشتم صورتش با اشکاش خیس شده بود ببینم تو دوسش داشتی؟ رز : خب...اون بهترین دوستم بود...واسم مهم نیست که بازیم داده...واسم مهم نیست که بهم بد کرده همین واسم مهمه که مدتی که کنارم بود باهام مهربون بود....هرماینی : آروم باش عزیزم...گریه نکن...رز : شنیدم چند روز پیش...باهاش حرف زدی چی گفت؟ دلم می خواد آخرین حرفاشو بشنوم....هرماینی : خب..اون می گفت تو رو دوست داشته رز : چ..چی اون منو دوست داشت؟ چرا..چرا الان باید بفهمم...چرا انقد دیر چرا بهم نگفت....هر چند از بعضی اخلاقاش معلوم بود...لبخند تلخی زدم واسه همین همش حالمو می پرسید و من بهش میگفتم پر رو هیچوقت حرفاش یادم نمیره هرماینی : بعضی وقتا مجبوری خیلی چیزارو فراموش کنی میدونم نمیشه....ولی اگه همینطور ادامه بدی داغون میشی رون : عزیزم مامانت درست میگه رز : آخه نمی دونید تو آخرین نامش چی نوشته بود هنوز اشکاش روی اون نامه هست اینه که قلبمو خورد میکنه اون دوستم بود...هرماینی : میدونم اون حقش نبود...بمیره ولی گذشته رو نمیشه تغییر داد...... جیمز : از پنجره بهش خیره شده بودم خیلی وقته خندیدناش رو ندیدم دلم واسش تنگ شده....نشستم رو تخت و عکسی که ازش داشتمو گرفتم تو دستمو پاره اش کردم اون فقط رزه...فقط دختر داییمه نه هیچکس دیگه ای اسکورپیوس : دیدم هنوز رو همون صندلی نشسته البته کنار پدر و مادرش رفتم سمتش سلام...هرماینی : سلام اسکور شنیدم تو این مدت با رز خیلی مهربون بودی ممنونم که کنارشی. رز : من می خوام برم تو اتاقم خدافظ.... اسکورپیوس : کی حافظش مثل اول میشه هرماینی : فردا میبرمش پیش یه دکتر حافظش که برگرده ممکنه خیلی چیزارو فراموش کنه حتی...متیو
( فردا ) دیشب و هاگوارتز موندیم رفتم در اتاقش و در زدم رز : بیا تو...هرماینی : بیداری...حاضر شو بریم دکتر رز : واسه چی هرماینی : واسه برگردوندن حافظت رز : با..باشه یه پالتو مشکی پوشیدم و رفتم بیرون رون : اومدی عزیزم سوار شو رز : مدتی گذشت و جلوی یه ساختمون 3 طبقه وایستادیم هرماینی : دستشو گرفتم عزیزم بیا بریم....+ کی حافظشو از دست داده؟ هرماینی : یه چند سالی میشه....+ دخترم یعنی هیچی یادت نمیاد؟ رز : زیر لب گفتم نه... + خب یه معجون هست فقط قیمتش خیلی گرونه رون : مشکلی نیست فقط از کجا پیداش کنیم؟ + نمیدونم اسم معجون آبیوته ...رون : بیا بریم...ممنون آقای دکتر هرماینی : حالا از کجا پیداش کنیم؟ رون : ممکنه هاگوارتز داشته باشه رسیدیم درمانگاه پیش خانم پامفری....خانم شما معجون آبیوت دارید؟ پامفری : همین دیروز یکی به دستم رسید....رز : شیشه ای با یه معجون سیاه رنگ اورد رز عزیزم باید از این یه قاشق بخوری تا حافظت برگرده....رز : حس بدی نسبت بهش داشتم قاشق و سر کشیدم طعم تلخی داشت از شدت تلخی چشمامو بستم....ضربان قلبم بالا رفته بود تا حدی که صداش مثل آهنگی توی گوشم می پیچید چشمامو باز کردم.....ما..مان هرماینی : رز...خوبی ؟ رز : لبخندی زدم آره خوبم...چرا باید حالم بد باشه...رون : در گوش هرماینی گفتم مثل اینکه حافظش برگشته....رز : فقط چرا من اینجام؟ باید سر کلاس باشم....وارد اتاقم شدم کاغذ تیکه تیکه شده ای روی تختم بود...این چیه تو این مدت صدای در اومد برگشتم چطوری اسکور....اسکورپیوس : شنیده بودم حافظش برگشته وارد اتاقش شدم به کاغذ های پاره شده ی روی تختش خیره شده بود رز : این نامه از طرف کیه؟ با این که پاره شده ولی بعضی نوشته هاش معلومه...متیو کیه؟ اسکورپیوس : یعنی واقعا یادش نمیاد....شاید می شد همه چیز و تغییر داد...خب متیو دوست قدیمیت بوده ولی الان...الان اون دیگه اینجا نیست رفته به یه سفر بدون بازگشت.....رز : پس چرا چیزی یادم نیست؟ اسکورپیوس : ببین رز تو مدت کمی حافظتو از دست داده بودی ولی الان خوبی....به این چیزا فکر نکن همین مهمه که الان حالت خوبه رز : از کی تا حالا انقد مهربون شدی
اسکورپیوس : من همیشه مهربون بودم تو ندیدی...رز : از اون نامه پاره شده تیکه هایی که مونده بود و بهم چسبوندم خوندمش....واقعا غمگین بود....عجیبه که نمیدونم متیو کیه ولی هر کی که هست مطمئنم آدم خوبی بوده خوشحالم که باهات دوست بودم من به یادتم متیو....
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه ♥💚
بعدی بررسیه 🌌♥
☺♥💙
قشنگ بود ولی چرا متیو رو کشتیییییی؟... 😭💔💔💔💔💔💔💔😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مرسییی ♥🌌
داستانه دیگه 💔☺ ناراحت نباش 😕♥
باشه🙂ناراحت نیستم
منتظر پارت بعددددددددددددددد
ممنووون💙♥
☺💚♥
نگو پارت بعد پارت آخرههههههه
نه نیست☺💚فعلا پارت آخر نیس♥🎻
تنکس🌙
آخیششش