جانکوک گفت من که بهت گفتم قراره تا ابد اینجا بمونی منم گفتم منم بهت گفتم من فقط بادیگارتم ونه هیچ چیز دیگه ای خلاصه کلی دعوا کردیم حدود نه ماه من فقط بادیگارد بودم باهاش حرفی نمی زدم
چند ماه بعدکلی خواهش تونستم گوشی خودمو از جانکوک بگیرم و یه وقتی گوشی رو روشن کردم حدود ۲۵۰ تا تماس از دست رفته داشتم همشون از شوگا و مامان بابام بود یه زنگ به مادرم زدم وبهش گفتم که یه کار توی خارج از کشور پیدا کردم و فعلا تا مدتی نمی توانم زنگ بزنم بهشون بعدم مامان کلی خوشحال شد خدافظی کردم و یه پیام به شوگا دادم و حالشو پرسیدم شوگا با سرعت جواب پیامک رو داد و کلی سوال پیچم کرد بعدم بهش گفتم که من برای یه مدت طولانی نمیتونم بیام کره چون یه کار پیدا کردم و آنقدر سم شلوغه نمیتونم به مرخصی بیام شوگا هم قبول کرد و گفت تا آخر عمرم منتظرت می مونم
داستان از زبان ات بعد یک سال به یکی از دوستای قدیمیم پیام دادم تا حال شوگا رو ازش بپرسم کل ماجرا رو برام تعریف کرد و بعد از اینکه فهمیدم یجورای هم خوشحال بودم هم ناراحت بعدم با دوستم خدافظی کردم و
از اتاقم بیرون زدم و به حیاط بیرون رفتم تا بتونم یکم تنها باشم و یه هوای بخورم بعد نشتم بعدم رفتم گوشی قدیمیم رو آوردم نشتم روی نیمکت داخل حیاط و عکس فیلم های قدیمی رو با شوگا دیدیم دلم خیلی واسه اون موقع ها تنگ شد بود ولی اون الان دیگه زن و بچه داره ومنم اینجا گیر افتادم خیلی غم انگیز بود که تنها بودم هیچکسی رو برای اینکه باهاش حرف بزنم نداشتم با جانکوک که نه ها یک کلمه حرف نزدم چه زندگی خسته خسته کننده ای قلبم داشت تیکه تیکه می شد
تقریباً ساعت ۲:۳۰شب بود انقد دلم گرفته بود که فقط گریه میکردم که چرا من باید آن همه اتفاق برام بیوفته عشقم ازدواج کنه بچه دار بشه بعدم من گیر بیوفتمتو مجبور بشم بخاطر جون شوگا اینجا بمونم همینجور اشک می ریختم که یهو حس کردم یکی دستم رو گرفتو منو به آغوش گرمش کشید و با بقل کردنش حس آرامش گرفتم بعد چند دقیقه از بقلش بیرون آمدم و دیدیم جانکوک بود تو دلم انگار وسط کلی تاریکی یه چراغ جدید روشن شد داستان از زبان جانکوک دیدم خیلی خاش بد بود رفت به سمت حیاط منم آروم پشت سرش می رفتم بعد کلی کیه دیگه دلم تاقت نیورد رفتم پیشش و دستش رو گرفتم و بغلش کردم بعد چند دقیقه آروم شد و باز بغلم بیرون آمد نگاهی بهم انداخت و انگار تعجب کرده بود تو دلم داشتم بهش میخندیدم آخه تعجب کردنش هم بامزه بود بعد به خودم آمد بهش گفتم من از همه چیز خبر دارم میدونم چی شده اما ازت خواهش میکنم که شوگا رو فراموش کنی می دونن نمی توانم برات مثل شوگا باشم ولی حداقل بزار سعی خودمو بکنم یهو دیدیم آن بغلم کرد و گفت ممنون که تو بد ترین موقعیت کنارمی با شنیدن هرفش خیلی آرامش گرفتم فکنم منضورش این بود که یه فرصت بهم میده خوب شب بود آن رو بردم تو اتاقش خودمم رفتم اتاقم تا خود صبح بیدار بودم صبح بیدار شدم رفتم حموم که سرحال بشم بعدم آماده شدم رفتم پایین در اتاق آن رو زدم بهش گفتم تا آماده بشه که بریم بیرون
پایان p8 ناظر خیلی سرش زحمت کشیدم لطفاً قبول کن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چیو پیدا کردی
داستانت خیلی قشنگیه ولی اگر میخوای جذب بیشتر داشته باشه کاور بزار براش
میخوام بزارم اما نمیشه میزارم نمیاد
پیداش کردم