پارت 13 فصل دوم ناظر پلیز منتشر 🌌☺💙
صدای در اتاقم به گوشم خورد....بیا تو اسکورپیوس : سلام..کلارا راستش دیدم نیومدی پایین غذا بخوری اوردم تو اتاقت....رز : خب..مرسی اسکور...اسکورپیوس : کاری نکردم...خب خدافظ می بینمت....رز : این چرا همش نگران منه؟...واقعا نمی دونم..... متیو : به عکسش نگاه می کردم به چشمای آبی قشنگش خیره شده بودم....رز ویزلی...آخه چرا..چرا باید از تو خوشم بیاد...می دونم...می دونم اگه همه چیزو بفهمه هیچوقت منو نمی بخشه...پوزخندی رو لبم نشست یه نامه واسش نوشتم واسه این مهمونی لعنتی... اسکورپیوس : من باید این معجونو بسازم...باید اینکارو بکنم..ولی چطور..سخته خیلی سخت رز : داشتم درس می خوندم که یه نامه اومد پیشم بازش کردم....نوشته بود ( چطوری کلارا به یه مهمونی دعوت شدم ازت می خوام باهام بیای دعوتمو قبول می کنی؟ فردا شبه.....متیو ریدل ) رز : آخه مهمونی ولی شاید حال و هوام عوض شه یه نامه نوشتم ( حتما می بینمت )
رفتم بیرون یکم قدم بزنم... جیمز : سلام کلارا چطوری؟..رز : سلام خوبی جیمز....جیمز : می خوای بری جایی؟ رز : نه فقط می خواستم قدم بزنم...جیمز : خب بیا با هم بریم..رز : نمی دونم چرا با هر نگاهی که بهش می انداختم احساس گناه می کردم...حس میکنم نباید..نباید این بدی رو در حقش بکنم...ولی من مجبورم...پدر اون به دلفی و متیو خیلی بد کرده...جیمز : تو فکری چیزی شده؟رز : ها نه..اینجام حواسم نبود...جیمز در مورد خانوادت بگو...جیمز : از این که چیزی یادش نیست واقعا قلبم می شکست...چی بگم بابام که قبلا خیلی معروف بود..الانم هست..واقعا حرفی ندارم رز : پدرت هری پاتره ؟ جیمز : چ..چی از کجا می دونی؟ رز : خب گفتی معروف بوده بعدشم همه هری پاتر و می شناسن... آمم ... نظرت در مورد مرگخوارا چیه؟ جیمز : به نظرم اونا بد ترین موجودات دنیان...از همشون نفرت دارم...رز : واقعا مرگخوارا انقد بد هستن...با هر کلمه ای که می گفت یاد علامت روی دستم می افتادم...حس میکنم آدم بدیم..خیلی بد ولی هیچکس...هیچکس از نظر خودش بد نیست منم بد نیستم من فقط کاریو انجام میدم که اون به من میگه....من دنبال انتقامم... جیمز : نظر تو چیه؟... رز : خب..خب به نظر منم خیلی بدن.. خیلی... صدای رعد و برق وحشتناکی به گوشم خورد...جیمز : فکر کنم قراره بارون بیاد...برگردیم؟ رز : اگه می خوای برگرد...ولی من عاشق بارونم..فعلا اینجام...جیمز : تنهات نمی زارم....رز : باشه...سرمو بالا گرفتم قطره آبی روی صورتم فرود اومد...حس شادابی و سر زندگی داشتم.... اسکورپیوس : داشتم از پنجره بیرونو تماشا می کردم شیشه ها بخار کرده بودن و قطرات بارون مثل دونه های مرواریدی روی پنجره می افتاد...نگاهی به دور و بر انداختم چیزی که دیدم...فقط می خواستم واقعی نباشه...فقط همین...ولی اون رزه...کنار جیمز دوباره همون حس حسادتی که مدتی فروکش کرده بود فوران کرد...ولی حسادت به کی به جیمز پاتر؟...چرا...چون دوسش دارم رز ویزلی...دوست دارم حالا چه کلارا ریدل باشی چه رز ویزلی
