...
با شنیدن صدای آشنا از دفتر خاطراتش دل کند و نگاهش را به رو به رو داد...هیونگش حالا در نیم متری او نشسته بود سلامی داد و نگاهش بی اراده به سمت دفتر رفت.... نامجون رد نگاه پسرک را دنبال کرد و دفتری رسید که تنها امید زندگی پسر روبرویش بود... +روز چند بار جملات داخل دفتر را مرور میکنی؟
-روز چند بار دیالوگهایش را تکرار میکنم... تمرین می کنم که وقتی دیدمش چگونه رفتار کنم.... اما مطمئنم هیچ چیز آن لحظه برای من قابل کنترل نیست! چشمانش! ام دو کهکشان تاریک تیله ای!کافیست برای لحظهای به چشمانش خیره شوی... آن وقت است که حتی فراموش می کنی که هستی و چه کار داری! آن دو کهکشان تاریک تیله ای طلسمت میکند....! +ببینمت پسر!عاشقی شاعرات هم کرده...هان؟!
خنده خجالت زده کرد و به مردم پیشنهاد قدم زدن داد.... در همین هنگام درباره دفترچه خاطرات است با مرد صحبت میکرد و گاهی مقداری از آن را برایش می خواند..! همانطور که در حال قدم زدن بود گفت: میدانی... الان خیلی دلتنگشم! خیلی وقت هست که ندیدمش!چند سالی از دیدارمان گذشته...
در آخرین لحظه دیدار... قول داد هر موقع دلتنگ شدم انتهای همین کوچه با چتر خیس خاکستری منتظرم ایستاده......! نگاهی به دور و بر انداخت و ادامه داد: ولی این اولین بار است که غلط را فراموش میکند:( من غلام را فراموش نکردم جئون..:)
سلامکیوتچه'م🌸🤌
پارتجدید"منبابیتیاسم"منتشرشد!🌸🤌
بخاطرشبیلداهمقرارهدوپارتبزارم-!🌸🤌
حمایتمیکنیتاادامهبدم؟🌸🤌
حتما:)
عالى بوددد
مرسییی
♥♥
𖧷𖠄چـه ـگشـنـگـ ـبیـد𖠄𖧷
༺༺ღ༒ عـالـی ༒ღ༻
:)
لایکی بلایک
فالویی بفالو
خوشحال میشم به تستام سر بزنی🥲