خوش اومدید. اگر خودتو گم نمیکنی این پست رو بخون..
اگر بخوام ساده بگم این ترس از خودِ بودن هست. نه از مـ٫رگ بهتنهایی،نه از هیولا، بلکه از این فکر که من کیام؟ چرا هستم؟ اگه هیچ معنیای نباشه چی؟ این ترس وقتی میاد که مغزت از «زندگی روزمره» میپره بیرون و به کل تصویر نگاه میکنه.
معمولا با یه فکر کوچیک شروع میشه، «همه میمـ٫یرن» «قبل از تولدم هیچی نبود» «اگه من نبودم، دنیا ادامه میداد؟» و بعد یهو ذهن میره عقبتر، عقبتر… تا جایی که دیگه زمین زیر پات حس نمیشه..
اگر براتون سواله که چرا این حس انقدر سنگینه.. باید بگم چون مغز ما نیاز به جواب داره.. مغز ما دوست داره قطعیت باشه، معنا داشته باشه.. دقیقا چیزی که ترس اگزیستانسیال نداره.. شاید هیچ جواب نهاییای وجود نداشته باشه. و همین «شاید» آدم رو میلرزونه..
این ترس چند تا چهره داره.. میتونه ترس از بی معنایی باشه مثل «تلاش هام بی فایده هست.. زندگی معنایی نداره..» غمگین کننده نیست، تهی کننده هست.. میتونه ترس از فنا و نیستی باشه.. مغز ما نمیتونه «هیچ» رو تصور کنه.. میتونه ترس از آزادی باشه، اگه هیچ معنای از پیشتعیینشدهای نباشه، پس همهچیز به انتخاب خودته.. و این آزادی مطلق که نمیدونی باهاش چیکار کنی.. خود ترس هست...
چرا بعضیها بیشتر درگیرش میشن؟ معمولا کسانی که بیش از حد فکر میکنن و شب ها بیدار میمونن و به «چرا» بیشتر از «چطور» اهمیت میدن.. و جالبه که این ترس اغلب توی نوجوانی یا اوایل بزرگسالی میاد، وقتی نقشها و جوابهای آماده ترک برمیدارن..
در جواب اینکه «آیا این ترس بد هست؟» باید بگم نه.. عجیب هست ولی نه بد. خیلی ها فلسفه رو از همین ترس شروع کردن. هنر ساختن یا به معنای شخصی رسیدن. ترس اگزیستانسیال میتونه یا تو رو فـ٫لج کنه یا بیدارت کنه.. انتخاب با تو هست...
و اگر شخص فورا بخواد روی ترس اگزیستانسیال خاکستر نهیلیسم رو بپاشه، عملا رشدی اتفاق نمیوفته و فقط تو چرخه پوچی گرفتار میشه