
تقدیم به تمام میراکلسی های عزیز ❤( ناظر عزیز منتشر کن لطفا 🙏)
چشمام رو باز کردم با جایی سفید مواجعه شدم اینجا دیگه کجاست؟ آخرین بار یادم میاد تو حیاط بودم و سینه ام خس خس کرد و... اوه وای خدا نگو که بازم اتفاق افتاد بازم آبروم رفت بازم اتاق پر خبرنگار میشه بازم تیتر اول خبر ها میشم خدایا چه گناهی کردم من، ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم سینه ام دوباره داشت می سوخت خس خس اش دوباره شروع شد سرفه ام گرفت صدای سرفه ام تو اتاق پیچید یک دقیقه نشد که در اتاق با شتاب باز شد و کلویی با مامان وارد اتاق شدن همین که دیدن دوباره دارم از شدید سرفه میمیرم نگرانی در چهره یشان موج زد کلویی به سمت بیرون دوید و پرستار دکتر رو صدا زد مامان هم به سمت من اومد حتی توان اینو نداشتم که ماسک اکسیژن رو بزارم روی صورتم، مامان قدم هاشو تند تر کرد و به سمتم اومد یکی از دستاش رو پشت سرم گذاشت و موهام رو نوازش کرد و اون یکی رو به سمت ماسک برد و روی صورتم قرار داد آروم و با احتیاط سرم رو، روی بالش گذاشت و بعد موهام که ریخته بودن روی صورتم رو کنار گوشم زد صدام در نمی یومد مامان چشماش پر شده بود کم کم اشک هاش روی گونه اش غلتید!دستم رو به سمت صورتش بردم و اشک هاشو پاک کردم با صدای گرفته ام که پشت ماسک هم اصلا در نمی یومد گفتم مامان قشنگم، جان من گریه نکن دوباره سرفه ام گرفت حتی با ماسک اکسیژن اشک های مامان بیشتر شدن خواستم دوباره دستم رو ببرم اشک هاشو پاک کنم یا حرفی بزنم که در باز شد و کلویی با یه پرستار و دکتر وارد اتاق شد بیشتر که دقت کردم دیدم دکتر خودمه 😐بازم این میخواد سوال پیچم کنه بیشتر شبیه روانشناسه تا فوق تخصص ریه 😐👌 نزدیکم اومد و گفت بازم که مراقب خودت نبودی پسر، میدونی اگه یه بار دیگه اینجوری بشی ممکنه دیگه این زندگی رو نبینی؟ چه راحت داشت حرف میزد! دستش رو به سمت دستگاه اکسیژن برد و اکسیژن رو تنظیم کرد با تنظیم اکسیژن حالم یکم خوب شد و نفس هام منظم شدن این بار دستشو رو سمت من کرد و با دستش موهامو بهم ریخت و گفت خدارو شکر بخیر گذشت مو طلایی
با کلمه مو طلایی لبخند مهمون لبام شد یاد اون افتادم اونم منو با همچین چیزی صدا میزد البته یکم بد تر میگفت زردک 😅خب بگذریم پرستاری که با دکتر اومده بود تا دستگاه منو چک کنه یه دختر جوون بود نمی دونم برای چی لپاش سرخ شده بود آقای کارن یا همون دکتر خودمون رو به اون پرستاره کردو گفت برو نبضش بگیر و یاداشت کن دوست نداشتم هیچ دختر جوونی بهم دست بزنه خوشم نمی یومد دختره داشت بهم نزدیک میشد که گفتم هی نزدیک نیا همه چشماشون گرد شده بود ولی بی توجه به حرف من داشت دوباره میومد سمتم ماسک رو از روی صورتم بر داشتم و گفتم مگه بهت نگفتم نزدیکم نیا این بار دختره چشماش داشت پر از اشک میشد به من چه خوشم نمیاد آقای کارن رو به من کرد و گفت آقای اگرست مشکل چیه سر مو به سمتش چرخوندم و با داد گفتم مشکل اینجاست که دوست ندارم هیچ دختر جوونی نزدیکم بشه دوباره نفس هام داشت نامنظم میشد زودی ماسک رو روی صورتم گذاشتم و چند بار نفس عمیق کشیدم آقای کارن لب باز کرد تا حرفی بزنه گفتم نمی خوام چیزی بشنوم تنهام بزارید خواهش میکنم اونا هم بدون هیچ حرفی اتاق رو خالی کردن من چم شده بود چرا اینجوری کردم اصلا چرا باید این کارو میکردم؟ خب بعد رفتن اون قسم خوردم نزارم هیچ دختری جز کلویی نزدیکم بشه چرا باید باهام این کارو میکرد اون با همه فرق داشت چشمای آبیش با همه فرق داشت کاش حداقل بهم میگفت چرا رفت تا ۱۲سال انقدر عذاب نکشم ۱۲ ساله که دارم عذاب میکشم حتی تو دانشگاه هم به کسی نگا نکردم کاش بابام بزاره استاد دانشگاه بشم تا با بقیه ارتباط برقرار کنم شاید اون موقعه حالم خوب بشه خب تا تولد ۲۶ سالگیم چیزی نمونده شاید برای کادوی تولد این خواهش رو ازش کنم اصلا من براش مهم نیستم، مهم نیستم که دارم از این بیماری رنج میبرم یا ضربه روحی خوردم برای اون فقط ثروت مهمه انگار یه عروسک خیمه شب بازی ام انگار اون فقط منو برای پایمال نکردن اموال خاندان اگرست نگه داشته وقتایی که بیماریم شدت میگرفت و مثل الان راهی بیمارستان میشدم سرزنشم میکرد هییی روزگار گاهی اوقات فکر های ناجور به سرم میزنه الانم یکی از اون فکر ها اومده سراغم میخوام اکسیژن رو قطع کنم تا بمیرم آخ ولی بخاطر مامانم این کارو نمی کنم چقدر کله پوکم نه؟ اصلا عقلم شبیه یه پسر ۲۵ یا ۲۶ ساله نیست
دلم میخواد گریه کنم هر چند چه دلم بخواد چه نه بازم گریه ام میگیره اشک هام آروم آروم روی گونه ام ریختن و چشمای من کم کم گرم شد و خوابم برد!. چشمام رو باز کردم توی اتاقم بودم دوباره یاد بهترین رفیقم افتادم دوباره دلم شکست دوباره کسی که برام عزیز بود رو از دست دادم نه نمیخوام این اتفاق بیوفته چرا باید اینجوری میشد چرا اون چرا باید کاگامی می رفت؟ اون نه باید میرفت کاش جای اون من میرفتم نه خدایا چرا داری باهام این کارو میکنی من اونو دوست داشتم چرا باید منو اینجوری امتحان کنی گریه ام شدت گرفت هق هقم شروع شد در اتاق باز شد و مامان وارد اتاق شد دو زانو کنار تختم نشست دستام رو توی دستاش گرفت سرمو رو توی آغوشش جا داد آغوشی که بهم آرامش میداد و هر چه قدر میخواستم میتونستم اونجا گریه کنم! بعد از چند دقیقه گریه کردن مامان سرمو بلند کرد و تو چشمام زل زدو گفت مرینت میدونم ناراحتی میدونم حالت خوب نیست اما باید یه چیزی رو بفهمی باید این برای همه آشکار بشه باید اون کسی که این کارو کرده تقاص پس بده مامان داشت درباره ی چی حرف میزد یعنی چی اخه رو بهش کردمو گفتم چی دارید میگید شما یعنی چی کی باید تقاص پس بده مامان این حرف ها یعنی چی مامان دوتا دستاش رو روی صورتم قرار داد و گفت میفهمی اما نه باید اینجوری میشد نباید و دیگه نتونست ادامه بده چهره ی غمگین مامانم اینو نشون میداد که اون داره از چیزی زجر میکشه گفتن یه چیزی داره عذابش میده اما چی؟ چیه که داره سابین دوپن چنگ رو از پا در میاره دستام رو روی شونه ی مادرم گذاشتم و گفتم مامان نگام کن چی شده خواهش میکنم بگو جان من بگو مامان چیه که شمارو ناراحت کرده مامان دوست ندارم ناراحت ببینمت پس لطفا بگو باهام درد و دل کن تا هم تو خالی شی هم من مامان با توام ها جواب بده گریه ام گرفته بود اشک هام روی گونه ام ریختن!

