
شعبده باز ها افراد شگفت انگیزی هستن که با کار هایشان مردم را غافلگیر میکنند اما ایا همهی آنها اینگونه هستن؟
پوستر های تبلیغاتی سر تا سر شهر پخش شده بود؛ در شهر همه راجب سیرک جدید و معروف ترین و شگفت آور ترین شعبده باز تاریخ که در این سیرک کار میکرد حرف میزدند. پوستر ها دست به دست میشدند و تقاضا برای خرید بلیط نمایش او به شدت بالا بود زیرا نمایشات او بسیار چشم نواز بود و هیچکس نمیتوانست چشم از آنها بردارد. شب نمایش در سیرک جادو بود و زنان، مردان و کودکان بسیاری درون سیرک نشسته بودند و برای شروع نمایش او لحظه شماری میکردند چون هیچکس نمیتوانست برای دیدن نمایش بهترین شعبده بازی تاریخ لحظه شماری نکند. بعد از نمایش دلقک ها و شیر های گرسنه نور روی صحنه کم شد و فقط یکی از لامپ ها به وسط صحنه اشاره میکرد، لحظه موعود فرا رسیده بود. شعبده باز محبوب زیرنور چراغ ظاهر شد در حالی که اکلیل های زرد و سفید رنگ درخشانی از انتقالش باقی مانده بود تعظیم کرد و کلاه لبه دار سفیدش را از سرش برداشت.
شنل سفید رنگش زیر نور چراغ خودنمایی میکرد و کت و شلوار سفید رنگش با کفش زرد رنگ و کراوات زرد رنگش همخوانی بسیار عجیبی داشت. دست از تعظیم کردن کشید و کلاهش را روی سرش گذاشت سپس لبخند تیز معروفش را زد و دست کش های سفید رنگش را درست کرد و گفت:《سلام تماشاچیان عزیز من به نمایش من خوش امدید! احتمالا اسم منو میدونید ولی به رسم ادب خودمو معروفی میکنم، من بیلم بهترین شعبده باز تاریخ و الان وقت شروع نمایشه!》صدای دست زدن تماشاچیان بلند شد و همه برای دیدن نمایش او هیجان زده بودند خودم هم همینطور، خیلی دلش میخواست بداند امروز چقدر سود میکند.
او تصمیم گرفت از اجرا های جالب تر شروع کند برای همین بشکنی زد و دستیار کوچک و دوست داشنیش را روی صحنه ظاهر کرد سپس گفت:《خوب به لباس این دختر کوچولو نگاه کنید کاملا سالمه درسته؟ جای خراشی هم رویه بدنش نیست مگه نه؟》تماشاچیان تعجب کردند زیرا او اصلا شبیه دختران نبود با این وجود سکوت کردند و توجهشان را به لباسش دادند. لباس آستین بلند نارنجی و سفید رنگ او بدون هیچ خط و خشی بود ناگهان او لباسش را بالا کشید و تماشاچیان مشاهده کردند که کمر و شکم او بدون هیچ خط و خراشی است سپس لباسش را پایین کشید و بیل با یک بکشن دیگر یک جعبه را احضار کرد. تماشاچیان کمی ناامید شدند زیرا فکر میکردند میدانند نتیجه چه میشود.
بیل گفت:《خیلی خب میای عزیزم برو توی اون جعبه》کودک بدون هیچ حرف وارد جعبه شد و بیل در آن را بست. جعبه به قدری تنگ بود که در آن بزور بسته شد. بیل شمشیر های تیزی که تیز بودنشان حتی از چند صد متری هم مشخص بود ظاهر کرد و با بی رحمی تمام شمشیر ها درون جعبه فرو میکرد و میخندید. تماشاچیان گمان میکردند که اکنون بیل شمشیر ها را در میاورد و میا سالم ظاهر میشود اما زمانی که خون از زیر جعبه در حال خارج شدن بود نظرشان عوض شد. کسی نمیتوانست انکار کند که ان مایع خون نیست بخصوص زمانی که بیل گفت:《اگه بخواید میتونید بیاید و مزش کنید! بهتون اطبینان میدم خون انسانه!》بالاخره شمشیر ها را به طور کامل از جعبه بیرون کشید و در جعبه را باز کرد.
