سلام العلیک.
همینجوری که رو ساختمون ها میپریدم. رسیدم به استادیوم که دختر کفشدوزکی و گربه سیاه داشتن با سنگدل میجنگیدن. من: به موقع رسیدم. کیرا: چه وضعیه اینجا. من: آره. چون پشتشون بهم بود، من و ندیدن واسه همین بی سر و صدا پریدم پشتشون. و بله، همچنان متوجه من نشدن.
لیدی باگ: مگه ندیدی؟ با هر ضربه بزرگتر و قوی تر میشه. من دسته راستم و گذاشتم رو کمرم: درسته. جفتشون یک متر پریدن هوا و برگشتن سمت من. من با چهره پوکر: ها؟ چتونه؟ من یه قهرمان مثل خودتونم. به سنگدل اشاره کردم: بهتره فعلا یفکری واسه اون بکنید.(عکس بالا لباس قهرمانیشه)
هردو برگشتن سمت سنگدل که داشت بهمون نزدیک میشد. گربه سیاه: حالا نقشه چیه؟. من: دست راستش هنوز مشته. اصلا بازش نکرده...که این یعنی. من و لیدی باگ: این یعنی آکوما همیشه یجایی مخفی میشه.
گربه سیاه: پس بیاین از قدرت هامون استفاده کنیم، پنجه برنده. به دستش نگاه کرد: ظاهر هرچی که من لمسش کنم نابود میشه. من: یه قدرت که همچی رو از بین ببره فعلا بدرد نمیخوره. گربه سیاه پنجه برنده رو به میله دروازه زد که دروازه از بین رفت.
گربه سیاه: عالیه حالا دیگه فقط خودم و خودت...۰ قبل از اینکه بدوه بره سمت سنگدل، کمر بندش و کشیدم و از رفتنش جلوگیری کردم: اصلا گذاشتی کوامیت واست چیزی رو توضیح بده؟ یا سرسری تبدیل شدی و اومدی؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)