پارت 20 فصل دوم ناظر پلیز منتشر💚🌌
دراکو : چی..بلاتریکس؟ هرماینی : آره اون ریدل گفت....دراکو : چطور باور کنم متیو جاشو نمی دونه؟ هرماینی : منم واقعا باورم نمیشه ولی چاره ای جز باورش نیست....دراکو : 11 سالی میشه ازش خبر ندارم.....ولی سعی میکنم پیداش کنم....رون : خب...هرماینی میگه متیو گفته...رز و دوست داره دراکو : آره گفت واقعا باور کردنش سخته آخه چرا باید رز و دوست داشته باشه هرماینی : یه...یه چیزی فهمیدم رز حافظشو از دست داده و میگفت اسمش کلارا ریدله....متوجه چیزی نشدین؟ دراکو : خودشه...همه چی زیر سر دلفی و متیو عه حافظه رز و از بین بردن و تا رز به عنوان جاسوس واسشون کار کنه...هرماینی : رز...الان کجاست باورم نمیشه حتی نمیدونم حالش خوبه...یا نه رون : عزیزم ببین رز خیلی قویه....مطمئنم اتاق بدی واسش نمیوفته....بهت قول میدم هر جا که هست حالش خوبه...اون پیدا میشه اسکورپیوس : تمام فکرم درگیر اتفاق امروز بود...همه چی تقصیر اونه...آخه الان رز کجاست...حالش خوبه؟ رز دلم واست تنگ شده....حتی با اینکه همش جوری رفتار میکنی انگار یه غریبم💔 جیمز : باورم نمیشه هنوز دنبالش میگردی....اسکورپیوس : تو از هیچی خبر نداری الکی حرف نزن...جیمز : چیه نمیتونی باور کنی اون تو رو بازی داده...هممونو بازی داده همش نقشه بود....اسکورپیوس : بس کن دارم میگم رز کاری نکرده...
رز : تو این خونه یه اتاق بهم داده بود....پنجره رو باز کردم نور طلایی رنگ آفتاب به صورت رنگ پریدم می تابید و باد ملایمی موهامو نوازش می کرد.... چرا زندگیم اینطوریه...اصلا چرا باید این اتفاقا بیوفته از اتاق بیرون رفتم....بِلا : کجا بودی غذا رو درست کن...تازه خونه رو مرتب نکردی....زود باش رز : حس می کردم اینجا یه خدمتکارم....کسی که نه جایی رو داره نه کسی رو....هیچکی سراغ منو نمیگیره یعنی واسه هیچکس مهم نیستم¿💔 دراکو : آرامیس مراقب خودت باش...باید برم یه جایی باشه؟ آرامیس : باشه...لازم نیست نگران باشی برو خدافظ دراکو : همینطور بین خیابون های لندن خیابونایی که با نم نم بارون خیس شده بود...راه می رفتم دنبال کی؟ دنبال خالم کسی که به منو خانوادم پشت کرد و فقط به سمت اون رفت...کجا میتونه باشه بِلا : کلارا...باید بری یه جایی برو تو شهر چیزایی که میگم و بخر...وای به حالت اگه فکر فرار به سرت بزنه چون زیر نظرت دارم رز : با..باشه با سرعت کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون....میان خیاون های لندن قدم میزدم حس زندگی داشتم....خیلی وقت بود اینجا رو ندیده بودم....قطره های بارون صورتمو خیس می کرد....سرم پایین بود و راه می رفتم خوردم به یه نفر...ببخ....دراکو : رز؟ خودتی...رز : اون اینجا چکار میکنه...سلام آقای مالفوی دراکو : کجا بودی میدونی چند وقته همه دنبالت میگردن....همه نگرانتیم رز : یعنی ممکنه کمکم کنه¿....من خوبم دراکو : همراه من بیا....رز : نمی..نمیتونم اون دنبالمه دراکو : کی بلاتریکس؟ نگران نباش همراه من بیا....رز : نه...نه اونجا همه از من متنفرن...بغض گلومو می فشرد...همه فکر می کنن من..بازیشون دادم دراکو : رز گوش کن فقط بیا دنبالم....رز : من رز نیستم من...دراکو : تو کلارایی...باشه...باشه خب کلارا بیا بریم اینجا...خطرناکه رز : حس ترس بدی به جونم افتاده بود یه حسی بهم میگفت باهاش برم....دنبالش راه افتادم
هرماینی : آرامیس... غذا چی میخوری ؟ آرامیس : خب...صدا زنگ در اومد...هرماینی : من باز میکنم درو باز کردم دراکو : سلام...یکیو اوردم که خیلی وقته منتظرین ببینیدش....رز : سلام هرماینی : تمام فکرهایی که تو ذهنم بود و کنار گذاشتم و فقط رز و تو آغوش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم رز...کجا بودی رز : متاسفم ولی من رز نیستم....هرماینی : میدونی رز...یه چیزایی هست که باید بهت بگم گوش کن اون...اون دلفی ریدل تو رو فریب داده...رز : امکان نداره هرماینی : اون حافظتو پاک کرده...کاری کرده تو فکر کنی دختر عموی اونی...رز : حتی..حتی فکر اینکه متیو بهم نارو بزنه آزارم می داد چه برسه به اینکه واقعا این اتفاق بیوفته مت..