خیلی ببخشید که دیر شد🙏🏻🤍 ناظر میدونی اگه منتشرش کنی چقدر خوشحال میشم؟
از زبان مرینت: این بار هم مارسی مثل دفعات قبل گذشت... موقع برگشت، مایکل خیلی ناگهانی گفت: 5 سال از ازدواجمون میگذره. نمیخوای به بچه فکر کنی؟ 🐞: چی؟ بچه؟ 🐀: آره. مگه چیه؟ وای نه... الان چیکار کنم؟ چی بگم؟ 🐞: ولی... من... 🐀: هنوزم دوستم نداری؟ 🐞: نه. ببین من... 🐀: این یه درخواست نبود. 🐞: ولی... 🐀: الان رسیدیم. اما بهش فکر کن. باشه ی آرومی گفتم و چمدونمو برداشتم. از ایستگاه خارج شدم و یه تاکسی گرفتم. آدرس دادم تا بره خونه. خونه ی خودم. جایی که معمولا آرامش داشتم. وسایلمو همونجا گذاشتم و در رو قفل کردم. اصلا حوصله ی مایکل رو نداشتم. نه مایکل نه اون نگهبانه. یه دوش گرفتم و لباس خوابمو پوشیدم. موهامو شونه کردم و پنجره رو باز کردم. هوا خنک بود. باد میزد ولی بارون نمیومد. یه شال برداشتم و روی شونه هام انداختم. کتابمو گرفتم و رفتم تو بالکن... چقدر آرامش... آرامشی که خیلی وقته نداشتم. کتابمو باز کردم. بوی کاغذ های کاهیش حس غیر قابل وصفی رو بهم داد. بعد از این همه سال، به چنین چیزی نیاز داشتم...
از زبان آدرین چند روز قبل: با مامان به مارسی رفتیم. کارمو رسیدم و بعدش رفتیم تا ناهار بخوریم. مسافرت با مامان خیلی خوش میگذره. با کسی که چندین ساله بزرگت کرد... بعد از ناهار هم رفتیم و یکم قدم زدیم. دلم میخواست مرینتو ببینم. ولی نشد. راوی: همزمان با حرکت مرینت به سمت مارسی، آدرین و مادرش امیلی، به لیون، شهری در فرانسه سفر کردن تا چند روزی رو بمونن. یه خونه گرفتن که درست وسط جنگل بود و تقریبا نیم ساعت تا شهر فاصله داشت. به هر دو شون حسابی خوش میگذشت. چی بهتر از اینکه صبح با صدای پرنده ها، آب رودخانه، بوی خاک باران خورده و صدای برخورد کردن برگ های چند رنگی که خودشونو برای پاییز آماده میکردن بیدار بشی؟ پاییز نزدیک بود پس هوا هم کمی سرد شده بود. هرکجای فرانسه که باشی، تو این زمان از سال، بیرون از خونه سردت میشه. این طبیعیه. درست مثل همه جای جهان. آدرین همراه با تنها عضو خانوادهش، تو جنگل خوش میگذروند. ولی چقدر دلش میخواست خانوادهش فقط از یک نفر تشکیل نشه... چقدر دلش میخواست مرینت همراهش بود. مرینت و شاید هم یک یا چند تا بچه...
این فقط خواسته ی دله آدرین نبود. بلکه امیلی و مرینت هم همین رو میخواستند. و شاید افراد بیشتر... آدرین رفت تا کمی قدم بزنه. رفت تا ابر ها رو تماشا کنه و حتی شاید دستاشو هم با آب زلال رودخونه بزنه. کمی که جلو رفت، احساس تنهایی کرد. حق هم داشت. تو سنی بود که دوستانش حتی بچه هم داشتن. تا حالا انقدر تنها نبود. به ابر ها نگاه کرد. با حالت های مختلف تو هوا معلق بودن. یاد دختر رویاهاش افتاد. دختر مورد علاقهش. آدرین داشت دیوونه میشد. دیگه صبرش سر اومده بود و دوست داشت هرچه زودتر اونو در آغوش بگیره. واسش جنون شده بود. بدون اون نمیتونست. به هیچ وجه. ولی چاره چی بود؟ باید صبر میکرد... دلش میخواست همه ی حرفاشو به مرینت بگه. هرچی تو دلش مونده. هرچی که یه گوشه ی دلش ساکت مونده تا شرایط گفتن جور بشه. ولی... هرچیزی که دل آدم بخواد رو نمیشه انجام داد. آدرین این فکر رو تو ذهنش کرد. پس تصمیم گرفت مرینت رو تو مکان فعلی تصور کنه. مرینت رو با اون مو های ابریشمیش که توسط باد تو هوا معلق بودن، با اون چشمای اقیانوسیه بینظیر که مژه های بلندش روشو پوشونده بود. مرینت کنارش نشست و سرشو رو شونه های آدرین گذاشت. آدرین نگاهی بهش انداخت. برای لحظه ای آرامش گرفت. اما فقط یک لحظه...