میا زنده بود اما موهای سفید نارنجی رنگش خون آلود بودند، لباس و شلوارک خاکستری رنگش و کفش های سفیدش هم به شدت خون آلود شده بودند. میا از درون جعبه بیرون امد و لباسش را بالا کشید، جای زخم ها به خوبی مشخص شده بود، او واقعا زخمی شده بود و شگفت آور بود که زنده مانده بود. تماشاچیان دست زدند و منتظر حقه بعدی بیل مانندند اشتباهی که همه مرتکب میشدند.
نمایشات بیل بسیار عجیب و غریب بود برای مثال او به جای در آوردن خرگوش از درون کلاه خرگوش های پرنده را در آورد که در کمال تعجب پرواز میکردند! هرچقدر که حقه های او عجیب تر میشد مردم بیشتر تعجب میکردند و برخی از آنها نوشیدنی های خود را چک میکردند تا ببیند ایا نوعی مواد درونشان ریخته شده است یا خیر. بیل مشغول اجرای نمایش بود اما حواسش به تماشاچیان خاصی بود، تماشاچیانی که قرار بود حدف او باشند.
بعد از اتمام نمایش تماشاچیان باید سیرک را ترک میکردند و منتظر شب بعد میمانند اما بیل برای برخی از آنها نقشه هایی داشت. در هنگام خروج آنها از سیرک بیل در حالی که مثلا زمزمه میکند گفت:《ای کاش چند نفر بودن که به من کمک کنن تا اینجارو مرتب کنم اون وقت منم راجب حقه هام و شیوع اجراشون بهشون میگفتم!》تماشاچیان کنجکاوی که میخواستند راز حقه های شگفت آور او را بدانند بعلاوه مردم شکاکی که هنوز گمان میکردند چیزی درون غذا و نوشیندنی که خورده بودند ریخته شده بود بعلاوه یکسری از افراد طمع کار و دخترانی که میخواستند بیشتر با بیل آشنا شوند ماندند و تصمیم به کمک گرفتند.
متاسفانه بیل به تمام آنها احتیاجی نداشت بنابراین با آوردن هزاران بهانه مختلف چند نفرشنان را به خانه فرستاد و ده نفر از آنها را نگه داشت. بعد از آنکه لوازم مرتب شد ان افراد انتظار داشتند بیل راز خود را به آنها بگوید برای همین دور و بر بیل حقه زدند و منتظر ماندند.
لبخند بیل تبدیل به لبخند ترسناکی شد و گفت:《خب حدس میزنم الان وقتشه رازمو بهتون بگم مگه نه؟》از ان روز به بعد دیگر کسی آن اشخاص را به یاد نمی آورد انگار که اصلا وجود نداشتند جز افراد معدودی مانند فروشنده ها و همسایگان دور. بیل بسیار سود کرده بود و ارواح خوبی را به دست آورده بود و قدرتمند تر شده بود اما نمیدانست که در آینده یک کاراگاه جوان مسئول حل کردن پرونده افراد فراموش شده میشود و چالش های زیادی برای او درست میکند، چالش هایی بسیار شیرین.
امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید و واقعا از ناظر به خاطر منتشر کردنش ممنونم! اینکه فکر کنید این یه داستان کوتاه ساده با پایان باز بود یا یه مقدمه برای یه سری طولانی رو به خودتون میسپرم تماشاچیان عزیزم! بابت غلط های املایی هم عذرخواهی میکنم. اوه راستی یلدا رو به شما تماشاچیان و ناظر عزیز تبریک میگم!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تستت عالی بود
یلدات مبارک :)🍉🌿
تشکر! یلدای شماهم مبارک