
تقدیم به تمام میراکلسی های عزیز ❤( ناظر عزیز منتشر کن لطفا 🙏)
بازم بارون داشت می بارید بازم دلم گرفته بود هر وقت بارون میبارید اینجوری میشدم نمی دونم چرا؟ حالم بد بود اگه زیاد زیر بارون می بودم بیماریم شدت میگرفت بیماری که وقتی ۱۳ سالم بود به سراغم اومد اون زمان ها امیدم رو از زندگی از دست داده بودم اما با اومدن یکی تو زندگیم، زندگیم از این رو به اون رو شد ولی بعد از اینکه کمی روحیه گرفتم اون شخص غیبش زد دلم بازم گرفت روزی که غیبش زد بارون می بارید هنوزم که هنوزه چشمای آبیش رو یادمه چشمای هیچ کس شبیه چشم های اون نمیشه هر شب بعد اون خواب می دیدم خواب هایی که به واقعیت تبدیل میشدن بعضی هاشون هم لرزه به تن آدم مینداختن خواب های وحشتناک! دیروز هم یه خواب دیدم ، خوابم این بود اگه استاد دانشگاه بشم میمیرم یعنی چی وقتی اینو به مادر و خواهرم توضیح دادم بهم گفتن نباید از یک قدمی دانشگاه هم بگذرم کلافه شده بودم از همه کس و همه جا دلم میخواست یکی باشه تا اونو بغل کنم و تو بغلش تا میتونم گریه کنم میدونم یکم غیر منتظره هست که اینو میگم اما دوست دارم هرچه سری تر بمیرم به چیه این دنیا باید دلم خوش باشه؟ دنیایی که باعث میشه من توش اذیت بشم دنیا نیست! از وقتی کوچیک بودم عذاب کشیدم انگار خدا هم دوست نداشت من به دنیا بیام تنها چیزی که بهم یاد آوری میکنه باید به زندگی ادامه بدم اینه که هر چیزی رو که یاد میگیرم رو به یکی یاد بدم یعنی یه استاد دانشگاه بشم اما اونم با اون خوابی که دیدم نمیشه! حتی اگه بشه هم بابام نمیزاره من صاحب ثروت و دارایی خاندان اگرستم تنها پسر خانواده پسر ارشد گابریل اگرست بزرگترین طراح مد جهان!
حالا باید چی کار میکردم؟ همین جوری که تو افکار خودم غرق شده بودم صدای خواهرم رشته ی افکارم رو پاره کرد( ادریننن بیا تو الان ۳ ساعته زیر بارونی دوست داری دوباره بری بیمارستان جان من بیا تو دوست ندارم بازم بیماریت شدید بشه) وای بازم شروع شد اصلا نمیدونم اگه بیماریم شدید بشه من میمیرم یا میرم بیمارستان به شما چه ربطی داره با اینکه خواهر کوچیک ترمه ولی همیشه بهم زور میگه دلمو زدم به دریا و بی توجه به حرف کلویی بیشتر رفتم زیر بارون دستام رو باز کردم و سرمو به سمت آسمون گرفتم بارون آزارم میداد اما از یه طرف دوست داشتم زیرش گریه کنم چشمای دریاییش رو یادم بیارم و تو رویاهای خودم به آغوش بکشمش کاش میشد فقط برای یه برای رفیق بچه گیمو ببینم کجایی که ببینی داری زجرم میدی کاش حداقل اسمت رو میگفتی کاش میفهمیدم اسمت چی بود نه من باید قوی باشم نباید به خودم ببازم اما دست خودم نبود زندگی آزارم میداد بهم فشار وارد میکرد صدای اون هی تو گوشم میومد بهم میگفت زردک! با یاد آوری لقبم خنده ام میگرفت همین جوری به آسمون بارانی خیره شده بودم انگار آسمون نمیخواست دست از گریه کردن برداره با گریه ی آسمون منم گریه ام میگرفت و منم باهاش همدرد میشدم همدرد آسمون! ، کم کم داشت حالم بد میشد اشکام باهم مسابقه میدادن خس خس سینه ام داشت شروع میشد رطوبت برام سم بود کم کم افتادم به سرفه تمام این مدت میدونستم کلویی داره از پشت پنجره بهم نگا میکنه با دستم بهش اشاره کردم تا اسپری آسمم رو واسم بیاره پاهام دیگه توان نداشت سرفه داشت منو از پا در میاورد بازم شروع شد نه اين دفعه دیگه نمیخوام بگن پسر گابریل اگرست دوباره حالش بد شده نمیخوام برم بیمارستان صدای کلویی از پشت میومد که میگفت ادرین، ادرین مراقب باش چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم!
