جلد یکو گفتم جلد دو رو میگم و تمام تلاشمو میکنم اسپویل نکنم جلد قبلو اما هییچ قولی نمیدم
جلد دو مگنس چیس و چکش ثور ه بازم اول خلاصه خود کتاب:"من مگنس چیس هستم.دوماه پیش در نبر با یک غول آتشین مردم و به عنوان یکی از جنگجویان اودین در هتل والهالا بیدار شدم(اونی که اسپویل کرد من نبودم عین اینو پشت کتاب نوشته)وقتی با اوتیس،خبرچینی که سرنخی درباره چکش گمشده ثور دارد،ملاقات میکنم تنها اطلاعاتی که به دست میارن اسم پراوینس تاون است و بعد قاتلی با نقاب گرگین ، اورا از پا در می آورد و به من اخطار میکند از آنجا دوری کنم.یک نفر اصلا نمی خواهد من جای آن چکش را پیدا کنم،حتی اگر بتوانم اینکار را بکنم هم شایعه شده چکش زیر زمین است و با جادوی قدرتمندی محافظت میشود.اما لشکر غول ها به را افتاده اند و آماده حمله اند.اگر چکش را پیدا نکنم،از بوستون شروع کرده و نه جهان را ویران میکنند.فقط یک نفر میتواند کمک کند.کسی که بها گزافی برای این کمک میخواهد:بزرگترین دشمن ایزدان،لوکی"
خلاصه که:بعد از اینکه مگنس از جلد قبل با بدبختی جون به در برد، ثور عزیز و مقتدر باز میلونیر (چکششو)رو گم میکنه . خب حالا مگه چی میشه؟خیلی بده چون ثور نمیتونه با چکشش فصل جدید جسیکا جونزو با کیفیت بالا تماشا کنه(اره اره به جلد قبل مراجعه بفرمایین)و غیر از اون یه مشکل کوچیکی که هست اینه که اگه غولا بفهمن ثور چکششو گم کرده،حمله میکنن از بوستون_میدگارد شروع میکنن و کل نه قلمرو رو نابود میکنن در نتیجه مگنس و دوستان راه میفتن تا چکش ثورو پیدا کنن...
یه بخش از کتاب:" الکس حالا روی گردن اژدها سوار شده بود و سیمش را دور گلویش انداخته بود. با چنان قدرتی سیم را میکشید که اژدها دستوپا میزد و زبانِ دوشاخهٔ سیاهش از دهانش بیرون زده بود. تی.جی و ملوری دویدند و مثل سپری جلوی من ایستادند. آنها رو به گریمولف فریاد میزدند، سلاحهایشان را توی هوا تکان میدادند و سعی میکردند او را به عقب برانند.میخواستم کمکشان کنم.میخواستم روی پاهایم بایستم یا حداقل غلت بزنم و از سر راه کنار بروم؛ اما همانطور که روی زانو افتاده بودم، توان حرکت نداشتم و جایی میان والهالا و کتابخانهٔ دایی رندولفم گیر افتاده بودم. صدای لوکی من را بیشتر و بیشتر به اعماق آن خیال کشید: دیدی گفتم رندولف؟ پیوند خونی از همهچی قویتره. میبینی؟ حالا یه ارتباط قوی داریم! منظرهٔ سفید و مات، به تصویری صاف و واضح تبدیل شد. روی قالیِ شرقیِ جلوی میز رندولف زانو زده بودم و زیر گرمای آفتاب رنگین که از شیشهٔ سبزرنگ پنجره عبور میکرد، عرق میریختم. بوی واکس چوب با رایحهٔ لیمو و گوشت سوخته در هوای اتاق پیچیده بود. تقریباً مطمئن بودم بوی دوم از صورت خودم بلند میشود. لوکی روبهرویم ایستاده بود؛ موهای درهمریختهاش بهرنگ برگهای پاییزی بود و جای سوختگیهای اسید روی بینی و گونهها و جای بخیهای که دور لبهایش دیده میشد، چهرهٔ ظریفش را از ریخت انداخته بود.خندید و دستهایش را با شادی از هم باز کرد. نظرت دربارهٔ لباسم چیه؟یکدست کُتوشلوار رسمی بهرنگ سبز زُمردی و پیراهن زرشکی با یقهٔ چیندار پوشیده بود؛ پاپیونی با طرح بُتهجقّهای به گردن داشت و کمربندی هم از همان پارچه به کمرش بسته بود. برچسب قیمت لباس از آستین چپ کُتش آویزان بود. نمیتوانستم حرف بزنم. بااینکه خیلی دلم میخواست بالا بیاورم، اما توان این کار را هم نداشتم. حتی نمیتوانستم پیشنهاد کنم برای مشاورهٔ رایگان به فروشگاه بلیتزن سر بزند. چهرهٔ لوکی درهم رفت. نه؟ دیدی گفتم، رندولف؟ باید اونیکی رو هم میخریدی؛ همون که رنگ زردِ قناری بود!صدای خفهای از گلویم خارج شد. صدای دایی رندولف گفت: «مگنس، گوش نکن...» لوکی دستش را بهطرفم دراز کرد؛ از نوک انگشتهایش دود بلند میشد. بااینکه لمسم نکرد، اما دردِ صورتم سهبرابر شد! انگار کسی صورتم را با آهن گداخته داغ میزد. میخواستم به زمین بیفتم، میخواستم به لوکی التماس کنم که بس کند؛ اما نمیتوانستم تکان بخورم.متوجه شدم همهچیز را از دریچهٔ چشمهای داییام میبینم. در بدن او جا گرفته بودم و هرچه را که بر او میگذشت، حس میکردم. لوکی از رندولف بهعنوان نوعی دستگاه ارتباطی استفاده میکرد که با درد و زجر بهکار میافتاد و از این طریق با من تماس گرفته بود."
کتاب قشنگیه بخونین