
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشر شه و ببخشید دیر شد و دوست دارید یه روز مشخص پارت بزارم یا همینجوری قاطی ؟
کلارا: برای منی که سه تا هم.س.ر.ا.م مردن دیگه ناراحتی نداره! من دردای زیادی کشیدم سالهاست ارزوم شده دیدن پسرم. ولی پسر بیچاره من سو.خت تو اتش سوزی و تبدیل به خاکستر شد و من نگاه کردم مری: اخی . امیدوارم دیگه براتون پیش نیاد. کلارا : مرسی عزیزم. مری با تموم شدن چایی پا میشه و کیفشو بر میداره و خداحافظی میکنه و میره. توی راه یاد خاطرات پرورشگاه میوفته همه ی اون خاطرات تلخ . هرچی یادش میوفته خاطرات زندگیش هیچوقت شیرین نبوده. حتی مری تولدش هم با اینکه الیزا بود خوشحال نبود اون با بچه ها خوش نمیگذروند. تاحالا حس خوشحالی رو یعنی تجربه نکرده؟ این سوالات مداوم تو ذهنش تکرار میشد . بی توجه به اطرافش به زمین خیره شده بود که ناگهان به کسی خورد. پسر: ببخشید خانم چیزیتون شد؟ بزارید کمکتون کنم. پسر دستشو به سمت مری دراز کرد و مری با گرفتن دیوار پا شد . مری: خوبم و بدون توجه به پسر به راهش ادامه داد. میخواست یه مسافرخونه پیدا کنه نمیشد شب دوباره تو پارک خوابید. بلاخره به یه مسافرخونه رسید وارد مسافرخونه شد و یکی از اتاق هارو گرفت . برای رفتن به اتاق باید پله رو بالا میرفتید بعد چندتا پله دیگه و درنهایت اتاق ۱۴ اونجا بود.
وارد اتاق شد کفشاشو در اورد و توی اتاق گذاشت موهاشو توی ایینه مرتب کرد و دستاشو که خاکی شده بود شست و خودشو پرت کرد رو تخت و به خواب عمیقی فرو رفت. روز بعد: مری از خواب پا شد و یادش امد که دیشب هیچی نخورده پایین رفت و یه نون کوچیک خورد و سپس اجاره یکروز دیگه رو داد و بیرون رفت به خونه خانم کلارا رفت و زنگ رو زد که به جای خانم کلارا یه پسر موطلایی ضاهر شد و درو باز کرد پسر: شما؟ مرینت: ام خدمتکار این خونه ام. پسر: اها بله شما . بفرمائید مرینت وارد شد و بلافاصله شروع به کار کرد.
پسر هم به سمت اتاقی که کلارا بود رفت پسر: این کیه کلرا؟ کلارا: خدمتکارمه استخدامش کردم اشپزی کنه بچه هارو ساکت کنه خیلیم دختر خوبیه. پسر: عجب خب مگه من بهت نمیگم بیا پیش من و مامان زندگی کن؟ اینجوری دیگه خدمتکارم نمیخوای کلارا: به نظرت بعدش این دختر چکار کنه؟ و منم این خونه رو دوست دارم. پسر: من چکار کنم لجبازی دیگه کلارا بیرون امد و به سمت اشپزخونه رفت با یه قهوه برای داداش امد.
کلارا: ادرین مامان حالش بهتره؟ ادرین: اره خوبه کلارا: تو نمیخوای ازدوا کنی؟الان ۲۵ سالشه ها. ادرین: چرا همتون گیر دادید به ازدوا من؟ نمیخوام بابا میخوام تا اخر عمر همینجوری بمونم(افرین لجباز لجبازی کن ولی از دست من در نمیری😂) مری هم در اتاق بغلی درحال گوش دادن بود و کارشو انجام میداد که یهو گلدون از بالا به پایین پرتاب شد و....
میداد که یهو گلدون از بالا به پایین پرتاب شد و خورد شد گلدون روی زمین مری سری شروع کرد به جمع کردن که یهو کلارا وارد شد. کلارا: چی شده عزیزم؟ بیا کنار الان دستت زخمی میشه مری: نه جمع میکنم کلارا: پس بزار منم کمکت کنم. ادرین فقط جلو در نگاه میکرد و از سادگی خواهرش متعجب بود
چرا داره گلدون قدیمی که عا.ش.ق.ش بود رو جمع میکنه و خدمتکارشو دعوا نمیکنه؟ چجوری خدمتکاره به سادگی اون خورده های سفالی تیزو جمع میکنه؟شاید به خاطر اینه که وضیعفه ش بوده به چهره مری نگاه انداخت چقدر شبیه دختر دیروزی بود که مثل بقیه دخترا دستشو نمیگرفت و پا میشد جاش دیوارو گرفت و پاشد؟چقدرم خوشگله ترکیب چشم ابی و موهای ابریشمی ابی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه بازن بزاری آواز قو معنای قشنگی داره میشه بقیشو بزاری
عالی بود پارت بعد
ادرین عاشق شد رف
آجی پری پارت بعدی رو زود بزار لطفا
شانس آوردی تو این داستانت کلارا خواهر ادرین و گرنه کشته بودمش
😂
خوب بودش و یه سوال داستان ماجراجویی و جنایی هستش؟
مرسی
اره
بیشتر بنویس خیلی کم بود 😑
باشهه
بعدی 😐
باشه
عالییی بود اجی🌸💕
مرسیی
عالی بود
ممنون