این دیگه چه خوابی بود دیدم اون کی بود که بغلش کرده بودم وای من یه پسرو تو خواب بغل کرده بودم یه پسر با موهای بلوند یکم برام آشنا بود اما نمیدونم کجا دیده بودمش، بازم شروع شد بازم از خواب بلند شدم و بدبختی هام دوباره شروع شد خانواده ای که به دخترشون سخت میگیرن کدوم پدرو مادر انقدر به دختر خودشون زور میگن که خانواده من میگن دختری که انقدر تنهاست و راز های زیادی رو از همه مخفی کرده راز هایی که چند ساله داره رو دوش من سنگینی میکنه دیگه نمیتونم بکشم دیگه نمی تونم از زندگی بریدم به سمت پنجره ام رفتم پرده رو زدم کنار بارون داشت آروم آروم روی شیشه می غلتید اونقدر زیاد از بارون خوشم نمیاد اما خب یه حس آرامش بخشی بهم میده ویولنم رو برداشتم و بدون توجه به کسی به سمت حیاط رفتم زیر بارون ایستادم و شروع کردم به نواختن ویولن کشیدن کمان آرشه های زندگیه من سخت بود نمی دونستم چجوری تو یه ملودی توصیفش کنم واقعا برام سخت بود سختی هایی که نمیشد زیر بارون و با یک ملودی آرامش بخش آن را پاک کرد، آرشه رو با آرامش روی سیم ها میکشیدم و صدای ملایم و لطیف ویولن بهم آرامش می بخشید آرامش خواصی که هیچ کس نمی تونست اونو بهم بده اما، یه چیز رو تو بچه گی یادم میاد خیلی بهم آرامش میداد چشماش، چشمای یکی که برام عزیز بود وقتی ۹ سالم بود دیده بودمش چشمای جنگلیش رو خیلی دوست داشتم چشمایی که هیچ وقت از یادم نمیرن اما، چرا یه دفعه خودش رو از یاد بردم چرا یدفعه ترکش کردم چرا نتونستم آسیب های روحیش و جسمی شو جبران کنم چرا چه اتفاقی افتاد که من اونو ترک کردم هاله ای از اشک توی چشمام جا گرفت و بعد آروم روی گونه ام غلتید!
با آسمان هم درد شده بودم درد هام رو همیشه به بارون میگفتم بارونی که اشک آسمان بود اشک هایی که لرزه به تن من می انداخت صدای یکی خلوتم رو شکست آرامشم رو ازم گرفت بله صدای داداش مزاحمم بود آروم آروم به سمتم قدم برداشت ویولن رو از چانه ام جدا کردم و در دستانم گرفتم به من نزدیک شد و به طرز ناگهانی بغلم کرد انگار اونم حالش خوب نبود چون داشت باصدای بلند توی بغلم گریه میکرد بیشتر که دقت کردم دیدم لباس هاش خونیه از بغلم جداش کردم و به چشم های آبیش خیره شدم و گفتم لوکا چیزی شده چرا لباسات خونیه چشماش بهم می فهموند که حالش زیاد خوب نیست و نمیخواد جواب بده اما با هق هق شروع کرد به حرف زدن مرینت... رفت... اونو از دست دادم... چرا باید اون.. میرفت... من اونو میخوام داشت چی میگفت کی رو میخواست آروم سرش رو نوازش کردم و گفتم لوکا درست حرف بزن چی شده کی رو میخوای کی رفت دیگه طاقت نداشت با داد گفت کاگامی اون دیگه رفت، کاگامی چشمام گرد شده بود یعنی کاگامی رو از دست دادم نه من نمیخوام اونو از دست بدم اون رفیقم بود بهترین رفیق من لوکا و کاگامی تازه به هم اعتراف کرده بودن و باهم بودن چرا باید اینجوری میشد چرا باید اونو از دست میدادم لوکا رو به خودم فشردم و گریه ام بیشتر شد اگه زیاد گریه میکردم از حال میفرستم و همین اتفاق هم داشت می افتاد دیگه چیزی نفهمیدم جز صدای لوکا که برای آخرین بار گفت مرینتتتت( ممنون که خوندید ❤)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاشق داستانتم اجی میشه؟
ممنون قشنگم ❤
بله حتما چرا که نه من نوا ام و شما 😊
همون انیسا 12 ساله با اک فیک الیا
بچه ها پارت دو رو گذاشتم اما منتشر نشده اگه منتشر شد بخونید ممنون 🙂❤
عالی بود
ممنون قشنگم❤
عالی بود
منم جدیدا دارم رو یه داستان استاد و دانشجویی کار میکنم ولی کلا احساس میکنم که داستان هام خوب نیست نمیدونم چرا
ببخشید دیگه درد و دل کردم 🙂
چرا
نه بابا داستان های تو که عالی هستن به خدا خیلی داستان هاتو دوست دارم ❤
عالی بود
کاگامی مرد؟
آجی میشی؟
ممنون عزیزم ❤بله مرد ولی.. 😆 بله حتما آجی میشم نوا ام 13سالمه
میسا 14 ساله
کاگامی مرد؟ چطور؟
خیلی خوب مینویسی ادامه بده🤍
و لطفا بعدی رو فردا بزار✨
ممنون نظر لطفته ❤اره مرد تو پارت های بعدی میفهمی چجوری 😆
عه باشه
من تو داستانام کاگامی رو خواهر ماری میکنم و لوکا رو با کاگامی
*وی خیلی عجول است*
لوکا قراره عاشق کلو بشه؟
حدس نزن بچه 😅 انقدر کنجکاو نباش بزار ما به کارمون برسیم 😂
نه قرار نی عاشق کلو بشه 😆
راستی آجی میشی نوا ام 13سالمه
دلم واسش سوخت😐💔
البته
نیلوفر 14