رز : برگشتم هاگوارتز جیمز رفت... اسکورپیوس داشت میومد سمتم..اسکورپیوس : خوبی ؟ سردت نیست؟آخه خیس شدی چرا زیر بارون موندی ؟....رز : آروم باش لازم نیست نگران من باشی ...من سردم نیست..حالم خوبه اسکورپیوس : چرا..چرا پیش جیمز بودی ؟ رز : چرا باید جواب پس بدم ؟ اصلا چرا انقد واست مهمه؟ اسکورپیوس : چون...چون دوست دارم می فهمی؟...خیلی وقته ولی اصلا مگه به چشم تو میام مگه تو اصلا به من اهمیت میدی؟...همش کنار جیمزی...هر روز هر ساعت... رز :چی...تو منو..دوست داری؟ نمی فهمم....اسکورپیوس : میدونی چند وقته این حرفو تو دلم نگه داشتم...خیلی وقت پیش می خواستم بهت بگم...ولی تو..رفتی حتی قبل از این که ببینمت رفتی..بعدش هر وقت خواستم بگم...همش کنار اون بودی کنار جیمز....💔 رز : من...واقعا..واقعا نمی دونم چی بگم...اسکور باید برم..خدافظ قبل از اینکه چیزی بگه سریع برگشتم طبقه بالا و وارد اتاق شدمو درو بستم و پشت در وایستادم.... بد جور تو شکه بودم..باید چکار کنم... اسکورپیوس : واقعا بهش گفتم...باورم نمیشه...ولی خب که چی...به هر حال به حال اون که فرقی نداره...اون حتی به من فکرم نمیکنه...اگه رز اول بود چی..اونم همینطور بود؟....حس بدی داشتم...بغض گلومو گرفته بود...جیمز : چی بهش گفتی که انقد زود رفت ؟ اسکورپیوس : تو چرا همش دنبالشی؟ نکنه تعقیبش میکنی ؟ جیمز : به تو مربوط نیست...اسکورپیوس : پوزخندی زدم...خب پس حرفی که بهش زدم به تو مربوط نیست پاتر... می تونستم خشمو درون چشماش ببینم از کنارش رد شدم....جیمز : بچرخ تا بچرخیم مالفوی
رز : صبح با سردرد از خواب بیدار شدم....از اتاق بیرون نرفتم نمی خواستم باهاش چشم تو چشم شم..درسامو خوندم هر چند هیچ تمرکزی روی درس نداشتم.... یاد مهمونی افتادم...باید بعد از ظهر می رفتم....رفتم پایین یه بشقاب ماکارونی خوردم و برگشتم بالا شروع به حاضر شدن کردم....یه پیرهن که تقریبا به بنفش می زد (عکس اسلاید ) پوشیدم موهامو باز گذاشتم و یه کفش پاشنه بلند بنفش پام کردم و رفتم بیرون.... نزدیک در هاگوارتز شدم صدایی پشت سرم شنیدم....جیمز : کجا می ری؟ رز : بی..بیرون جیمز : با این لباس ؟ رز : می خوام برم با یکی از دوستام مهمونی...جیمز : کدوم دوستت ؟ رز : تو نمیشناسی...خدافظ جیمز : باشه..خدافظ رز : سوار قطار شدم و چند ساعت گذشت و جلوی عمارت بزرگ ریدل ایستاده بودم...دستمو روی زنگ در گذاشتم......
ناظر لطفا لطفا منتشر کن لایک و کامنت فراموش نشه 🌌💙🔮
گیلیلییییی همچنان منتظر
عالی بود
ممنووونم🌌💙
بعدی بررسیه....
میگما
جیمز و اسکورپیوس دارن راه دراکو و هری رو ادامه میدم 😂😂🤣
جرر آرع😂💔ولی یکم فرق دارع💚🌙
سر عاش...قی🤣🤣
منتظر پارت بعددددددد
ممنوون💚🌙
فردا /:
عالیی بود خیلیی قشنگههههههه🥹💕
مرسیییی🌌💙🎵