مامان دوباره بغلم کرد و موهامو نوازش کرد این بار گفت باشه بهت میگم اما قول بده دوباره گریه نکنی قول بده دوست ندارم اشک هاتو ببینم کدوم مادریه که دوست داره گریه بچه شو ببینه باشه مامان جان باشه عزیزم باشه! مامانم رو بیشتر به خودم فشردم و گفتم باشه بعد از چند دقیقه که تو بغل هم بودیم مامان منو از خودش جدا کرد و گفت بیا باهام بیا فقط بیا هیچی نگو منم مثل بچه گربه ها فقط سرمو انداخته بودم پایین و دنبالش می رفتم یعنی چی شده چرا باید خانواده ام رو انقدر ناراحت ببینم چرا باید تو زندگیه من اینقدر غم وجود داشته باشه مامانم داشت منو کجا می برد چرا منو آورده بود جلوی اتاق زیر شیروونی مامانم پله هارو کشید پایین و از پله ها بالا رفت و بهم گفت بیا بالا چون حالم زیاد خوب نبود و گریه کرده بود تعادلم رو از دست دادم داشتم از پله ها میوفتادم که یکی منو گرفت سرمو که چرخوندم با لوکا روبه رو شدم( انتظار داشتید ادرین باشه😐💔)چشمای دریاییش قرمز شده بود میدونم برای چی همیشه وقتی زیاد گریه میکنه اینجوری میشه خب حقم داشت عشق زندگیشو از دست داده بود لوکا چونه مو با دستش گرفت و با بغض گفت مرینت چرا مواظب نیستی نمیخوام تو رو هم از دست بدم خواهش میکنم مواظب باش خواهر قشنگم و منو محکم بغل کرد چش شده بود منم برای اینکه آروم بشه بغلش کردم توی بغلم هق هق هاش شروع شد مامان که از اون بالا داشت مارو نگا میکرد و با دیدن حال لوکا به سمتمون اومد و مارو تو آغوش کشید سر لوکا رو بیشتر به خوش فشرد و گفت آروم باش پسرم آروم بعد از اینکه کمی گذشت و لوکا هم کمی آروم شده بود مامان دست جفتمونو گرفت و به سمت بالا کشید وقتی رسید بالا انگار داشت دنبال یه چیزی میگشت و بعد از پیدا کردن اون چیز به سمت ما اومد و گفت بریم پایین منو لوکا هم به دنبال مامان به سمت پذیرایی حرکت کردیم مامان روی یکی از کاناپه های سه نفره نشست و گفت بشینید من طرف سمت راست مامان نشستم و لوکا هم طرف سمت چپ مامان آروم، آروم و شمرده، شمرده بهمون گفت میخوام یه چیزی رو به جفتتون بگم و بعد به چیزی که توی دستش بود اشاره کرد شبیه یه کتاب یا یه آلبوم بود مامان بازش کرد بله یه آلبوم بود آلبوم رو ورق زد و به یه عکس رسید توی عکس دوتا دختر بچه با یه پسره بچه بود بیشتر که دقت کردم دیدم یکی از دختر ها منم و پسره لوکا اما اون یکی کی بود؟ مامان با دستش به اون دختره اشاره کرد و گفت این کاگامی یا بهتره بگم خواهرتونه.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بچه ها اگه داستان پرنسس جادویی حمایت نشه اینم ادامه نمیدم یعنی چی اون داستان رو من از همه داستان هام بیشتر دوست دارم این اصلا منطقی نیست
راستی یه چیز بگم بهتون اون پرستاره نقش مهمی داره ها حواستون بهش باشه 😂👌اگه بخواهید میتونید از الان چاقو یا بمب هاتونو آماده کنید از ما گفتن بود 😂
محشرررررررررررررر
قربونت ❤
عالی بود
ممنون جانم❤
وایییی بلاخره
خیلی قشنگ بود لطفا زود تر پارت بعدیو بده🤍
ممنون نظر لطفته بله چشم فردا میدم🙂❤
آجی میشه به این نظرسنجی بیا تو خودت میفهمی جواب بدی دیوونه شدم واقعا 😔
مرسی🤍
باشه حتما
آجی پارت ۳ منتشر شده اگه خواستی بخون
عالی بود اجی
ممنونم آجی جونم ❤🙂
آجی به نظرسنجی بیا تو خودت میفهمی میشه جواب بدی 😔
باشه اجی