متیو کجاست؟ هرماینی : آزکابان...دلفی...دلفیم مرده رز : چی؟ هرماینی : چیزی نگفتم و فقط اونو تو آغوش گرفتم رز : واسه لحظه ای حس آرامش عجیبی داشتم....حس می کردم جای امنی بودم توی آغوش مادرم....من واقعا کیم؟ رز یا کلارا...من می خوام برم هاگوارتز......دراکو : خب سوار ماشین شو می رسونمت هرماینی : عزیزم اینبار واقعا مراقب باش....دلم واست تنگ میشه....رز : باشه...سوار ماشین شدم دراکو : خوبی ؟ رز : شاید...نمیدونم اون..اون پیدام میکنه...خودش گفت دراکو : نمیتونه کاری کنه خیلیا دنبالشن حتی پلیس رز : چطور باور کنم....یعنی تمام حرفای متیو..همش..همش نقش بود دراکو : ببین بعضی وقتا کسی که اصلا ازش انتظار نداری از پشت بهت خنجر می زنه💔 ولی اینو بدون تو خیلیا رو داری که از ته دل دوست دارن.... رسیدیم هاگوارتز....رز : من میترسم...دراکو : از چی رز : من...من همرو بازی دادم...من واقعا نفرت انگیزم دراکو : دیگه هیچوقت این حرفو نزن کسی از تو کینه ای به دل نداره الانم برو داخل و سرتو بالا بگیر.... رز : خدافظ..... پامو داخل گذاشتم و توی حیاط بزرگ هاگوارتز به جلو قدم برمی داشتم رسیدم به در سالن اسکورپیوس : بازم مثل همیشه می خواستم برم جنگل بالای پله ها بودم با چیزی که دیدم واقعا شوکه شدم.....به خودم اومدم پایین پله ها بودم رز...رز خودتی؟ رز : سلام...اسکور...اسکورپیوس : خو..خوبی ؟ رز : حتی سرمو بالا نمی اوردم من واقعا بهش بد کردم تنها چیزی که حس کردم این بود که منو توی آغوش گرفت اشکام همینطور روی گونم فرود می اومد و شاید تنها چیزی که می خواستم یه آغوش پر محبت بود اسکورپیوس : کجا بودی....همه جارو دنبالت گشتم دلم واست تنگ شده بود بی معرفت رز : متاسفم....واقعا متاسفم که نگرانت...کردم من...هرگز خودمو نمی بخشم من به شما ها خیلی بد کردم اسکورپیوس : رز..گوش کن تو مقصر نیستی رز : چطور این حرفو می زنی....خب منو ببخش اسکورپیوس : چطور می تونم کسی که دوسش دارم و نبخشم جیمز : داشتم می رفتم پایین چشمم بهش خورد چطور...چطور میتونه برگرده تو اینجا چکار میکنی؟ رز : خب من..واقعا متاسفم جیمز....جیمز : تاسف تو به دردم نمی خوره هیچ میدونی چقدر طول کشید تا فراموشت کنم؟ حالا دوباره برگشتی؟چرا.....اسکورپیوس : بس کن جیمز رز مقصر نیست...اونو فریب دادن. رز : حق با...جیمزه نباید برمیگشتم برگشتم کنار در اسکورپیوس : می خواست بره دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم رز : بزار برم....اسکورپیوس : نمیتونم...نمیتونم دوباره از دستت بدم واسم مهم نیست بقیه چی میگن همین واسم کافیه که می دونم تو بی گناهی.....
دراکو : برگشتم خونه کلید انداختم در و باز کنم با صدایی که از پشت سرم شنیدم واقعا شوکه شدم × دیگه نمی زارم از دستم در بری دراکو مالفوی.....
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه ♥🎵
تنکس لیلی خیالم راحت شد😂💔💚
پارت بعدی بررسیه اگه کسی ناظره پلیز منتشر☺💙
مرفکتت
ممنووون💙♥
من خسته شدم هر چی داستان میخونم داره غمگین میشه بخدا کسی رو بکشی همون لیلی پاترم ولی به توان ۳
غمگین نمیشه☺💚
😂💔
افرین بچه خوب😂
لیلی جون ناراحت نشو داستانه دیگه راستی اکانتمو پاک نکن 😂💔
از شخصیت اصلیا کسی نمیمیره☺💚
افرین
بابا من از دارم شوخی میکنم راجب پروندن اکانتتتت😂😂😂
فیلماشو دیدم و کلی دوستمو دعا میکنم 😂😂😂
😂💚♥
ماجرای مضخرفی داره.
من عینکی شده بودم و به دوستم گفتم که ببین چند تا عینک بهم نشون دادن یکیش هری پاتری بود ولی من اینو انتخاب کردم. اونم گفت واقعا دیونه ای چرا هری پاتری رو برنداشتی؟ من گفتم هری پاتر چیه؟ اونم گفت که یه کتابه و فیلمم هست و گفت که دیونه ی هری پاتره آخر مخمو خورد منم تو تابستون نشستم
چ جالب😂💔خوبه
پارت بعددد
مرسییی💙♥
از اسکورپیوس خوشم نمیاد. حال مامانش بد بود بعد فقط به فکر رزه😑🗿
هعیی یکم نگران مامانشم بود ♥🌙
نگران هر دو عه☺💙🌃
🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂
عالی بود فقط ای کاش نزدیکای پارت پایانی نبود🥲💔😭
ممنووون💚♥
☺💙