🦚: آدرین! تصور، محو شد. درست مثل زمانی که مرینت از پیش آدرین رفته بود. پنج سال پیش... و این باعث شد غم درون آدرین دوباره تازه بشه. به مادرش که حالا روبهروش ایستاده بود نگاهی انداخت. 🦚: حالت خوبه؟ چیکار میکنی؟ 🐈⬛: ... امیلی کنار پسرش نشست. میتونست حدس بزنه دلیل حال بد آدرین چی بود. با دستاش سر آدرینو رو شونه هاش گذاشت و شروع به نوازش موهای طلاییش کرد. مثل دسته گلی از گندم های طلایی. 🐈⬛: انقدر دلم براش تنگ شده دارم دیوونه میشم. 🦚: میدونم. درکت میکنم. آدرین با بغض ادامه میده: کاش نمیذاشتم بره. نمیدونستم قراره اینهمه صبر رو تحمل کنم... از ذهنم بیرون نمیره. حتی یک لحظه... هر دفعه که میخواستم برم پیشش، میگفتم نه، صبر کن. بلاخره یه روز نجاتش میدم. یه روزی... که خیلی نزدیکه. ولی... اون روز هیچ وقت نیومد. هیچ وقت... اولین قطره از چشماش چکید. 🐈⬛: کمکم کن مامان. کمکم کن...
راوی: اون روز، آدرین تو بغل مادرش اشک ریخت و اشک ریخت. بعد از دو روز، برگشتن پاریس. آدرین با مادرش خداحافظی کرد و به خونه ی خودش رفت. شاید فکر کنید اون الان استراحت کرده و آماده ی انجام دادن کار هاشه. ولی نه. اون شاید استراحت کرده باشه. ولی تو همین دو روز، قلبش استراحت نکرد. اون رفت خونش و روی تختش دراز کشید. ساعت 9 شب بود. به گوشیش نگاهی انداخت. به نگهبان مرینت پیام داد: `مرینت کجاست؟` اونم جواب داد: `خونه نیستن` `پس کجاست؟` `آقای برتمن گفتن رفتن خونه ی خودشون` آدرین زمزمه کرد: خونه ی خودش... `ممنون` پس امشب میتونه ببینتش. ای کاش... ای کاش اونم میتونست اونو ببینه... نیمه شب: آدرین لباساشو پوشید و به سمت خونه ی مرینت رفت. خونش خارج شهر بود. خونه ی دو طبقه ای که یه بالکن داره. این کارشو راحت تر میکنه. آدرین از دیوار بالا رفت و در بالکن رو باز کرد...
آنچه خواهید خواند: تو اینجا چیکار میکنی؟... قول میدم تو رو بر گردونم... عذرخواهی؟ برای چی؟... راجب آدرینه. لطفاً!... وانمود نکن از مرگش ناراحتی!... پارت بعدی خیلی اتفاق هایی میوفته پس برای خوندنش لایک کنید و کامنت بذارید... لطفاً به کاربرای دیگه هم معرفی کنید اگه حمایت بشه قول میدم زودتر پارت گذاری کنم🙏🏻🤍
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واقعا زیبا مینویسی((:قلبمو نوازش میکنی
نظر لطفته😚
عالیههه
ممنونم🤍✨
میشه پارت بعد رو بدی؟😭💗
فعلا نمیتونم
اگر جمعه بتونم میزارم
میشه اجیم شی؟❤
البته
نیلوفر 14
و تو؟
انیس ۱۲ اردبیل
💖
🤍
میخواستی یکم دیر تو بدی 🥲👍🏻
متاسفم درسام خیلی زیاده...
همینقدر هم فقط چند دقیقه میام و میرم.
آجی میشی؟🥲
🥲
آره حتما حسنا ۱۲ سالع😊
نیلوفر 14
کلاس ششمی؟ یا هفتم؟
ششم😊
ممنونم😉
خواهش میکنم
عالی بود🌹
ممنون🤍
عالی بود 💝
پارت بعد را سریع بنویس ممنون😉💕
چشم حتما
مرسی🤍
وای بالاخره
عالییی مثل همیشه
خیلی ممنون🤍
عالیییییییی
ممنون🤍